captain

/ˈkæptən//ˈkæptɪn/

معنی: سروان، ناخدا
معانی دیگر: سالار، سرور، میاندار، سردسته، سرفرمانده، سروری کردن، خلبانی (و ناخدایی و سروانی و غیره) کردن، (ارتش) سروان، (نیروی دریایی) ناخدا یکم (فرمانده ی یگان شناور)، (هواپیما) خلبان، (ورزش) ارشد گروه، کاپیتان تیم، سرگروه (امریکا - پلیس) سرکلانتر، رئیس کلانتری، (امریکا - احزاب سیاسی) رئیس حوزه، (رستوران) سرپیشخدمت (headwaiter هم می گویند)، کشتیبان، سرکرده
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: a leader.
مترادف: chief, leader
مشابه: chieftain, commander, head, headman, master, officer, pilot

- He was a captain of industry.
[ترجمه مهناز مهرابی] او ناخدای صنعت بود
|
[ترجمه ترگمان] اون کاپیتان صنعت صنعت بود
[ترجمه گوگل] او کاپیتان صنعت بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the chief officer of a merchant vessel or a commercial airplane.
مشابه: chief, master, officer, old man, pilot, shipmaster, skipper

(3) تعریف: a commissioned officer of the U.S. Army, Air Force, or Marines holding the rank immediately below major.
مشابه: commandant, commander, commanding officer, officer

(4) تعریف: a commissioned officer of the U.S. Navy holding the rank immediately below rear admiral.
مشابه: commandant, commander, commanding officer, officer, old man

(5) تعریف: a police officer holding a rank above lieutenant.
مشابه: officer

(6) تعریف: the field leader of a sports team.
مترادف: leader
مشابه: boss, chief

(7) تعریف: the chief waiter in a restaurant, or the chief bellhop in a hotel.
مترادف: headwaiter, ma�tre d'
مشابه: bellboy, bellhop, head, waiter
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: captains, captaining, captained
مشتقات: captaincy (n.), captainship (n.)
• : تعریف: to lead as captain.
مترادف: head, lead, pilot, skipper, steer
مشابه: boss, command

جمله های نمونه

1. captain javadi's promotion was delayed for two years
ترفیع سروان جوادی دو سال به تعویق افتاد.

2. a captain comes after a colonel
سروان از سرهنگ پایین تر است.

3. the captain is very gi
سروان دیسیپلین نظامی را سخت رعایت می کند.

4. the captain sparked his team to victory
کاپیتان موجب برد تیم خود شد.

5. the captain stood on the poop and addressed the sailors
ناخدا روی سکوب پاشنه ایستاد و ناویان را مخاطب قرار داد.

6. the rank of captain
درجه ی سروانی

7. a colonel outranks a captain
یک سرهنگ،مافوق یک سروان است.

8. for his disobedience the captain was reduced to the ranks
به خاطر نافرمانی سروان را به درجه ی سربازی تنزل دادند.

9. he jumped rapidly from captain to colonel
او به سرعت از سروانی به سرهنگی ارتقا یافت.

10. if a ship sinks, the captain is to blame
اگر کشتی غرق شود تقصیر متوجه ناخدا است.

11. the sailors mutinied against their captain
ناویان بر ناخدای خود شوریدند.

12. it's a lonely thing to be the captain of a ship
ناخدای کشتی بودن موجب احساس تنهایی می شود.

13. our fate turned on the whims of the captain
سرنوشت ما به هوس های ناخدا بستگی داشت.

14. he was separated from the army with the rank of captain
با درجه ی سروانی از ارتش منفصل شد.

15. A captain is inferior to a major.
[ترجمه مهناز مهرابی] فرمانده پایین تر از سرگرد
|
[ترجمه ترگمان] یه فرمانده پایین تر از یه سرگرد هست
[ترجمه گوگل]یک کاپیتان پایین تر از یک بزرگ است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. The captain was promoted to the rank of major.
[ترجمه ترگمان]سروان به درجه سرگردی ارتقا پیدا کرده
[ترجمه گوگل]کاپیتان به درجه اصلی ارتقا یافت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. He doubled as captain and coach of the team.
[ترجمه ترگمان]به عنوان کاپیتان و مربی تیم دو برابر شد
[ترجمه گوگل]او به عنوان کاپیتان و مربی تیم دو برابر شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. A captain in the navy ranks above a captain in the army.
[ترجمه ترگمان]فرمانده نیروی دریایی از فرمانده ارتش در ارتش خدمت می کند
[ترجمه گوگل]یک کاپیتان در نیروی دریایی بالاتر از یک کاپیتان در ارتش است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. The captain victualed his ship for the voyage.
[ترجمه یلدا] کاپیتان خود را برای سفر اماده کرد
|
[ترجمه ترگمان]ناخدا کشتی خود را برای سفر آماده کرده بود
[ترجمه گوگل]کاپیتان کشتی خود را برای سفر پیاده کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

20. He was a generally unpopular choice for captain.
[ترجمه ترگمان]او انتخاب مناسبی برای کاپیتان بود
[ترجمه گوگل]او برای کاپیتان انتخاب معمولی نامطمئن بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

21. The captain did his best to foster a sense of unity among the new recruits.
[ترجمه ترگمان]ناخدا بهترین کار خود را کرد تا احساس وحدت در میان نیروهای جدید را تقویت کند
[ترجمه گوگل]کاپیتان تمام تلاشش را کرد تا هویت وحدت را در میان نیروهای جدید ایجاد کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

22. She made a 1:5 scale replica of Captain Cook's ship,'The Endeavour '.
[ترجمه ترگمان]او نسخه ۱: ۵ را از کشتی کاپیتان کوک، یعنی سفینه Endeavour را انجام داد
[ترجمه گوگل]او یک مقیاس 1 5 مقیاس از کشتی کاپیتان کوک، The Endeavor را ساخته است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

سروان (اسم)
captain

ناخدا (اسم)
captain, commodore, shipmaster

تخصصی

[فوتبال] کاپیتان

به انگلیسی

• commander of ship; group leader, head, commander
lead; champion; fill the role of captain
the captain of an aeroplane or ship is the officer in charge of it.
in the army, a captain is an officer of the rank immediately above lieutenant; in the navy, a captain is an officer of the rank immediately above commander.
the captain of a sports team is its leader.
if you captain a sports team, you are its leader.

پیشنهاد کاربران

واژه ای فرانسوی -
یکی از معادل های فارسیش: سَر تیم، سَر یار
سر گروه نا خدا سرور
a person who controls a ship or an airplane
کسی که کشتی یا هواپیما را کنترل میکند میگویند.
همون کاپتان خودمون ب فارسی 🤣
کاپیتان
کاپیتان خودمون خو چه فرقی میکنه
ناخدا😍
سرتیم
رئیس
کاپیتان who is a leader of team
در کانون زبان ایران به کاپیتان اشاره میکند
کاپیتان
سر تیم
Leader
کاپیتان
Leader
Captainig the debate team
مدیریت کردن تیم مناظره
کاپیتان
A person who controls a ship or an airplane
one who leads or supervises
Nown
A person who controls a ship or an airplane
کاپیتان ، ناخدا ، کسی ک کشتی یا هواپیما را کنترل میکند .
کانون زبان ایران
A person who controls a ship or an airplane
کاپیتان یا کنترل کننده ی هواپیما که در کانون زبان ایران به صورت بالا اومده
the player who is leader of the team
سر تیم
اسم یه شخصیت بامزه توی انیمیشن امانگ اس ، که خیلی هم کاپتانِ قابلیه. 😊🤍👌🏻
ناخدا یا کاپیتان

دلارام مودب باش. خنگ هم خودتی
کاپیتان
سرگروه
ناخدا
سرتیم
مترادف=
کاپیتان
رئیس
فرمانده
کارگردان
سرگروه
رهبر
خلبان
مدیر عامل
مدیر مالی
سردار
در هر حرفه ای زیر دست به رئیسش کاپیتان بگه بهتر براتون توضیح بدم اینه که طرف داره به اون شخص احترام می ذاره یا ارزش قائله. . .
مثلا یکی خلبانه ولی بهش میگن کاپیتان . . . صرفا منظورش اون کاپیتانی نیست که کشتی و میرونه

❌ شعور داشته باشید، سایت جای تبادل اطلاعاته نه کلمات توهین آمیز شما به بقیه!❌
منابع• https://www.thesaurus.com/browse/captain
captain ( ورزش )
واژه مصوب: سریار
تعریف: یکی از اعضای باتجربۀ تیم که مسئول هماهنگی میان بازیکنان و ارتباط بین بازیکنان و داور و تصمیم‏گیری در مواقع معین بازی باشد
کسی که کشتی را خدایت می کند
ناخدا
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما