calming

پیشنهاد کاربران

🔸 مثال ها:
• Her calming voice helped him fall asleep.
صدای آرام بخش او کمکش کرد خوابش ببرد.
• The calming effect of the music reduced his anxiety.
تأثیر آرام بخش آن موسیقی، اضطرابش را کاهش داد.
...
[مشاهده متن کامل]

• A walk by the sea has a calming influence on me.
قدم زدن کنار دریا، تأثیری آرام بخش بر من دارد.

آرامش بخش
آرامبخش
آرامش