change

/ˈt͡ʃeɪndʒ//t͡ʃeɪndʒ/

معنی: پول خرد، عوض، تحول، مبادله، تصرف، تغییر، دگرگونی، بدل، برگشتن، عوض شدن، تغییر دادن، عوض کردن، تغییر کردن، تبدیل کردن، تعویض کردن، دگرگون کردن یا شدن، معاوضهکردن، خردکردن
معانی دیگر: شهر چانگ چون (در شمال خاوری کشور چین)، دگرگون شدن یا کردن، تغییر دادن یا کردن، عوض شدن یا کردن، تبدیل شدن یا کردن، برگردیدن، ترادیسیدن، گهولیدن، مبادله کردن، تاخت زدن، (پول و ارز) تبدیل کردن (مثلا دلار به ریال)، صرافی کردن، اتوبوس (یا ترن و هواپیما و غیره) عوض کردن، دگردیسی، دگرسانی، تعویض، تنوع، تفاوت، جوراجوری، معاوضه، صرف، (در مورد ماه) تغییر شکل دادن، مرکز داد و ستد بازرگانان و کسبه، بورس (exchange و change هم می گویند)، عو­ کردن، خردکردن پول، عو­ شدن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: changes, changing, changed
(1) تعریف: to alter the content or form of.
مترادف: adjust, alter, revise
متضاد: freeze, maintain
مشابه: amend, color, commute, convert, doctor, metabolize, modify, permute, rearrange, recast, recompose, reform, remake, revamp, sublimate, switch, transform, transmute, vary

- The witness changed his testimony.
[ترجمه ترگمان] شاهد شهادت خود را تغییر داد
[ترجمه گوگل] شاهد شهادت او را تغییر داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The author was not satisfied with her novel until she'd changed the ending.
[ترجمه ترگمان] نویسنده کتاب تا پایان داستان قانع نشده بود
[ترجمه گوگل] نویسنده با رمان خود راضی نبود تا زمانی که پایانش را تغییر دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to cause to become something completely different (usu. fol. by "to" or "into").
مترادف: commute, convert, metamorphose, transform, translate, transmute, turn
مشابه: modify, rearrange, recast, recompose, reform, remake, revolutionize, switch, transfigure, transmogrify

- They changed their reservation from seven o'clock to eight o'clock.
[ترجمه ترگمان] آن ها reservation را از ساعت هفت تا هشت تغییر دادند
[ترجمه گوگل] آنها رزرو خود را از ساعت هفت تا هشت ساعت تغییر دادند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- In the story, the witch changes the prince into a frog.
[ترجمه ترگمان] در این ماجرا، جادوگر شاهزاده را تبدیل به یک قورباغه می کند
[ترجمه گوگل] در داستان، جادوگر شاهزاده را به قورباغه تغییر می دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Someone changed the number 4 into a 9.
[ترجمه ترگمان] یک نفر شماره ۴ را به ۹ تغییر داد
[ترجمه گوگل] کسی شماره 4 را به 9 تغییر داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to give and receive in turn; interchange.
مترادف: exchange, interchange, swap, switch, trade
مشابه: barter

- The two students changed rooms because they each preferred the other's.
[ترجمه ترگمان] این دو دانش آموز کلاس را تغییر دادند، زیرا هر یک دیگری را ترجیح می دادند
[ترجمه گوگل] دو دانشجو اتاق را تغییر دادند زیرا هر یک از آنها به دیگران ترجیح دادند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to make a substitution or identical replacement for.
مترادف: exchange, switch
مشابه: shift

- The sheets on the bed are clean; I changed them this morning.
[ترجمه ترگمان] ملافه ها روی تخت تمیز هستند، امروز صبح آن ها را عوض کردم
[ترجمه گوگل] ورق روی تخت تمیز است؛
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Our daughter will change schools when we move.
[ترجمه زیباپیرهادی] وقتی ما جابه جا بشویم ( اسباب کشی کنیم ) دختر ما مدرسه اش را عوض خواهد کرد.
|
[ترجمه ترگمان] وقتی که ما حرکت می کنیم، دختر ما مدارس را تغییر خواهد داد
[ترجمه گوگل] وقتی ما حرکت می کنیم، دختر ما مدارس را تغییر خواهد داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Someone needs to change the baby's diaper.
[ترجمه ترگمان] یه نفر باید پوشکش رو عوض کنه
[ترجمه گوگل] کسی نیاز به تغییر پوشک بچه دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: of money, to break down into smaller denominations, or convert into foreign currency.

- Could you change a hundred-dollar bill for me?
[ترجمه ترگمان] میتونی یه اسکناس صد دلاری رو برای من عوض کنی؟
[ترجمه گوگل] می توانید یک لایۀ 100 دلاری را برای من تغییر دهید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- We'll need to change our British pounds for euros when we go to France.
[ترجمه ترگمان] ما نیاز داریم که وقتی به فرانسه می رویم، پوند انگلیس را به یورو تغییر بدهیم
[ترجمه گوگل] ما باید در زمانی که ما به فرانسه می رویم پوند انگلیس ما را برای یورو تغییر دهیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to remove and replace the clothes or coverings of.
مشابه: make

- I changed the baby just before I put him down for his nap.
[ترجمه ترگمان] درست قبل از اینکه چرتی بزنم بچه را عوض کردم
[ترجمه گوگل] من قبل از اینکه او را برای چرت زدن به او بسپارم، کودک را تغییر دادم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The housekeeping staff change the guest beds every day.
[ترجمه ترگمان] کارکنان خانه هر روز اتاق مهمان را عوض می کنند
[ترجمه گوگل] کارکنان خانوار هر روز تختخواب مهمان را عوض می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to become altered or transformed.
مترادف: alter
مشابه: about-face, convert, deviate, differentiate, diverge, metamorphose, modify, mutate, reform, shift, vary

- You have changed since the last time I saw you.
[ترجمه ترگمان] از آخرین باری که دیدمت تغییر کردی
[ترجمه گوگل] شما از آخرین بار که من دیدم تغییر کرده ام
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The leaves change in the fall.
[ترجمه ترگمان] برگ ها در پاییز عوض می شوند
[ترجمه گوگل] برگ ها در پاییز تغییر می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The caterpillar changed into a butterfly overnight.
[ترجمه ترگمان] کرم شب یک شبه به یک پروانه تبدیل شد
[ترجمه گوگل] یک کوهنورد به یک پروانه تبدیل شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to make an exchange.
مترادف: exchange, swap, trade
مشابه: barter, interchange

(3) تعریف: to dress in other clothing.
مشابه: dress

- I want to change before the party.
[ترجمه ترگمان] میخوام قبل از مهمونی عوض بشم
[ترجمه گوگل] من میخواهم قبل از حزب تغییر کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to transfer to a different conveyance or mode of transportation.
مترادف: transfer
مشابه: connect

- We change in New York.
[ترجمه ترگمان] ما در نیویورک تغییر می کنیم
[ترجمه گوگل] ما در نیویورک تغییر می کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
مشتقات: changing (adj.)
(1) تعریف: the act of changing; the fact of being changed.
مترادف: alteration, conversion, modification, permutation
مشابه: adjustment, changeover, difference, mutation, reformation, revision, shift, transfiguration, transformation, translation, transmutation, variation, vicissitude

- The theater is dark during the change of scenery.
[ترجمه ترگمان] تئاتر در طول تغییر مناظر تاریک است
[ترجمه گوگل] تئاتر در هنگام تغییر مناظر تاریک است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a transformation or alteration.
مترادف: alteration, difference, modification, permutation, transformation
مشابه: about-face, adjustment, amendment, conversion, metamorphosis, mutation, reformation, reversal, revision, revolution, sea change, shift, swing, switch, transfiguration, transition, transmutation, turn, turnabout, turnaround, variation

- There has been a change in her.
[ترجمه ترگمان] در او تغییری رخ داده است
[ترجمه گوگل] در او تغییر کرده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a thing that is different from the usual.
مترادف: variety
مشابه: difference, diversion, diversity, innovation, novelty, variation

- Let's go to the mountains for a change.
[ترجمه ترگمان] برای تنوع به کوه برویم
[ترجمه گوگل] بیایید برای تغییر به کوه ها برویم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: money given in smaller denominations as the equivalent of a bill of a higher denomination.
مشابه: call, occasion, opening

(5) تعریف: the money that one is given in return if one pays for something with an amount of money than is greater than the price.

- He'd paid for the newspaper with a twenty-dollar bill and was now waiting for his change.
[ترجمه زیباپیرهادی] اوبرای روزنامه یک اسکناس 20دلاری پرداخت کرده بود و اکنون منتظر بقیه پولش بود.
|
[ترجمه ترگمان] او برای روزنامه با یک اسکناس بیست دلاری پول پرداخت کرده بود و اکنون منتظر تغییر او بود
[ترجمه گوگل] او برای روزنامه با یک لایحه بیست دلاری پرداخت کرده بود و منتظر تغییر او بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: coins.
مترادف: coins, silver
مشابه: cash, cents, money, petty cash, pocket money, small change

- Some change fell out through a hole in his pocket.
[ترجمه ترگمان] بعضی از آن ها از سوراخی در جیبش فرو رفتند
[ترجمه گوگل] بعضی از تغییرات از طریق سوراخ در جیبش افتاد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: a different set of clothing.
مشابه: apparel, clothes, clothing, outfit

- After coming home in the rain, I needed a change.
[ترجمه ترگمان] بعد از اینکه تو بارون اومدم خونه به یه تغییر احتیاج داشتم
[ترجمه گوگل] پس از رفتن به خانه در باران، من نیاز به تغییر
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: anything substituted for something else.
مترادف: substitute, substitution
مشابه: alternate, alternative, equivalent, exchange, replacement, stand-in, surrogate

- I was staying overnight, so I brought a change of clothes.
[ترجمه ترگمان] ، شب رو اینجا بودم واسه همین لباس عوض کردم
[ترجمه گوگل] من یک شبه اقامت داشتم، بنابراین تغییر لباس دادم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. change a baby
کهنه ی بچه را عوض کردن

2. change a bed
ملافه ی بستر را عوض کردن

3. change buses
اتوبوس عوض کردن

4. change color
1- رنگ پریده شدن 2- (رخسار) سرخ شدن،رنگ برنگ شدن

5. change down
(اتومبیل) توی دنده ی سنگین تر گذاشتن

6. change gear
(اتومبیل) دنده عوض کردن

7. change hands
از دست یک نفر به دست دیگری افتادن،دست به دست گشتن

8. change of heart
تغییر عقیده (یا احساس یا وابستگی)

9. change of pace
تغییر در آهنگ کار یا پیشرفت (و غیره)

10. change of venue
(حقوق) تغییر محل دادگاه

11. change off
به نوبت عمل کردن،نوبتی کردن

12. change one's mind
نظر یا خواسته یا اندیشه یا عقیده ی خود را عوض کردن،تصمیم خود را عوض کردن

13. change one's tune
تغییر روش (یا عقیده و غیره) دادن،رفتار خود را عوض کردن

14. change over
1- تغییر (از یک روش یا چیز به روش یا چیز دیگر)

15. change up
(در اتومبیل) توی دنده ی سبک تر گذاشتن

16. a change of climate
تغییر آب و هوا

17. a change of seasons
تغییر فصل های سال

18. don't change the tack of your questions
روال پرسش های خود را عوض نکن.

19. don't change your course, hold to one course only
جهت خود را عوض نکن،فقط به یک سو حرکت کن.

20. let's change over--you read and i'll write
بیا کار را معکوس کنیم -- تو بخوان و من می نویسم.

21. let's change seats!
بیا صندلی هایمان را با هم عوض کنیم !

22. prices change momentarily
قیمت ها دم به دم تغییر می کند.

23. slow change
تغییر تدریجی

24. the change in her behavior was tangible
تغییر رفتار او بارز بود.

25. the change in the pronunciation of words in any language
تغییر تلفظ واژه ها در هر زبان

26. to change jobs
شغل عوض کردن

27. a change of air
تغییر آب و هوا،به سفر تفریحی رفتن

28. a change of clothes
لباس اضافی (برای عوض کردن)

29. correct change
(پول خرد) درست،نه کم نه زیاد

30. a decided change
تغییر آشکار

31. a fundamental change
دگرگونی بنیادی،تغییر اساسی

32. a gradual change of temperature
تغییر تدریجی حرارت

33. a little change will do you good
کمی تغییر برایت خوب خواهد بود.

34. a lucky change
دگر گونی موفقیت آمیز

35. a marked change in his behavior
دگرگونی آشکار در رفتار او

36. a midway change of locomotives
تغییر لوکوموتیوها در وسط سفر

37. a pronounced change
دگرگونی چشمگیر

38. a significant change in their foreign policy
دگرگونی مهمی در سیاست خارجی آنها

39. a slight change
تغییر اندک

40. a sudden change
دگرگونی ناگهانی

41. the revolutionary change in the people's thoughts
دگرگونی بنیادین در افکار مردم

42. chop and change
مرتبا تغییر عقیده یا روش دادن،متلون بودن

43. make a change
تغییر یا تنوع ایجاد کردن

44. due to a change in the political climate
به خاطر دگرگونی جو سیاسی

45. i don't like change at all
از دگرگونی اصلا خوشم نمی آید.

46. time and experience change a person's perspective
زمان و تجربه دید انسان را عوض می کند.

47. use can almost change the stamp of nature
(شکسپیر) عادت تقریبا می تواند اثر طبیعت را دگرگون کند.

48. we need to change the baby's diaper
لازم است که کهنه ی بچه را عوض کنیم.

49. we tried to change her mind, but she refused to budge
کوشیدیم نظرش را عوض کنیم ولی او سماجت کرد.

50. would you please change this hundred-tuman bill?
آیا ممکن است لطفا این صد تومانی را خرد کنید؟

51. a vague desire for change
یک آرزوی نامشخص برای تغییر

52. he is incapable of change
او قادر به عوض شدن نیست.

53. he is tomorous of change
او از تغییر واهمه دارد.

54. i am going to change my hairdo
می خواهم مدل مویم را تغییر بدهم.

55. she was meditating a change of jobs
او در پی آن بود که شغل خود را عوض کند.

56. the human capacity for change and adaptation
ظرفیت بشر برای دگرگونی و تطبیق با محیط

57. to suffer a sea change
دستخوش دگرگونی بزرگ شدن

58. we begged him to change his decision but he remained inflexible
استدعا کردیم که تصمیم خود را عوض کند ولی او ثابت قدم باقی ماند.

59. we must adapt to change
باید خود را با تغییرات سازگار کنیم.

60. when you want to change lanes, you must first signal
وقتی می خواهید خط عبوری خود را عوض کنید علامت بدهید.

61. (tennyson) the wheeling orbs of change
چرخ های گردان تحول

62. as a mark of their change of opinion
به عنوان نشانه ی تغییر عقیده ی آنها

63. circumstances have compelled a fundamental change in our plans
شرایط،تغییر اساسی در برنامه های ما را الزام آور کرده است.

64. please notify us of your change of address
لطفا تغییر نشانی خود را به آگاهی ما برسانید.

65. sorry, i don't have any change
متاسفانه پول خرد ندارم.

66. the airplane was forced to change (its) course
هواپیما مجبور شد جهت حرکت خود را عوض کند.

67. the company is ripe for change
شرکت مستعد دگرگونی است.

68. these regulations are subject to change without prior notice
این مقررات بدون اطلاع قبلی قابل تغییرند.

69. they dread any kind of change
آنان از هر گونه تغییر هراس دارند.

70. twenty dollars and some odd change
بیست دلار و مقداری پول خرد

مترادف ها

پول خرد (اسم)
change, cash, fractional currency

عوض (اسم)
substitute, exchange, change, shift, compensation, recompense, reparation, reward, quid pro quo, surrogate, succedaneum, stand-in

تحول (اسم)
change, mutation, evolution, transition, upheaval, vicissitude, solstice, transmogrification

مبادله (اسم)
exchange, change, truck, interchange, swapping, trade in, truckage

تصرف (اسم)
inhabitancy, possession, modification, change, seizing, tenure, occupation, seizure, occupancy

تغییر (اسم)
change, shift, alteration, conversion, variation, mutation, commutation, fluctuation, innovation, vicissitude

دگرگونی (اسم)
change, alteration, variation, mutation, transformation, metamorphosis, catabolism, vicissitude, contrariety, metabolism, shakeup

بدل (اسم)
substitute, change, apposition

برگشتن (فعل)
sheer, hark back, change, bend, regurgitate, return, reverse, backslide, rebound, come back, remount, blench, put about, revert, resile, topple, recrudesce

عوض شدن (فعل)
change, be substituted

تغییر دادن (فعل)
modify, affect, change, alter, shift, mutate, turn, vary, interchange, permute

عوض کردن (فعل)
exchange, change, alter, vary, remodel, replace, swap

تغییر کردن (فعل)
range, change, vary, revolve

تبدیل کردن (فعل)
change, turn, transform, commute, convert, transmute

تعویض کردن (فعل)
put, substitute, change, shift, replace, supplant

دگرگون کردن یا شدن (فعل)
change

معاوضه کردن (فعل)
change

خردکردن (فعل)
change

تخصصی

[ریاضیات] تغییر، پول خرد، عوض شدن، عوض کردن، دگرگونی، تغییر دادن، تبدیل، تعویض، تعویض کردن، تغییر کردن

به انگلیسی

• alteration; replacement, exchange; coins; money received back after paying for goods
alter; replace; make change; become different
if there is a change in something, it becomes different.
when something changes or when you change it, it becomes different.
to change something also means to replace it with something new or different.
if there is a change of something, it is replaced.
when you change your clothes, you take them off and put on different ones.
a change of clothes is an extra set of clothes that you take with you when you go away.
when you change a baby or change its nappy, you take off its dirty nappy and put on a clean one.
when you change buses or trains, you get off one and get on another to continue your journey.
your change is the money that you receive when you pay for something with more money than it costs.
change or loose change is money in the form of coins, rather than notes.
if you have change for a note or a large coin, you have the same amount of money in smaller notes or coins.
when you change money, you exchange it for the same amount of money in different coins or notes.
if you say that something is happening for a change, you mean that it is different from what usually happens.
if you say that an experience makes a change, you mean that it is enjoyable and different from what you are used to.
if you change over from one thing to another, you stop doing one thing and start doing the other.

پیشنهاد کاربران

تغییر
تعویض کردن
تنظیم کردن
جایگزین، بدل، نمونه
تغییر مکان
تغییر کردن
پول خرد،
change managementیا CM=مدیریت تغییر ( یا مدیریت تحول )
بقیه پول .
عوض کردن
عوض کردن ، تغییر دادن
your change make mi asshole
فرصت دادن نمیشه ؟ مث give a change??
عوض کردن
Bb فکر کنم منظور شماgive a chance باشه
بقیه پول
تغییر دادن
alteration
تغییر کردن
replace
One hundred thousands dollars and change
صد هزار دلار و خورده ای

عوض کردن 🏕🏕
My father always changes the TV channel during the movie
پدر من همیشه وسط فیلم کانال را عوض می کند
Benazar man mishe goft maany , yadet nare , ham mide
تغییر دادن
برای مثال: . change into negative answe
جمله را با منفی تغییر دهید😉
If something costs $20 and you give the assistant $30 , you get $10 change
I do not like you. It does not change my mind
بدم میاد ازت ، دلیل نمیشه نظرم بهت عوض بشه
متغیر
رختکن
change money
که بسیار کاربردی هست به معنی عوض کردن نوع پول مثل ریال به دلار که وقتی تبدیل می شه میگیمchange money البته به و خرد کردن پول هم میگیم
جمله برای کلمه : Could you change a hundred - dollar bill for me?
پول خرد و سکه است.
اکثرا معنی تغییر
گاهی اوقات باقی پول هم هست
دگرانیدن
a ) the money that you get back when you have paid for something with more money than it costs
Here’s your change, sir.
b ) money in the form of coins, not paper money
in change
I have about a dollar in change.
Matt emptied the loose change from his pockets.
A beggar asked for some spare change ( =coins that you do not need ) .
c ) coins or paper money that you give in exchange for the same amount of money in a larger unit
change for �1/$10
Excuse me, have you got change for a pound
ورتیدن
دگریدن

ورتاندن
دگراندن
دگرسانیدن
گَهولاندن.
گهولیدن.
پول خرد
مهم ترین معنیش میشه تغییر دادن، تغییر کردن

Spanish is essentially the same regardless of the country. The accents do change a lot and the words that are used.
فعل change به معنای پول خرد کردن
فعل change به معنای پول خرد کردن به معنای مبادله کردن یک میزان پول با اسکناس یا سکه های مختلف است. مثلا:
?can you change a £20 note ( می توانید این اسکناس بیست پوندی را خرد کنید؟ )
to change a dollar bill for four quarters ( خرد کردن یک دلاری با چهار سکه 25 سنتی )
فعل change یک مفهوم دیگر نیز دارد و آن به معنای تبدیل کردن ارز یک کشور به واحد پولی کشور دیگر است. مثلا:
to change dollars into yen ( دلار را به ین تبدیل کردن )
?where can i change my traveler's cheques ( کجا می توانم چک مسافرتی ام را تبدیل کنم [نقد کنم]؟ )

واژه change به معنای دست لباس
واژه change وقتی کنار اسم یک لباس می آید یعنی یک دست لباس که کنار گذاشته شده است تا بعدا و در زمان لازم استفاده شود. مثلا:
she packed a change of clothes for the weekend ( او یک دست لباس برای آخر هفته با خود برداشت. )
i keep a change of shoes in the car ( من یک دست [جفت] کفش در ماشین نگه می دارم. )

واژه change به معنای تغییر
واژه change به معنای تغییر یا دگرگونی است و کاربردهای مختلفی دارد.
- واژه change به معنای عمل تغییر یا نتیجه یک تغییر است. در این مفهوم معمولا همراه با حرف اضافه into یا in می آید. مثلا:
a change in the weather ( تغییری در آب و هوا )
there was no change in the patient's condition overnight ( در طول شب هیچ تغییری در وضعیت مریض دیده نشد. )
political change ( تغییرات سیاسی )
- واژه change وقتی به صورت مفرد ( a change ) استفاده شود به معنی تغییر از چیز، موقعیت یا مکانی همیشگی و تبدیل شدن به چیزی جذاب و جدید است. در فارسی این مفهوم با محض تنوع ترجمه می شود. مثلا:
let's stay in tonight for a change ( بیا محض تنوع امشب را اینجا بمان. )
?can you just listen for a change ( می شود محض تنوع هم که شده یکبار به حرفم گوش دهی؟ )
- واژه change در ساختارهایی چون change of something یا change from something to something به معنای تغییر یا جایگزین کردن یک چیز قدیمی با یک چیز متفاوت است. مثلا:
a change of address ( تغییر آدرس )
a change of government ( تغییر دولت )
- واژه change معنای پول خرد یا بقیه پول هم می دهد. مثلا:
!don't forget your change ( بقیه پولتان را فراموش نکنید! )

فعل change به معنای تغییر کردن
فعل change به معنای عوض شدن و متفاوت شدن چیزی یا کسی نسبت به حالت قبلی است.
- فعل change در حالت ناگذر گستره ی زیادی از مفاهیم را در بر میگیرد مانند تغییر قیافه ظاهری، اخلاق، شغل، زمان، مکان، لباس و . . .
rick hasn't changed. he looks exactly the same as he did at school ( ریک عوض نشده است. او دقیقا عین دوران مدرسه اش است. )
- فعل change در حالت گذرا به معنی چیزی یا کسی را تغییر دادن و عوض کردن است. گاهی این فعل در این کاربرد مفهوم جایگزین کردن می دهد. مثلا:
i want to change my doctor ( من می خواهم دکترم را عوض کنم. )
that back tyre needs changing ( آن لاستیک عقبی باید عوض شود. )
- مفهوم دیگر فعل change تغییر کردن یا تغییر دادن چیزی از یک فاز به فاز دیگر است که در این کاربرد مفهوم تبدیل شدن دارد. مثلا:
wait for the traffic lights to change ( منتظر چراغ راهنمایی بمان تا عوض شود. )
caterpillars change into butterflies ( کرم های ابریشم به پروانه تبدیل می شوند. )
- فعل change در برخی مواقع مفهوم عوض کردن دارد. یعنی چیزی یا کسی از یک حالت دست بردارد و حالتی جدید به خود بگیرد و عوض شود. مثلا:
leaves change color in autumn ( برگ ها در پاییز رنگ عوض می کنند. )
our ship changed course ( کشتی ما مسیرش را عوض کرد. )
- کاربرد دیگر فعل change زمانی است که بعد از این فعل اسم جمع بیاید. در این صورت به معنای عوض کردن جا، صندلی، موقعیت و . . . با دیگری است. مثلا:
?can we change seats ( می شود جاهایمان را عوض کنیم؟ )
at half - time the teams change ends ( در نیمه، دو تیم جاهایشان را عوض کردند. )
- فعل change به معنای لباس عوض کردن یا لباس تمیز پوشیدن می دهد. این فعل هم می تواند به تنهایی بیاید یا با حرف اضافه into یا out که به ترتیب به معنای پوشیدن و درآوردن لباس است. مثلا:
i went into the bedroom to change ( من به اتاق خواب رفتم تا لباس عوض کنم. )
she changed into her swimsuit ( او لباس شنایش را پوشید. )
you need to change out of those wet things ( تو باید آن لباس های خیس را در بیاوری. )

منبع: سایت بیاموز
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما