coherent

/koˈhɪrənt//kəˈhɪərənt/

معنی: چسبیده، مربوط، دارای ارتباط یا نتیجه منطقی
معانی دیگر: دارای ارتباط منطقی، بی تناقض، فصیح، سازوار، سامانمند، همدوس، همچسب، منسجم، به هم پیوسته

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
مشتقات: coherently (adv.)
(1) تعریف: lumping, holding, or sticking together.
مترادف: agglutinative, cohesive
مشابه: sticky, viscous

- She molded the clay into a coherent lump.
[ترجمه ترگمان] او گل را به شکل یک توده منسجم درآورد
[ترجمه گوگل] او خاک رس را به یک توده ی منسجم تبدیل کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: logically ordered or connected; consistent.
مترادف: consistent, logical, rational
متضاد: desultory, incoherent, muddled, unconnected
مشابه: articulate, clear, cogent, cohesive, comprehensible, intelligible, lucid, meaningful, orderly, organized, systematic, understandable

- The candidate's positions on the various issues are quite coherent.
[ترجمه ترگمان] موقعیت های نامزدها در موضوعات مختلف کاملا منسجم هستند
[ترجمه گوگل] موقعیت های نامزدی در موضوعات مختلف کاملا منسجم است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- This paragraph is not coherent, so it's difficult to follow your argument.
[ترجمه ترگمان] این پاراگراف، منسجم نیست، بنابراین پی گیری استدلال شما دشوار است
[ترجمه گوگل] این پاراگراف انطباق نداشته است، بنابراین بحث استدلال شما دشوار است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. coherent light
نور همساز (پیوسته)

2. a coherent theory
فرضیه ی بی تناقض

3. my thoughts were wrapped in mist and i could not make them coherent
افکارم در غباری از مه فرو رفته بود و نمی توانستم آن را سامان دهم.

4. He has failed to work out a coherent strategy for modernising the service.
[ترجمه ترگمان]او نتوانسته است یک استراتژی منسجم برای مدرن سازی خدمات پیدا کند
[ترجمه گوگل]او نتوانسته است یک استراتژی منسجم برای مدرنیزه نمودن خدمات ایجاد کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. He appeared hardly capable of conducting a coherent conversation.
[ترجمه elahe] به نظر می رسید او توانایی اجرای یک مکالمه منسجم را به سختی داشته باشد
|
[ترجمه ترگمان]به زحمت می توانست با او صحبت کند
[ترجمه گوگل]او ظاهرا توانایی مکالمه منسجم را داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. The Government lacks a coherent economic policy.
[ترجمه ترگمان]دولت فاقد یک سیاست اقتصادی منسجم است
[ترجمه گوگل]دولت دارای یک سیاست اقتصادی منسجم نیست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. They were never a coherent group.
[ترجمه ترگمان]آن ها هرگز یک گروه منسجم نبودند
[ترجمه گوگل]آنها هرگز یک گروه منسجم نبودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. He sounded coherent, but he was too ill to have any idea what he was saying.
[ترجمه ترگمان]به نظر منطقی می رسید، اما او بیش از آن بیمار بود که بداند چه می گوید
[ترجمه گوگل]او صدق می کرد، اما او خیلی بیمار بود تا ایده هایش را بیان کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. The subjects of the curriculum form a coherent whole.
[ترجمه ترگمان]موضوعات برنامه آموزشی یک کل منسجم را تشکیل می دهند
[ترجمه گوگل]افراد برنامه درسی یک مجموعه منسجم را تشکیل می دهند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. The President's policy is perfectly coherent.
[ترجمه ترگمان]سیاست رئیس جمهور کاملا منسجم است
[ترجمه گوگل]سیاست رئیس جمهور کاملا منسجم است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. She only became coherent again two hours after the attack.
[ترجمه ترگمان]او فقط دو ساعت پس از این حمله منسجم شد
[ترجمه گوگل]او فقط دو ساعت پس از حمله دوباره هماهنگ شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. A coherent strategy for getting more people back to work needs to be developed.
[ترجمه ترگمان]یک استراتژی منسجم برای بدست آوردن افراد بیشتر به کار باید توسعه یابد
[ترجمه گوگل]یک استراتژی منسجم برای بازگرداندن بیشتر مردم به کار نیاز به توسعه دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. The state is not a unified and internally coherent entity.
[ترجمه ترگمان]دولت یک نهاد منسجم و منسجم نیست
[ترجمه گوگل]دولت یک نهاد واحد و یکپارچه نیست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. The film lacks a coherent story.
[ترجمه ترگمان]فیلم داستان منسجمی ندارد
[ترجمه گوگل]فیلم فاقد یک داستان منسجم است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. History could be defined as a coherent account of an event.
[ترجمه ترگمان]تاریخ می تواند به عنوان یک شرح منسجم از یک رویداد تعریف شود
[ترجمه گوگل]تاریخچه را می توان به عنوان یک حساب منسجم از یک رویداد تعریف کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

چسبیده (صفت)
sessile, sticking, adhesive, sticky, clinging, clung, coherent

مربوط (صفت)
relative, relevant, dependent, related, attached, connected, pertaining, linked, pertinent, depending, coherent

دارای ارتباط یا نتیجه منطقی (صفت)
coherent

تخصصی

[شیمی] 1- همدوس، همچسب، منسجم، به هم پیوسته 2- داراى ارتباط منطقی، بی تناقض، فصیح، سازوار، سامانمند 3- هم نوسان (در مورد امواج )، هم فاز
[سینما] یک نور تک رنگ یا منوکروم
[عمران و معماری] چسبنده - همچسب
[برق و الکترونیک] همدوس حرکت هماهنگ و یا دارای رابطه مشخص، مثلاً بین ذرات سنکروترون یا بین فوتونها در باریکه لیزر همدوس . - هم دوس
[زمین شناسی] هم دوس، چسبنده (زمین شناسی): به سنگ یا نهشته ای گویند که تحکیم یافته و یکپارچه شده است یا به راحتی متلاشی نمی شود. (ژئوشیمی): به گروهی از عناصر گوینده که به خاطر شباهت شعاع و ظرفیت، بطور بنیادی در طبیعت با هم دیده می شوند. مثلاً اینکه به کانی های یکسان در یک مرحله حدوداً مشابه تبلور بخشی وارد می شوند، مثلاً زیرکونیوم و هافنیوم تشکیل یک جفت همدوس را می دهند. (گاراشمیت 1937). در ریخت شناسی گیاهان، تعلق داشتن به بخشهای مشابه که بطور بخشی بهم پیوسته اند/ یکی شده اند – (اسوارتز 1971). مقایسه شود با: همزاد. Adherent، چسبنده.
[نساجی] چسبنده
[ریاضیات] مربوط، بسامان، چسبیده، مرتبط، پیوسته، دارای ارتباط منطقی
[پلیمر] همدوست، منسجم
[آمار] منسجم

به انگلیسی

• sticking together; consistent
if something is coherent, it is clear and easy to understand.
if someone is coherent, they are talking in a clear and calm way.

پیشنهاد کاربران

معقول
منسجم
منطقی
همبستگی
- منسجم، یکپارچه، پایا، پایدار
- معقول، موجه، منطقی
همساز سازگار هماهنگ
در فیزیک = همدوست
برای ساختارهای با فرکانس ثابت کاربرد دارد
به عنوان مثال لیزر
یا خلاء
یکپارچه و هم بسته، مرتبط و منسجم، معقول و منطقی
logical and orderly and consistent relation of parts، all the parts fit together and makes sense and orderly
multilayered story with seamless coherence.
مرتبط
منطقی - منسجم
coherent ( adj ) = {منطقی، معقول، قابل درک، قابل فهم ( از لحاظ نشان دادن یا مبتنی بر عقل سلیم ، منطق یا عقلانیت ) }، {قادر به تکلم، بیان سلیس، بیان شیوا ( به صورت واضح و قابل فهم ) }، {هماهنگ، سازگار، منطبق، موافق ( از لحاظ سازگاری یا موافق با آن ) }، {منسجم، منطقی، ساختاریافته، سیستمایتک، کارآمد ( از یک سیستم ) با حداکثر بهره وری بدون صرف منابع اضافی ) }، {متعادل، معقول، دارای عقل سلیم ( در رابطه با داشتن شخصیتی متین و آرام ) }، {منسجم، یکپارچه، ادغام شده، یکدست، ترکیب شده ( با قسمتها یا جنبه های مختلف بهم پیوسته یا هماهنگ شده اند ) }، {قفلی، مصمم، یک دنده، سمج ( بخاطر سماجت و پیگیری ) }، {بی عیب و نقص، ایده آل، یکدست ( عاری از هر گونه خطا و عیب ) }، {چسبیده، چسبناک، بهم چسبیده ( در مورد چسبندگی به یکدیگر ) }


examples:
1 - When she calmed down, she was more coherent ( = able to speak clearly and be understood ) .
وقتی او آرام شد ، قدرت تکلم بیشتری داشت ( = قادر بود واضح صحبت کند و قابل درک باشد ) .
2 - She became coherent again two hours after the attack.
او دو ساعت پس از حمله قادر به تکلم [حرف زدن] شد.
3 - The president has not presented a coherent plan for dealing with it.
رئیس جمهور برنامه منسجمی برای مقابله با آن ارائه نداده است.
4 - I should warn you, she’s not always coherent.
من باید به شما هشدار دهم ، او همیشه ( دارای بیان سلیس، شیوایی سخن، بیان صریح ) نیست.

coherent ( زبان‏شناسی )
واژه مصوب: پیوسته
تعریف: [زبان‏شناسی] دارای پیوستگی|||[زیست شناسی - علوم گیاهی] ویژگی الحاقی که در آن قطعات همسان گیاه به طور سطحی به یکدیگر متصل اند و به سادگی از هم جدا می شوند
قابل فهم، قابل درک، واضح و منطقی
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما