circle

/ˈsɜːrkl̩//ˈsɜːkl̩/

معنی: چنبره، قلمرو، دایره، مدار، محیط دایره، چنبر، محفل، دور، حوزه، طوق، احاطه کردن، دور زدن، مدور ساختن، دور گرفتن
معانی دیگر: پرگر، برهون، پرهون، گردی، گردک، حلقه ی دوستان (و غیره)، جرگه، آویژگان، دسته، باند، دایره کشیدن، (دور چیزی) گشتن، (دور چیزی را) فرا گرفتن، حلقه زدن، طواف کردن، چرخ زدن، چرخیدن، دوره، چرخه، (در مورد رویداد و غیره) رویدادی که به صورت چرخه ای از یک نقطه آغاز و در همان نقطه پایان می یابد، عرض جغرافیایی، (منطق) استدلال حلقوی، استدلال پرگر (استدلالی که نتیجه و فرض آن یا صغری و کبری آن به جای اثبات یکدیگر همدیگر را تکرار می کنند)، میدان، فلکه، پیرامون، هر چیز گرد یا دایره مانند (مثلا هاله و تاج و انگشتر و حلقه)، (شعر قدیم) مدار یا مسیر ستاره، (در سالن تئاتر و غیره) ردیف صندلی های بالکن، (در گذشته به ویژه در آلمان) استان، بخشی از یک ناحیه، گسترش، تیررس، وسعت، دامنه، دور چیزی را گرفتن
circle(s)
دایره قانون ـ فقه : احاطه کردن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: a closed curve along which every point is the same distance from a fixed center point.
مترادف: ring, roundel
مشابه: aureole, ball, cincture, circlet, circuit, corona, disk, globe, halo, hoop, round, wheel, wreath

- It's hard to draw a perfect circle without a compass.
[ترجمه مهرداد] خیلی سخته که یک دایره کامل رو بدون یه پرگار بکشید .
|
[ترجمه نوشین] خیلی سخته که یه دایره عالی بدون استفاده از پرگار بکشی
|
[ترجمه R.Snd] خیلی سخته که یک دایره ی بی نقص رو بدون پرگار بکشی
|
[ترجمه a abadis user] خیلی سخته که یک دایره عالی رو بدون پرگار کشید
|
[ترجمه N.bozorgian] این سخته که بدون پرگار یک دایره ی خوب بکشی
|
[ترجمه عرفان] خیلی سخت است که یک دایره را بون پرگار کشید
|
[ترجمه گوگل] کشیدن یک دایره کامل بدون قطب نما سخت است
[ترجمه ترگمان] گرفتن یک دایره کامل بدون قطب نما دشوار است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: any arrangement in the shape of a ring or circle.
مترادف: annulus, ring, round
مشابه: ball, circlet, halo, wheel, wreath

- The children sat in a circle at story time.
[ترجمه a abadis user] در زمان داستان گویی ، بچه ها در یک دایره نشسته بودند
|
[ترجمه امیر] دایره را اگر می خواهیم زیبا باشد باید با پرگار یا شابلون کشید
|
[ترجمه گوگل] بچه ها موقع قصه دایره ای می نشستند
[ترجمه ترگمان] بچه ها در یک دایره نشسته بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a group of people united by kinship or by common interests or goals.
مترادف: clan, crowd, group, society
مشابه: association, bunch, clique, club, company, coterie, fellowship, fraternity, gang, knot, ring, school

- the family circle
[ترجمه Kimia] خانواده ی دایره
|
[ترجمه جعفر] حلقه خانواده
|
[ترجمه گوگل] حلقه خانواده
[ترجمه ترگمان] دایره خانوادگی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- a sewing circle
[ترجمه گوگل] یک دایره خیاطی
[ترجمه ترگمان] یک دایره خیاطی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: the people and activities of a defined social or professional context.
مترادف: domain, field, province, sphere
مشابه: arena, bailiwick, circuit, orbit, realm

- literary circles
[ترجمه گوگل] محافل ادبی
[ترجمه ترگمان] محافل ادبی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: a process or series of events that ends where it started, esp. such a process or series that repeats itself; cycle.
مترادف: cycle
مشابه: course, revolution, rotation, round, sequence, series

- the annual circle of the seasons
[ترجمه گوگل] دایره سالانه فصول
[ترجمه ترگمان] چرخه سالانه فصل ها
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: circles, circling, circled
(1) تعریف: to enclose within a circle.
مترادف: encircle, ring, surround
مشابه: belt, circumscribe, enclose, encompass, envelop, environ, gird, girdle, loop, rim

- The shark circled its prey before attacking.
[ترجمه گوگل] کوسه قبل از حمله دور شکار خود می چرخید
[ترجمه ترگمان] شارک قبل از حمله، طعمه خود را می چرخاند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to move around, as in a circle.
مترادف: circuit, circumnavigate
مشابه: loop, round

- The dancers circled the stage.
[ترجمه گوگل] رقصنده ها دور صحنه چرخیدند
[ترجمه ترگمان] رقصندگان روی صحنه چرخ می زدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- We circled Chicago for a long time before our plane could land.
[ترجمه گوگل] قبل از اینکه هواپیمایمان فرود بیاید، مدت زیادی دور شیکاگو چرخیدیم
[ترجمه ترگمان] مدت زیادی بود که ما شیکاگو را دور زدیم، قبل از این که هواپیمای ما بتواند فرود بیاید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to move around in a circle or circles.
مترادف: reel
مشابه: circuit, loop, pirouette, pivot, revolve, ring, rotate, round, turn, wheel, whirl, wind

- The hawk circled.
[ترجمه گوگل] شاهین حلقه زد
[ترجمه ترگمان] شاهین به دور خود چرخید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. the circle of 24 hours
یک دوره ی (یا مدت) 24 ساعته

2. to circle round something
دور چیزی چرخیدن

3. vicious circle
دایره ی خبیثه،دور باطل

4. a perfect circle
یک دایره ی کامل

5. a perfect circle is an ideal impossible to construct
یک دایره ی کامل انگاره ای است که درست کردن آن غیر ممکن می باشد.

6. the arctic circle
دایره ی شمالگان،عرض جغرافیایی قطب شمال

7. come full circle
(پس از تغییرات زیاد) به وضع پیشین بازگشتن

8. draw a circle (or trace a circle)
دایره کشیدن،دایره رسم کردن

9. form a circle
حلقه زدن،دایره تشکیل دادن

10. square the circle
1- (در هندسه ی اقلیدسی غیر ممکن است) دایره را تربیع کردن 2- کار ظاهرا غیر ممکن را انجام دادن،به کار غیر ممکن پرداختن

11. angle of a circle
زاویه ی محاطی

12. he colored the circle green
او دایره را رنگ سبز زد.

13. he joined a circle of thieves
او در زمره ی دزدان در آمد.

14. minor of a circle
قوس کوچکتر دایره

15. he was drawing a circle on the paper
او داشت روی کاغذ یک دایره می کشید.

16. the center of a circle
مرکز دایره

17. the description of a circle
ترسیم یک دایره

18. the diameter of a circle
قطر (پراز) دایره

19. the perimeter of a circle
پیرامون یک دایره

20. the quadrature of a circle
تربیع دایره،چهاربر سازی پرهون

21. the qualities of a circle
ویژگی های یک دایره

22. the radius of a circle
شعاع دایره

23. the soldiers formed a circle around the prisoners
سربازان دور تا دور زندانیان را گرفتند.

24. wherever he went, a circle of admirers surrounded him
هر جا می رفت حلقه ای از دوستداران دورش را می گرفتند.

25. a line that touches the circle
خطی که با دایره مماس است.

26. i felt i had come full circle
احساس می کردم که دوباره به خانه ی اول برگشته ام (یک دور کامل زده ام).

27. to inscribe a polygon in a circle
چند وجهی را در دایره محاط کردن

28. he is given to reasoning in a circle
او عادت به استدلال پرگر دارد.

29. two equidistant points from the center of the circle
دو نقطه ی هم فاصله از مرکز دایره

30. a line drawn from any point to the center of a circle
خطی که از هر نقطه به مرکز دایره رسم شود

مترادف ها

چنبره (اسم)
circle, bend, torque, hoop, core, cushion, coil, tassel, pad

قلمرو (اسم)
region, dominion, circle, sphere, domain, scope, zone, bourn, territory, bourne, orbit, regality, milieu

دایره (اسم)
section, field, rhomb, circle, sphere, domain, roundel, department, tambourine, bureau, disk, disc, compass, rondel

مدار (اسم)
seat, circle, hinge, pivot, parallel, center, orbit, tropic

محیط دایره (اسم)
circle, circumference

چنبر (اسم)
loop, circle, ring, hoop, tore, collarbone, clavicle

محفل (اسم)
society, agora, circle, clique, ring

دور (اسم)
cycle, circle, revolution, race, wheel, orbit, circuit, meander

حوزه (اسم)
extent, range, circle, area, ambit, sphere, domain, realm, scope, precinct, apanage, appanage, zone, district, department, compass

طوق (اسم)
circle, ring, necklace, anadem, collar, torque, dog collar

احاطه کردن (فعل)
envelop, circle, ring, sphere, skirt, beset, hoop, orb, hedge, encircle, beleaguer, hem, corral, encompass, girdle, environ, pale, cincture, circuit, clip, whelm, ensphere, impale, insphere, laager

دور زدن (فعل)
twinge, round, circle, skirt, environ, orbit, revolve, recur, compass, perambulate, wamble, send round

مدور ساختن (فعل)
circle

دور گرفتن (فعل)
embed, circle, encircle, imbed, encompass, girth, enlace, insphere

تخصصی

[عمران و معماری] دایره - میدان
[فوتبال] دایره
[مهندسی گاز] دایره
[زمین شناسی] مساحی، پیمایش دیسک مدرج شده یک دستگاه مساحی، که به مرکز یک محور چرخش نصب می شود و بر آن عمود است. به منظور خواندن مقدار چرخش، درجه بندی شده است. مثلاً یک دایره افقی یا دایره عمودی یک تئودولیت یا ترانسیت.
[ریاضیات] دایره، دور[منطق]
[آمار] دایره

به انگلیسی

• ring-shaped geometric figure, round figure; group, society
surround, encircle; go around in a circle
a circle is a round shape. every part of its edge is the same distance from the centre.
if a bird or aircraft circles, it moves round in a circle.
you can refer to a group of people as a circle.
the circle in a theatre or cinema is an area of seats on the upper floor.
see also vicious circle.

پیشنهاد کاربران

حلقه دوستان
مرکز، اصلی، میدان
دایره
طواف کردن
محاصره کردن
دور زدن ( فعل ) / دایره ( اسم )
Every twelve months, the Earth circles the Sun
هر دوازده ماه ، زمین یک بار خورشید را دور می زند 🟦🟦
گردی
محفل
اطرافیان
احاطه کردن، دور زدن
پیدا کردن
Circle the names you know.
جمع /
circle of friends = جمع دوستان
family circle = جمع خانواده
دور چیزی دایره کشیدن
مثال: circle the correct word
دور کلمه درست دایره بکش.
واژه یِ ( سری ) در زبانِ اوستایی به چمِ ( گشتن، رفتن سراغِ کاری to go about ) و ( گرد گردیدن، سرگردان بودن to wander ) بوده است و در زبانِ پهلوی - پارسی میانه نیز واژه ( سُراگ ) به چمِ ( سوراخ، لانه یِ زیر زمینی ) آمده است و همانطور که از پسگشت ( منبعِ ) زیر نیز پیداست، برابرِ این واژه در زبانِ انگلیسی burrow است که در قالبِ کارواژه به چمِ ( کاویدن، جستجو کردن، سوراخ کردن ) می باشد. واژه ( سراگ/سراک ) در زبانِ پارسی به دیسه یِ ( سراغ ) در آمده است.
نکته یکم: واژه یِ ( search: جستجو کردن ) و ( circle:دایره، چنبره ) در زبانِ انگلیسی که برگرفته از واژه یِ ( circare ) در زبان لاتین به چمِ ( go about، wander، traverse ) می باشند، با واژه ( سُراگ/سُراغ ) در زبانِ پارسی میانه - پهلوی و واژه یِ ( سری ) در زبانِ اوستایی همریشه می باشند.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
نکته دوم:واژه ( سکر ) در زبانِ اوستایی به چمِ ( گردیدن، ( به ) گرد یا پیرامون جنبیدن، جنبیدن ) می باشد و بسیاری از واژگانِ اوستایی و پارسی میانه - پهلوی در روندِ زبانی دچار جایگشتِ آواییِ ( ر/رَ ) با آوایِ پیش از خود شده اند که بدین روی، واژه ( سرک ) را خواهیم داشت که نزدیکیِ معنایی و آواییِ واژه ( سرک ) با واژگانِ ( search ) و ( circle ) در زبانِ انگلیسی و واژه یِ circare در زبانِ لاتین، نگریستنی است. نیاز به یادآوری است که خودِ واژگانِ ( سکر، سکئیریَ ) در زبان اوستایی، به دیسه یِ ( شکار ( کردن ) ، شکارگاه ) در زبانِ پارسی نیز در آمده اند.
( برای دیدن واژگانی که در زبانِ پارسی دچار جایگشت آوایی ( ر/رَ ) شده اند، به زیرواژه یِ ( جایگشت آوایی در زبان پارسی ) در این تارنما مراجعه کنید ) .
پَسگشتها ( references ) :
1 - رویه هایِ 1435، 1436 و 1490 از نبیگِ ( فرهنگ واژه های اوستا )
2 - رویه هایِ78 و 203 از نبیگِ ( فرهنگنامه کوچکِ پهلوی ) نوشته یِ ( دیوید مک کنزی )
3 - تارنمایِ https://www. etymonline. com/word/search
مشخص کردن
محوطه
دایره ( عربی، از ریشه دور Dor در فارسی، Dorag در فارسی میانه )
دوریه ( فارسی )
دورال ( فارسی )
پرهون ( فارسی )
گردال ( فارسی )
چنبر ( فارسی )
دف ( فارسی )
اشکال هندسی:
circle = دایره

ellipse = بیضی

square = مربع

rectangle = مستطیل

rectangular prism / cuboid = مکعب مستطیل

triangle = مثلث

right triangle / right - angled triangle = مثلث قائم الزاویه

scalene triangle = مثلث مختلف الاضلاع

isosceles triangle = مثلث متساوی الساقین

equilateral triangle = مثلث متساوی الاضلاع

rhombus = لوزی

parallelogram = متوازی الاضلاع

trapezium / trapezoid = ذوزنقه

cube = مکعب

cone = مخروط

cylinder = استوانه

prism = منشور

pyramid = هرم

sphere = کُره

polygon = چند ضلعی

regular polygon = چند ضلعی منتظم

pentagon = پنج ضلعی

hexagon = شش ضلعی

heptagon = هفت ضلعی

octagon = هشت ضلعی

nonagon = نه ضلعی

decagon = ده ضلعی
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما