command

/kəˈmænd//kəˈmɑːnd/

معنی: فرمان، فرماندهی، سرکردگی، فرمایش، فرمان دادن، حکم کردن، فرمودن، امر کردن
معانی دیگر: دستور، حکم، امر، امریه، دستور دادن، تحت فرمان (یا نفوذ و غیره) داشتن، استیلا، در اختیار داشتن (به ویژه در مورد دانش)، احاطه، تسلط، تبحر، چیرگی، برخوردار بودن، (از نظر منظره یا ارتفاع) مسلط بودن بر، فرماندهی کردن، کنترل کردن، فرمان راندن، (ارتش) یگان، واحد نظامی، قرار گاه، بنا به دستور، سفارشی، فرمایشی، (مهجور) مدعی اختیار و قدرت شدن، رجوع شود به: air command، (کامپیوتر) سیگنال یا فرمانی که موجب اجرای عمل مشخصی شود، دستور (کامپیوتری)
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: commands, commanding, commanded
(1) تعریف: to forcefully order or direct.
مترادف: bid, charge, demand, direct, order, tell
متضاد: obey
مشابه: adjure, authorize, call, coerce, decree, dictate, enjoin, force, instruct, ordain, request, subpoena, will

- The officer commanded his men to attack.
[ترجمه داریوش] افسر به افراد خود دستور حمله داد.
|
[ترجمه ترگمان] افسر دستور حمله به افراد خود را داد
[ترجمه گوگل] افسر فرماندهان خود را به حمله به
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- His father commanded him to give up this idea of becoming an actor and resume his studies.
[ترجمه ترگمان] پدرش به او دستور داد تا این ایده را رها کند که بازیگر شود و مطالعات خود را ازسر بگیرد
[ترجمه گوگل] پدرش او را فرمان داد تا این ایده را برای تبدیل شدن به یک بازیگر متوقف کند و مطالعاتش را ادامه دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The king commanded that the plotters be arrested and hanged.
[ترجمه ترگمان] پادشاه دستور داد که توطئه کنندگان را دستگیر و به دار آویختند
[ترجمه گوگل] پادشاه دستور داد که نقشه برداران دستگیر و به دار آویخته شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to lead and control.
مترادف: boss, direct, dominate, govern, head, lead, rule, supervise
مشابه: control, guide, manage, oversee, summon, superintend

- The general commands his troops.
[ترجمه ترگمان] ژنرال به قشون خود دستور می دهد
[ترجمه گوگل] عموم فرماندهانش را به عهده می گیرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to require and receive.
مترادف: call for, demand, require
مشابه: exact

- The project commands his attention.
[ترجمه مینا] پروژه توجه اورا میطلبد
|
[ترجمه ترگمان] پروژه توجه او را به خود جلب می کند
[ترجمه گوگل] این پروژه توجه او را به خود جلب می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to dominate because of position; overlook.
مترادف: dominate, overlook
مشابه: survey

- Our house commands the whole valley.
[ترجمه مینا] خانه مان به تمان دره مشرف ( مسلط ) است
|
[ترجمه ترگمان] خانه ما در تمام دره فرمان می دهد
[ترجمه گوگل] خانه ما فرمانده کل دره است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to give an order or orders.
مترادف: direct, order
متضاد: comply, obey
مشابه: demand, dictate, ordain, prescribe, require

(2) تعریف: to exercise control or authority.
مترادف: dominate, govern, rule
مشابه: administer, boss, manage, preside, prevail
اسم ( noun )
(1) تعریف: the act of commanding.
مترادف: control, direction, governance, government, leadership, rule, superintendency
مشابه: authority, demand, disposal, disposition, domination, proclamation, regulation

(2) تعریف: a strong direction meant to be obeyed; order.
مترادف: behest, charge, demand, dictate, direction, directive, imperative, instruction, order
مشابه: bidding, call, decree, edict, law, mandate, ordinance, regulation, request, rule, statute, subpoena, summons, ultimatum, word

(3) تعریف: control or mastery.
مترادف: authority, grasp, knowledge, mastery, understanding
مشابه: comprehension, control, grip, ken

- He has a good command of physics.
[ترجمه نسرین] او تسلط خوبی از فیزیک دارد .
|
[ترجمه ترگمان] او فرمانده خوبی از فیزیک دارد
[ترجمه گوگل] او دارای فیزیک خوب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: an organized unit of control, esp. in the military.
مشابه: arm, arm, band, company, platoon, regiment, squad, squadron, unit

(5) تعریف: domination because of location or position.
مترادف: control, dominance, vantage
مشابه: altitude, height, power

(6) تعریف: a set of characters or symbols that constitute a direction for a computer to perform certain functions.
مترادف: macro

جمله های نمونه

1. command echelon
پله دیس فرماندهی،رده ی فرماندهی

2. support command
فرماندهی پشتیبانی

3. to command a large vocabulary
به واژگان بسیاری احاطه داشتن

4. to command respect
از احترام بر خوردار بودن

5. base command
فرماندهی پایگاه

6. in command
فرمانده،صاحب اختیار،لگام دار

7. in command of one's faculties
مشاعر خود را در اختیار داشتن

8. take command
فرماندهی را در دست گرفتن،زمام امور را در دست گرفتن

9. the enemy command was worried about the troop's morale
فرماندهی ارتش دشمن نگران روحیه ی افراد بود.

10. at one's command
تحت کنترل (لگام) شخص،زیر فرمان شخص،در اختیار شخص

11. chain of command
زنجیره ی فرماندهی،سلسله مراتب

12. second in command
فرمانده ثانی،معاون فرمانده

13. he is not in command of his faculties
او مشاعر خود را از دست داده است.

14. he was placed in command
به فرماندهی گماشته شد.

15. she has a good command of english
او در انگلیسی از تسلط بالایی برخوردار است.

16. he obeyed his senior officer's command
فرمان افسر مافوق خودش را اطاعت کرد.

17. he was relieved of his command
از فرماندهی معزول شد.

18. the partisans were under tito's command
چریک ها تحت فرماندهی تیتو بودند.

19. the marine of england was under his command
ناوگان انگلیس تحت فرماندهی او بود.

20. you will have the whole hotel at your command
همه ی هتل زیر فرمان (در اختیار) تو خواهد بود.

21. one of the astronauts went around the moon in the command module, the other went down to the surface in the lunar module
یکی از فضانوردان که در مدول فرماندهی بود ماه را دور می زد و دیگری که در مدول ماه نشین بود به سطح ماه فرود آمد.

22. The King's request was tantamount to a command.
[ترجمه ترگمان]درخواست پادشاه به مثابه دستوری بود
[ترجمه گوگل]درخواست شاه به معنای یک فرمان بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

23. Through obedience learn to command.
[ترجمه ترگمان]از طریق اطاعت، فرمان را فرا می گیرند
[ترجمه گوگل]از طریق اطاعت یاد بگیرید به فرمان
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

24. The ability to impart knowledge and command respect is the essential qualification for teachers.
[ترجمه ترگمان]توانایی انتقال دانش و احترام به فرماندهی یک صلاحیت ضروری برای معلمان است
[ترجمه گوگل]توانایی انتقال دانش و فرمان احترام، مدارک اساسی برای معلمان است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

25. He issued the command to retreat.
[ترجمه ترگمان]فرمان عقبنشینی صادر کرد
[ترجمه گوگل]او فرمان را برای عقب نشینی صادر کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

26. Lieutenant Peters was now in command.
[ترجمه ترگمان]ستوان پیترز تحت فرمان بود
[ترجمه گوگل]سرهنگ پترس در حال فرماندهی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

27. The general issued a command that all of them should come at six o'clock.
[ترجمه ترگمان]ژنرال فرمانی صادر کرد که همه آن ها باید ساعت شش وارد شوند
[ترجمه گوگل]به طور کلی یک فرمان صادر کرد که همه آنها باید ساعت شش است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

28. You should subject yourself to my command.
[ترجمه ترگمان]باید به فرمان من عمل کنی
[ترجمه گوگل]شما باید خود را به فرمان من سوق دهید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

29. He spoke in a tone of command.
[ترجمه ترگمان]با لحنی آمرانه گفت:
[ترجمه گوگل]او با صدای فرمان صحبت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

30. Command of the mother tongue is the most distinguishing mark of an educated man or woman.
[ترجمه ترگمان]فرمان زبان مادری the نشانه یک زن یا زن تحصیل کرده است
[ترجمه گوگل]فرماندهی از زبان مادری نشانه ترین مشخصه یک مرد یا زن تحصیلکرده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

فرمان (اسم)
order, bill, word, edict, precept, instruction, command, decree, mandate, commission, errand, institute, sanction, ordonnance, charter, steering wheel, commandment, ordinance, handlebar, rescript

فرماندهی (اسم)
command

سرکردگی (اسم)
command, leadership

فرمایش (اسم)
order, wish, word, remark, command

فرمان دادن (فعل)
order, command, ordain

حکم کردن (فعل)
adjudicate, rule, command, decree

فرمودن (فعل)
order, command, bid, mouth

امر کردن (فعل)
direct, command, bid, ordain, enjoin, dictate

تخصصی

[کامپیوتر] فرمان، دستور.
[برق و الکترونیک] فرمان 1. دستوالعملی که از سوی واحد پردازنده مرکزی ( سی پی یو ) برای اجرا به واحد کنترل کننده ( controller ) فرستاده می شود . فرمان اجرا به روشهای مختلفی نظیر استفاده از صفحه کلید، زدن کلید تابعی مخصوص، پایه کمک ماوس ( mouse ) صادر می شود . 2. فرمان یا تصحیحی که با استفاده از سیگنالهای زیر قرمز یا ( آر اف ) برای جسم متحرک راه دور، نظیر فضا پیما، موشک، یا روبات ارسال می شود . همچنین باز کردن در گاراژ یا تغییر کانال تلویزیون نیز به کمک فرمانهای راه دور انجام پذیر است . فرامین را می توان با استفاده از سیگنالهای زیر قرمز، صوتی، فراصوتی، راتدیویی و یا از طریق سیم و به صورت الکتریکی صادر کرد .
[نساجی] دستور - امر - فرمان - مبادله
[ریاضیات] دستور دادن، دستور، فرمان، علامت کنترل، فرمان دادن، فرمان حرکت

به انگلیسی

• command.com file, file which contains the command processor of dos which is required for startup (computers)
order, direction; control, domination; headquarters
rule, control, be in authority
if you command someone to do something, you order them to do it. verb here but can also be used as a count noun. e.g. they waited for their master's command.
if you command something, you order it.
if you command something such as obedience or attention, you obtain it as a result of being popular or important.
an officer who commands part of an army, navy, or air force is in charge of it. verb here but can also be used as an uncount noun. e.g. he had been in command of hms churchill for a year.
the high command or the military command refers to the senior officers of a country's armed forces.
command is control over a particular situation.
your command of something, especially a language, is your knowledge of it and ability to use it.
see also commanding.

پیشنهاد کاربران

مصوبه
دستور
فرمان
فرمایش
استیلا
تسلط
احاطه
تبحر
مستولی/غالب/چیره بودن
Mand

به کلمه معنی فرمان میده مثل
Demand ;


خواست ، مطالبه ، تقاضا


Command:

کماند
فرمان ، فرمانده ی ، سرکردگی ، فرمان دادن

کماندو فرمانده ی. گروه رو داشت و فرمان میداد

Tell, direct, demand . bid
دستور دادن، فرمان دادن
خواستن، درخواست کردن، مطالبه کردن، طلب کردن
تسلط

His poor command of English worked against him in the interview
the group of soldiers that an officer is in control of

. . . The lives of your command
Command: فرمان دادن
Commando:کماندو، نوعی فرمانده خاص
Commander:فرمانده
برای یادسپاری بهتر کلمات بهتر است از کلمات مشابه ( خصوصا اشنا ) در ساخت یک جمله استفاده کرد:
The commander command the commando to fire
فرمانده به کماندو دستور شلیک می دهد.
به دست آوردن
تحت امر
کنترل کردن
A command is an order given to a person or animal to do something

Example: Joe gave the students a command to stand up
command ( علوم نظامی )
واژه مصوب: اقدامات ضدِ فرماندهی و نظارت و ارتباطات
تعریف: سامانه ای متشکل از ضدِفونا و حفاظت فونا که به ترتیب به کاهش کارایی یا انهدام توانمندی های فونای دشمن و حمایت و حفاظت از فونای خودی می پردازد||| اختـ . اقدامات ضدِفونا C3CM
اشراف داشتن
high command
فرماندهی عالی، سرفرماندهی
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما