calmly

/ˈkɑːmli//ˈkɑːmli/

معنی: بطور ارام
معانی دیگر: بطور ارام

جمله های نمونه

1. she spoke kindly and calmly
او با محبت و آرامی حرف می زد.

2. I got up and walked calmly out into the early evening.
[ترجمه mohamma] من اوایل شب بلند شدم و به آرامی رفتم
|
[ترجمه ترگمان]از جایم بلند شدم و به آرامی به طرف شب به راه افتادم
[ترجمه گوگل]من بلند شدم و به آرامی به اوایل شب رفتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. Choking back my anger, I tried to speak calmly.
[ترجمه ترگمان]سعی کردم آرام صحبت کنم
[ترجمه گوگل]من خشمگین شدم، سعی کردم آرام صحبت کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. She took it calmly at first but under the surface was seething.
[ترجمه ترگمان]اول به آرامی آن را گرفت، اما در زیر آن جوش و خروش بود
[ترجمه گوگل]او ابتدا در ابتدا آرام گرفت، اما زیر سطح جوش خورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. If I calmly pocket the abuse, I'll be laughed at.
[ترجمه ترگمان]اگر به آرامی آن سو استفاده را از دست بدهم، به خنده خواهم افتاد
[ترجمه گوگل]اگر سوء استفاده را به آرامی انجام دهم، در خنده خواهم ماند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. He calmly swatted a couple of flies.
[ترجمه ترگمان]او به آرامی به دوتا مگس ضربه زد
[ترجمه گوگل]او یک ماری مگس را آرام کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. He smiled calmly at the idiocies of mankind.
[ترجمه ترگمان]و به آرامی به the بشری لبخند می زد
[ترجمه گوگل]او آرام با لبخند لبخند زد و گفت: من از شما خواسته ام
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. 'I'll call the doctor,' he said calmly.
[ترجمه ترگمان]به آرامی گفت: به دکتر زنگ می زنم
[ترجمه گوگل]او به آرامی گفت: 'من با دکتر تماس خواهم گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. She recovered from her surprise, and answered calmly.
[ترجمه ترگمان]جما از تعجب خود باز آمد و به آرامی پاسخ داد:
[ترجمه گوگل]او از شگفتی او بهبود یافت و به آرامش پاسخ داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. He recovered himself enough to speak calmly.
[ترجمه ترگمان]به اندازه ای به خود آمد که آرام صحبت کند
[ترجمه گوگل]او به اندازه کافی برای آرامش صحبت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. He spoke calmly to them trying to pour oil on troubled waters but it was useless.
[ترجمه ترگمان]او به آرامی با آن ها صحبت می کرد و سعی می کرد نفت را روی آب های متلاطم بریزد، اما بی فایده بود
[ترجمه گوگل]او به آرامی به آنها می گوید که سعی می کنند روغن را در آب های مشکل آلود، اما بی فایده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. Everyone must think this situation through calmly and coolly.
[ترجمه ترگمان]همه باید این وضع را با خونسردی و خونسردی بیان کنند
[ترجمه گوگل]همه باید این وضعیت را با آرام و آرام فکر کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. She replied to their angry question by calmly walking out of the room.
[ترجمه ترگمان]او با آرامش از اتاق خارج شد و به سوال خشم آلود آن ها پاسخ داد
[ترجمه گوگل]او با آرامش از اتاق بیرون رفت و به سوال عصبانی خود پاسخ داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. She calmly wrote out a check for $500 and handed it to Will.
[ترجمه ترگمان]او به آرامی چکی به مبلغ ۵۰۰ دلار نوشت و آن را به ویل داد
[ترجمه گوگل]او به آرامی یک چک را برای 500 دلار نوشت و آن را به Will تحویل داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. She reacted surprisingly calmly to the news of his death.
[ترجمه ترگمان]او با کمال آرامش به اخبار مرگ او عکس العمل نشان داد
[ترجمه گوگل]او به خبر مرگ خود واکنش نشان داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

بطور ارام (قید)
calmly

به انگلیسی

• quietly, tranquilly

پیشنهاد کاربران

به آرامی
شمرده شمرده، در آرامش
باخونسردی
in a quiet way
به آرامی، با خونسردی
Calmly =in a quiet way
با آرامش
I remember your grandmother's name calmly because you made it a lot easier for me
� I am at peace with him
اسم مادر بزرگت را با ارامش بخاطر دارم چون خیلی وقته کار رو برام آسان تر کردی
با او در آرامش هستم
به آرامی
مترادف:slowly و quietly
آرام
I will calmly start studying growth for the future goal and scientific progress in my field
با آرامش به اهداف آینده و پیشرفت علمی در رشته خود شروع به مطالعه رشدی خواهم پرداخت
به طور ارام
با ارامش
اهسته
Choking back my anger, I tried to speak calmly
مانع بروز خشمم شدم. سعی کردم با آرامش صحبت کنم
ارام بودن
خونسرد
کلمه ی مترادف انگلیسی ان را میتوان relax گذاشت
فارغانه. [ رِ ن َ / ن ِ ] ( ص نسبی ، ق مرکب ) در حال فراغت و آسایش خاطر :
داشت از تیغ و تیغبازی دست
فارغانه به رود و باده نشست.
نظامی.
به آرامی ، با آرامش
با آرامش
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما