برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1683 100 1
شبکه مترجمین ایران

colour

/ˈkʌlər/ /ˈkʌlə/

معنی: فام، بشره، تغییر رنگ دادن، ملون کردن
معانی دیگر: رجوع شود به: color، رنگ، رنگ کردن

بررسی کلمه colour

اسم و ( noun, verb )
• : تعریف: a spelling of

واژه colour در جمله های نمونه

1. horse of another (or a different) colour
چیز کاملا متفاوت،مطلب جداگانه

2. Truth needs no colour; beauty, no pencil.
[ترجمه ترگمان]حقیقت هیچ رنگی ندارد، زیبایی، بدون مداد
[ترجمه گوگل]حقیقت نیازی به رنگ ندارد زیبایی، بدون مداد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. A good horse cannot be of a bad colour.
[ترجمه ترگمان]اسب خوبی نمی‌تواند رنگ بدی داشته باشد
[ترجمه گوگل]یک اسب خوب نمیتواند رنگ بد باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. The female changes colour during the breeding season.
[ترجمه ترگمان]زنان در طول فصل تولید رنگ، رنگ خود را تغییر می‌دهند
[ترجمه گوگل]زن در طول فصل پرورش تغییر رنگ می دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. A hairdresser's job is to cut, arrange and colour the customer's hair.
[ترجمه ترگمان]کار آرایشگاه، بریدن، مرتب کردن و رنگ کردن موی مشتری است
[ترجمه گوگل]کار آرایشگری این است که موهای مشتری را برش دهیم، ترتیب و رنگ ...

مترادف colour

فام (اسم)
debt , credit , color , colour
بشره (اسم)
color , colour , epidermis , cuticle , complexion
تغییر رنگ دادن (فعل)
discolor , discolour , color , colour
ملون کردن (فعل)
color , colour

معنی عبارات مرتبط با colour به فارسی

پرچم دار
محروم ازقوه تشخیصرنگ، سیاه وسفیدرابیک چشم بیننده
جعبه رنگ
زنگی که برای ثابت شدن محتاجبه افزایش چیزدیگری است
رنگ دست اول، رنگ ضعیف
رنگ خاکی
رنگ بدنی، رنگ بشره
رنگ زمینه
چیز کاملا متفاوت، مطلب جداگانه
رنگ یکدست یا یکنواخت
نمایش جا و زبان و عادات محلی در آثار ادبی
بیحال، کسل
رنگ روغنی
رنگ گلی
رنگ بندی، طرح رنگ
ابرنگ، رنگاب، نقاشی ابرنگی

معنی colour در دیکشنری تخصصی

colour
[بهداشت] رنگ
[نساجی] رنگ - رنگ کردن - لون
[نساجی] ظهور رنگ
[سینما] توازن رنگ
[سینما] کالر بار
[نساجی] رنگ پس ذهی - نشت رنگ
[نساجی] کور رنگی
[نساجی] شاسی رنگینه - جعبه رنگ - مخزنی باریک در ماشین چاپ غلتکی که در آن خمیر رنگ ریخته می شود
[نساجی] تجزیه رنگ - تجزیه رنگی
[سینما] نمایش رنگ به وسیله پروژکتور
[نساجی] کارت رنگ
[سینما] رنگ مسلط - پوشش رنگی / رنگ غالب
[نساجی] رنگهایی که با روش آندیزه کردن آنها آلومینیوم را رنگ می کنند
[نساجی] رنگینه آزو
[نساجی] رنگ ثابت در جوش - نخی که ثبات رنگش در برابر عمل شستشوتضمین شده
...

معنی کلمه colour به انگلیسی

colour
• add color, distort, falsify (also color)
• shade, tint, hue (also color)
• using or having colour (also color)
• the colour of something is the appearance that it has as a result of reflecting light. red, blue, and green are colours.
• someone's colour is the normal colour of their skin.
• a colour television, film, or photograph is one that shows things in all their colours, and not just in black and white.
• colour is also a quality that makes something interesting or exciting.
• if something colours your opinion, it affects your opinion.
• if you achieve something with flying colours, you achieve it in an extremely successful way.
• if you colour something in, you give it different colours using crayons.
colour bar
• a colour bar is a social system in which black people are not allowed to mix freely with white people.
colour blind
• cannot see colours properly, incapable of distinguishing one or more multicolored colours (also color blind)
• someone who is colour blind cannot distinguish clearly between some colours.
colour blindness
• colour blindness is the inability to distinguish easily between colours, especially red and green, because you have something wrong with your eyes.
colour coded
• things that are colour-coded have different colours on them to indicate that they contain different things, belong to different groups, or have different functions.
colour fast
• a fabric that is colour fast has a colour that does not change when the fabric is washed or worn.
colour film
• movie that is in colour; (photography) coloured film for taking pictures in colours (as opposed to black and white), (also ...

colour را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Diana.z
رنگ
RN
این کلمه به color رجوع میکنه و تقریبا همان معنی رنگ، رنگ کردن و..
برای مثا وقتی میخواهیم بگوییم رنگ مو)رنگ موی کسی نه موادی مه برای رنگ کردن مو میزنند)
Hair colour
Keyvan
Color برای امریکاس و colour برای بریتیش جفتشونم یه معنی میدن فرقی باهم نمیکنن
فاطمه فاطمه
فعل:تاثیر گذاشتن (از جنبه منفی)
مثال: this incident coloured her whole life

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

توضیحات دیگر

معنی colour

کلمه : colour
املای فارسی : کلور
اشتباه تایپی : زخمخعق
عکس colour : در گوگل

آیا معنی colour مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )