به شدت و به تلخی شکایت کردن کردن از چیزی یا کسی
They complain bitterly about the cigar business
به شدت اعتراض کردن
به شدت شکایت کردن
مثلا میگن فلانی خیلی شاکی بود که . . . .
He complained bitterly that no one had bothered to ask his opinion
به شدت شکایت کردن
مثلا میگن فلانی خیلی شاکی بود که . . . .