برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1611 100 1
شبکه مترجمین ایران

complexion

/kəmˈpekʃn̩/ /kəmˈplekʃn̩/

معنی: رنگ، بشره، رنگ چهره، رنگ زدن، چرده
معانی دیگر: رنگ ورو، رنگ پوست (به ویژه پوست صورت)، رخساره، سیما، رو، شخصیت، ظاهر، جنبه، منظر

بررسی کلمه complexion

اسم ( noun )
مشتقات: complexional (adj.)
(1) تعریف: the natural hue, appearance, and condition of the skin, esp. of the face.
مترادف: color, coloring
مشابه: appearance, aspect, cast, coloration

- a ruddy complexion
[ترجمه ترگمان] چهره سرخ و سرخ داشت،
[ترجمه گوگل] چهره ای رنگارنگ
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- an oily complexion
[ترجمه ترگمان] چه رنگ روغنی!
[ترجمه گوگل] چهره ای چرب
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the general appearance or character of a situation or set of circumstances.
مترادف: air, atmosphere, cast, character, semblance, spirit, tone
مشابه: appearance, aspect, characteristic, coloration, countenance, face, feature, front, indication, look, presentation, property, quality, seeming, trait

- This information puts a new complexion on the matter.
[ترجمه ترگمان] این اطلاعات یک رنگ جدید را روی موضوع می‌گذارد
[ترجمه گوگل] این اطلاعات یک چهره جدید در مورد این موضوع قرار می دهد
[ترجمه شما ...

واژه complexion در جمله های نمونه

1. mehri's complexion and looks are flawless
رنگ و آب و قیافه‌ی مهری نقص ندارد.

2. muddy complexion
چهره‌ی دارای رنگ تیره و کدر

3. a clear complexion
رنگ و آب خوب (در مورد سیما)

4. a fresh complexion
رنگ و روی باز

5. a ruddy complexion
رنگ و روی سرخ و سفید

6. a sallow complexion
رنگ و روی زرد و بیمارگونه

7. a woman of fair complexion
زنی سفید چهره

8. he has a dark complexion
او سیه‌چرده است.

9. war has put a new complexion on everything
جنگ جنبه‌ی خاصی به همه‌ی چیزها داده است.

10. Drinking lots of water is good for the complexion.
[ترجمه ترگمان]نوشیدن زیاد آب برای رنگ پوست خوب است
[ترجمه گوگل]نوشیدن مقدار زیاد آب برای پوست بسیار مناسب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. She has a naturally pale complexion and dark hair.
[ترجمه ...

مترادف complexion

رنگ (اسم)
indigo , tune , grain , hue , paint , color , dye , tint , pigmentation , complexion , tincture , tinct , speckle
بشره (اسم)
color , colour , epidermis , cuticle , complexion
رنگ چهره (اسم)
complexion
رنگ زدن (اسم)
complexion
چرده (اسم)
hue , complexion

معنی عبارات مرتبط با complexion به فارسی

معنی کلمه complexion به انگلیسی

complexion
• overall appearance of the skin; state of things, general condition
• your complexion is the natural quality of the skin on your face.
fresh complexion
• young and healthy looking skin

complexion را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

حسن امامی
ظاهر پوست
مثال Drinking water is good for the complexion.
نوشیدن آب برای زیبایی ظاهری پوست خوب است
پارسا اکبری
رنگ رخسار
میلاد علی پور
چهره، رخ، ظاهر صورت، سیما
جلال قاسمی
رنگ و ظاهر طبیعی پوست

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی complexion

کلمه : complexion
املای فارسی : کمپلخین
اشتباه تایپی : زخئحمثطهخد
عکس complexion : در گوگل

آیا معنی complexion مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )