برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1676 100 1
شبکه مترجمین ایران

component

/kəmˈpoʊnənt/ /kəmˈpəʊnənt/

معنی: جزء، مولفه، ترکیب کننده، ترکیب دهنده
معانی دیگر: جز، بخش، سازنده، سازه، هم هشته، تک هشته، اجزاء

بررسی کلمه component

اسم ( noun )
• : تعریف: a part or element of a whole; constituent.
مترادف: constituent, division, element, ingredient, part
مشابه: fraction, item, member, piece, portion, section, segment, share

- One of the engine's components is damaged.
[ترجمه ترگمان] یکی از اجزای موتور آسیب‌دیده است
[ترجمه گوگل] یکی از اجزای موتور آسیب دیده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Vegetables are an important component of a healthy diet.
[ترجمه ترگمان] سبزیجات جز مهمی از رژیم غذایی سالم هستند
[ترجمه گوگل] سبزیجات جزء مهم رژیم سالم هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Oxygen and hydrogen are the chemical components that make up the water molecule.
[ترجمه ترگمان] اکسیژن و هیدروژن جز شیمیایی هستند که مولکول آب را می‌سازند
[ترجمه گوگل] اکسیژن و هیدروژن اجزای شیمیایی هستند که مولکول آب را تشکیل می دهند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
• : تعریف: acti ...

واژه component در جمله های نمونه

1. component parts
اجزای تشکیل دهنده

2. tangential component
مولفه‌ی مماسی،همنه سایانی

3. to separate something into its component parts
چیزی را به اجزای آن تقسیم کردن

4. The researchers discovered a common component in all types of the organism.
[ترجمه ترگمان]محققان یک جز مشترک در تمام انواع ارگانیسم را کشف کردند
[ترجمه گوگل]محققان یک عنصر رایج در همه انواع ارگانیسم را کشف کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. Enriched uranium is a key component of a nuclear weapon.
[ترجمه ترگمان]اورانیوم غنی‌شده با غنی‌شده غنی‌شده، جز کلیدی سلاح هسته‌ای است
[ترجمه گوگل]اورانیوم غنی شده جزء اصلی سلاح هسته ای است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Revenues from oil are the biggest single component part in the country's income.
[ترجمه یزدان] درآمد حاصل از نفت بزرگ ترین بخش تشکیل دهنده درآمد کشور است.|
...

مترادف component

جزء (اسم)
part , portion , clause , appurtenance , gadget , component , ingredient , member , detail , sector , gizmo
مولفه (اسم)
component
ترکیب کننده (اسم)
component , synthesizer , incorporator
ترکیب دهنده (اسم)
component

معنی عبارات مرتبط با component به فارسی

با مولفه های گسسته
مولفه ء حالت جامد

معنی component در دیکشنری تخصصی

component
[شیمی] 1- جز، بخش ، سازنده ، سازه ، هم هشته ، تک هشته 2- مولفه ، همنهند، همنه ، مختص ، مولف
[سینما] جزء
[عمران و معماری] مولفه - سازا - ماده متشکله - جز - سازنده - همنهند - جسم ترکیب کننده - قطعه
[کامپیوتر] مؤلهف ، جزء - بخشی از کد نرم افزار که می تون آن را با کد دیگری ادغام کرد و کاربرد متفاوتی ایجاد نمود. وظیفه ی برنامه نویسی ساده تر می شود اگر مؤلفه های استانداردی برای انجام عملکردهای مفید وجود داشته باشند . برای کسب اطلاع از سیستم های ایجاد " نرم افزار مؤلفه ای" نگاه کنید به JavaBean ؛ Activex . برای اطلاع از شرح استانداردهای تعامل مؤلفه ها با یکدیگر ، نگاه کنید به CORBA . - جزء مولفه
[برق و الکترونیک] جزء مولفه
[زمین شناسی] همنه، مولفه، سازنده یکی از اجزای مجموعه ای از مواد شیمیایی در یک سیستم ترمودینامیک که جرم نسبی آن ممکن است برای توصیف تمام ترکیب های درون آن سیستم متنوع باشد. یک همند احتیاجی/ الزاماً نباید بطور فیزیکی قابل فهم باشد و ممکن است آنقدر به خوبی شرح داده شده باشد که تمرکز منفی برای بعضی از سازنده ها یا همنه های سیستم داشته باشد. همنه ها تعداد کمینه واحدهای شیمیایی مورد نیاز برای توصیف رفتار قانون فاز یک سیستم می باشند/ مقایسه شود با: عامل تبادل.
[صنعت] اجزاء ، سازه
[نساجی] جزء سازنده - ترکیب دو جزئی - جزء تشکیل دهنده
[ریاضیات] مولفه
[پلیمر] جزء سازنده
[آمار] مولفه
[ریاضیات] تحلیل مؤلفه ها
[آمار] تحلیل مولفه ای
[برق و الکترونیک] چگالی قطعه تعداد قطعات در واحد سطح یا در واحد حجم.
[ریاضیات] تسلط قطعات
[ریاضیات] آزمایش های مؤلفه ای
component fo ...

معنی کلمه component به انگلیسی

component
• ingredient, single piece which forms part of a larger whole; part, constituent
• the components of something are its parts.
normal component
• vertical component, vertical part or force
radial component
• tangential component

component را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

فرشید
جزء
Sunflower
تشکیل دهنده

constituent
sh.m
مولفه .اجزا
عبدالمجید
شاخه، زیر مجموعه
انیس سلطانی
مولفه-اجزا
عباس
لطفادرباره معنی ومفهوم واژهcomponentکه برروی وسایل صوتی وتصویری مثل تلویزیون حک شده راتوضیح دهید
سینائی
وقتی یه سیستم ، ماشین یا هرچیزی دیگه ای از قسمت های مختلفی (parts ) تشکیل شده و یه کل رو بوجود میاره ، به یه قسمت از اون میگن component ، پس از مجموع این component ها اون کل بوجود اومده
اسماعیل ابراهیم زاده
این عبارت رو، رو تمام صفحات مجازیم گذاشتم، معنیش درسته؟
component by esi group
محمدعلی حمیدی بنابی
جزء تشکیل دهنده چیزی
ریشه اش از compose است
qzal
عامل
جاوید احمد
بخشی که با قطعات دیگر ترکیب می شود و ماشین یا قطعه ای از تجهیزات را تولید می کند.


یکی از قسمتهای سیستم ، فرآیند یا ماشین.
رضارضائی
موارد
Noramiss
عنصر
Dark Light
You have to consider two important components : speed and time
باید دو مولفه ی مهم را در نظر بگیرید. سرعت و زمان

یه چیزی شبیه factor
Dark Light
Chemical Components : اجزای شیمیایی (ترکیبات شیمیایی یک چیز که تشکیل دهنده ی اون چیز هم هستن)
موسی
component(noun) = element(noun)
به معناهای: عنصر،جزء،مولفه،بخش
A
یک جز تشکیل دهنده یک کل ... Component ها در کنار یکدیگر دست به دست هم میدن و یک کل رو میسازن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

توضیحات دیگر

معنی component

کلمه : component
املای فارسی : کامپوننت
اشتباه تایپی : زخئحخدثدف
عکس component : در گوگل

آیا معنی component مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )