برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1405 100 1

committed


معنی: سپرده
معانی دیگر: متعهد

بررسی کلمه committed

صفت ( adjective )
مشتقات: committedly (adv.)
(1) تعریف: dedicated or devoted, as to a cause, belief, activity, or person.

- a committed Christian
[ترجمه ترگمان] یک مسیحی متعهد
[ترجمه گوگل] یک متعهد مسیحی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- a committed staff
[ترجمه ترگمان] کارکنان متعهد
[ترجمه گوگل] یک کارمند متعهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: characterized by commitment; exclusive or monogamous.

- a committed relationship
[ترجمه بیتا اشراق جهرمی] یک رابطه متعهدانه|
[ترجمه ترگمان] یک رابطه متعهد
[ترجمه گوگل] یک رابطه متعهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه committed در جمله های نمونه

1. committed
متعهد

2. he committed a horrible crime
او مرتکب جنایت فجیعی شد.

3. he committed several frauds in kashan
او در کاشان به چندین فقره کلاهبرداری دست زد.

4. she committed suicide by slashing her own wrist
با بریدن رگ دست خود خودکشی کرد.

5. the atrocities committed against bosnia's moslems
اعمال شنیعی که نسبت به مسلمانان بوسنی انجام گرفت

6. the invaders committed many savageries
اشغال کنندگان اعمال وحشیانه‌ای را مرتکب شدند.

7. they were committed to prison
آنها را به زندان تحویل دادند.

8. to be committed to a mental hospital
به بیمارستان روانی فرستاده شدن

9. the crime was committed by her villainous father
جنایت توسط پدر پست‌فطرت او انجام شده بود.

10. the robbery was committed in broad daylight
دزدی در روز روشن انجام شد.

11. a man who has committed a crime
مردی که مرتکب جنایت شده است

12. all available forces were committed to the attack
کلیه‌ی نیروهای موجود به حم ...

مترادف committed

سپرده (صفت)
trusted , committed , deposited , entrusted , consigned

معنی کلمه committed به انگلیسی

committed
• obligated; handed over; consigned to a penal or mental institution
committed a felony
• committed a serious crime, violated the law
committed a foul
• perpetrated an infringement of the rules (sports)
committed a serious offense
• committed a serious crime, grossly violated a law
committed for trial
• stood trial, was placed on trial in a court of law
committed harakiri
• committed suicide in the manner of the japanese warriors
committed suicide
• took one's own life, killed oneself
committed to
• obligated to-, dedicated to-
committed to him
• was pledged to him, he is owed it
committed to memory
• learned "by heart", memorized
committed to trial
• stood trial, was placed on trial in a court of law
unequivocally committed
• completely obligated, entirely committed, totally devoted

committed را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

پارسا
رخ دادن
jalal
مرتکب
ali
اتفاق افتادن
essi
صورت گرفت
ایمان حجتی
جدی، متعهدانه
ali
ارتکاب یافته
Mobina
مرتکب شدن یا توسعه یافتن ( در معنای committed a crime )
Jj.ococha
اعتراف کردن
نگ
متعهد
کامبیز حق نژاد
انجام شدن بر پایه مرتکب شدن
سجاد صالحی
متعهد
عباس
پایبند _ متعهد _
محدثه فرومدی
تولیدشده، تولیدی
The committed GHG emissions : انتشار گازهای گلخانه‌ای تولیدشده

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی committed
کلمه : committed
املای فارسی : کممیتد
اشتباه تایپی : زخئئهففثی
عکس committed : در گوگل

آیا معنی committed مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )