button

/ˈbətn̩//ˈbʌtn̩/

معنی: غنچه، تکمه، دکمه، هر چیزی شبیه دکمه، تکمه زدن، با دکمه محکم کردن
معانی دیگر: بند بنه، انگله، گوکه، دکمه کردن، دکمه (ها) را بستن (دکمه را باز کردن می شود unbutton)، هر چیز دکمه مانند: جوانه ی گیاه، دکمه ی زنگ اخبار، گلمیخ، دکمه ی سویچ برق، دکمه ی زیر چراغ (که می چرخانند تا لامپ خاموش یا روشن شود)، سرقلمبه ی هر چیز، قارچ نورسته، نشان دکمه مانندی که به یقه ی کت یا جلو لباس می زنند، دکمه دار کردن یا شدن، (خودمانی) برجستگی چانه، زنخدان، شستی، باتکمه محکم کردن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: any of various small, usually round, fasteners which are attached to a garment and designed to slide through a slit or loop. They may also be used purely for decoration.

- I find zippers much more convenient than buttons.
[ترجمه حدیثه] من فکر می کنم زیپ خیلی راحت تر از دکمه است
|
[ترجمه ترگمان] من zippers را خیلی راحت تر از دکمه ها می بینم
[ترجمه گوگل] زیپ خیلی راحت تر از دکمه ها پیدا می کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- You need to sew that button back on your shirt.
[ترجمه ترگمان] باید اون دکمه رو بخیه بزنی
[ترجمه گوگل] شما باید این دکمه را بر روی پیراهن خود دوختید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: any of various things that resemble a button, such as certain small round labels or badges.

- Everyone was wearing buttons with a picture of the candidate on them.
[ترجمه ترگمان] همه دکمه ها را با تصویری از نامزد خود به تن داشتند
[ترجمه گوگل] همه دکمه ها را با تصویری از نامزدی در اختیار داشتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a small and usu. round object designed to cause some result when pressed.

- What happens when you press this button on the telephone?
[ترجمه ترگمان] وقتی این دکمه رو فشار بدی چی میشه؟
[ترجمه گوگل] چه اتفاقی می افتد وقتی این دکمه را روی تلفن فشار دهید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- If you press this button, the jewelry case opens.
[ترجمه ترگمان] اگر این دکمه را فشار می دهید، جعبه جواهر باز می شود
[ترجمه گوگل] اگر این دکمه را فشار دهید، مورد جواهرات باز می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Push this button to eject the disk.
[ترجمه ترگمان] برای بیرون دادن دیسک این دکمه را فشار دهید
[ترجمه گوگل] برای برداشتن دیسک، این دکمه را فشار دهید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a small, round symbol on a computer screen or electronically-active page that allows one to activate a program.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: buttons, buttoning, buttoned
(1) تعریف: to fasten by means of buttons.

- Will you please button your shirt?
[ترجمه ترگمان] میشه لطفا دکمه پیراهنت رو ببندی؟
[ترجمه گوگل] آیا شما لطفا پیراهن خود را فشار دهید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to pass (a button) through a slit or loop.

- She did not button all her coat buttons.
[ترجمه ترگمان] او دکمه تمام تکمه های لباسش را فشار نداد
[ترجمه گوگل] او تمام دکمه های کت و شلوار او را فشار نمی داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: buttonless (adj.), buttoner (n.)
• : تعریف: to be able to be buttoned.

- This coat buttons rather than zips.
[ترجمه ترگمان] این دکمه به جای اینکه یه دفعه بپره دکمه داره
[ترجمه گوگل] این دکمه های کت به جای زیپ
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. button up (one's lip)
(خودمانی) زیپ دهان خود را کشیدن،راز داری کردن،لب فروبستن

2. brass button
دکمه ی برنجی

3. this button raises the temperature
این دکمه حرارت را زیادتر می کند.

4. pushing this button will activate the machine
با فشار این دکمه ماشین به کار می افتد.

5. the bottom button of a shirt
دکمه ی زیرین یک پیراهن

6. on the button
(امریکا - خودمانی) درست سر وقت یا جا،به موقع،مک،مو نمی زند!

7. depress the red button to start the motor
برای به کار انداختن موتور دکمه ی قرمز را فشار دهید.

8. i pushed the button but the bell didn't ring
دکمه را فشار دادم ولی زنگ به صدا در نیامد.

9. to stitch a button of a shirt
به پیراهن دکمه دوختن

10. iraj undid his shirt button
ایرج دکمه ی پیراهنش را باز کرد.

11. the push of a button
فشار به دکمه

12. the slightest depression of the button will start the engine
کمترین فشار روی دکمه موتور را به کار می اندازد.

13. push (or press) the panic button
(امریکا - خودمانی) هول کردن،با دستپاچگی (و بدی) کاری را انجام دادن،هراس زده شدن

14. the device is actuated by a button
دستگاه با دکمه ای به کار می افتد.

15. it requires only the pressing of a button
فقط احتیاج به فشردن یک دکمه دارد.

16. a rotary phone is cheaper than a push button one
تلفن (دارای شماره گیر) چرخنده از تلفن دکمه ای ارزان تر است.

17. I don't care a button about it.
[ترجمه رحمانی] به اندازه ی یه دکمه هم به این موضوع اهمیت نمی دهم
|
[ترجمه ترگمان]من اهمیتی به این موضوع نمی دهم
[ترجمه گوگل]من یک دکمه در مورد آن اهمیتی ندارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. This button is for adjusting the volume.
[ترجمه ترگمان]این دکمه تنظیم حجم است
[ترجمه گوگل]این دکمه برای تنظیم صدا است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. He inserted the cassette and pressed the 'play' button.
[ترجمه ترگمان]کاست را وارد کرد و دکمه نمایش را فشار داد
[ترجمه گوگل]او کاست را وارد کرد و دکمه �بازی� را فشار داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

20. You must press this button to start the radio.
[ترجمه ترگمان]تو باید این دکمه رو فشار بدی تا رادیو رو روشن کنی
[ترجمه گوگل]برای شروع رادیو باید این دکمه را فشار دهید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

21. Abortion is still one of the hot button issues of US life.
[ترجمه ترگمان]Abortion هنوز هم یکی از موضوعات داغ در زندگی آمریکاست
[ترجمه گوگل]سقط جنین هنوز یکی از مسائل داغ کلید زندگی ایالات متحده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

22. Press this button to start the engine.
[ترجمه ترگمان]این دکمه را فشار دهید تا موتور را روشن کنید
[ترجمه گوگل]این دکمه را برای شروع موتور فشار دهید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

23. I pushed the button to turn on the radio.
[ترجمه ترگمان]دکمه را فشار دادم تا رادیو را روشن کنم
[ترجمه گوگل]من را فشار دهید را فشار دهید رادیو را روشن کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

24. Which button do I press to turn the radio on?
[ترجمه ترگمان]کدوم دکمه رو فشار میدم که رادیو رو روشن کنم؟
[ترجمه گوگل]کدام را فشار دهید تا رادیو روشن شود؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

25. The little girl depressed the button.
[ترجمه ترگمان]دخترک دکمه را فشار داد
[ترجمه گوگل]دختر کوچولو دکمه را فشار داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

26. A button was missing from his shirt.
[ترجمه ترگمان] یه دکمه از پیراهنش گم شده بو
[ترجمه گوگل]یک دکمه از پیراهن او گم شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

27. Press the button to start the machine.
[ترجمه لیسا] برای روشن شدن ماشین این دکمه را فشار دهید.
|
[ترجمه ترگمان]برای شروع ماشین دکمه را فشار دهید
[ترجمه گوگل]برای شروع دستگاه فشار دکمه را فشار دهید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

غنچه (اسم)
mouth, knop, bud, button, gemma

تکمه (اسم)
bud, button, tuber

دکمه (اسم)
knob, knop, button, gemma, tuber, tubercle

هر چیزی شبیه دکمه (اسم)
button

تکمه زدن (فعل)
button

با دکمه محکم کردن (فعل)
button

تخصصی

[کامپیوتر] تکمه - دکمه - یک دایره کوچک یا میله ای مستطیلی شکل درون dialing box ( کادر گفتگو ) که گزینه ای را بیان می کند یکی از این دکمه ها وسیله داشتن دایره سیاه درون آن یا داشتن کناره سیاه برجسته می شود . این حالت گزینه پیش فرض ( default ) را بیا می کند . می توانید هر یک از دکمه ها را فشار ماوس انتخاب کنید . این دکمه ها دو نوع هستند . 1- دکمه های اختیاری ( دکمه های رادیویی ) 2- دکمه های فرمان دکمه های اختیار بیانگر تنظیم انحصاری هستند . یعنی فقط یکی از آنها را می توان انتخاب کرد . این دگمه ها معمولا" کوچک و گردند. اگر دکمه دیگری از دکمه های اختیاری را انتخاب کنید . انتخاب اولیه و اصلی تیره می شود با انتخاب دکمه های اختیاری را انتخاب کنید . انتخاب اولیه و اصلی تیره می شود. با انتخاب دکمه های فرمان . عملی روی می دهد آنها معمولا" مستطیلی شکل و نسبت به دکمه های اختیاری بزرگترند . نمونه های آشنای این دکمه ها دکمه ok,cancel است که تقریبا" در هر کادر گفتگویی قرار دارد.
[نساجی] دکمه - تکمه - سوئیچ فشاری در دستگاههای برقی - دکمه لباس

به انگلیسی

• switch, push-button; young mushroom
fasten with buttons; be fastened with buttons
buttons are small, hard objects sewn on to shirts, coats, or other pieces of clothing. you fasten the clothing by pushing the buttons through holes called buttonholes.
if you button a shirt, coat, or other piece of clothing, you fasten it by pushing its buttons through the buttonholes.
you can refer to a plastic or metal badge that expresses a message of some kind as a button; used in american english.
a button is also a small object on a machine that you press in order to operate the machine.
if you button up a shirt, coat, or other piece of clothing, you fasten it completely by pushing all its buttons through the buttonholes.

پیشنهاد کاربران

نشان سینه، مدال، ( رجوع شود به badge )
دکمه
گاهی معنی ضامن هم میدهد. toggle
as if there was a button in me and he pushed it
گویی ضامنی در درونم وجود داشت و او آن را آزاد کرد
دکمه یا کلیدروشن خاموش یا ضامن
button nose
بینی کوچک و گرد
as bright as a button: extremely clever

Sara is as bright as a button
توی کانون زبان ایران ( کتاب english time 6 ) معنی دکمه میده
Connect the dualshock 4 using the usb cable, and then press the ps button
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما