bungle

/ˈbʌŋɡl̩//ˈbʌŋɡl̩/

معنی: سرهم بندی، ناشیگری، خطا کردن، سرهم بندی کردن، سنبل کردن
معانی دیگر: دستکاری و خراب کردن (چیزی)، انگولک کردن، بد درست کردن، با ناشیگری کار کردن، سمبل کردن، ضایع کردن، تعمیر بد، اشتباه کاری، شورتی گری، (تعمیر یا کار) بد، خراب کردن، خام دستی

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: bungles, bungling, bungled
• : تعریف: to perform badly or incompetently; botch.
مترادف: blow, botch, flub, foul up, goof up, mess up
مشابه: blunder, bollix, butcher, mangle, mar, mess, mismanage, muddle, muff, ruin, spoil, wreck

- She is going to sue the surgeon who bungled her operation.
[ترجمه ترگمان] اون می خواد از جراح شکایت کنه که کارش رو خراب کرده
[ترجمه گوگل] او قصد دارد به جراح متهم شود که عمل او را متوقف کرده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to perform a task badly and incompetently.
مترادف: flub, foul up, muff
مشابه: blunder, flounder, goof
اسم ( noun )
مشتقات: bunglingly (adv.), bungler (n.)
• : تعریف: a task that has been performed badly and incompetently.
مشابه: bust, debacle, failure, fiasco, flop, hash, mess, mix-up, muddle, washout

جمله های نمونه

1. a bureaucratic bungle
اشتباه کاری اداری

2. If you bungle a job, you must do it again!
[ترجمه میثم] اگر کاری را خراب کردید، باید دوباره آن را انجام دهید!
|
[ترجمه سهیلا] اگر یه کاری رو سنبل کردی ، باید دوباره اون کار رو انجام بدی
|
[ترجمه ترگمان]اگر کار را خراب کردید، باز هم باید این کار را بکنید!
[ترجمه گوگل]اگر شما یک کار را انجام می دهید، باید دوباره آن را انجام دهید!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. The whole job was a gigantic bungle.
[ترجمه ترگمان]تمام این کار یک سوتی بزرگ بود
[ترجمه گوگل]کل کار یک گیاه غول پیکر بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Their pay was late because of a computer bungle.
[ترجمه ترگمان]دست مزد آن ها به علت of کامپیوتری دیر شده بود
[ترجمه گوگل]پرداخت آنها دیر شده بود به دلیل رایانه های کامپیوتری
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. I was afraid you would bungle this assignment but I had no one else to send.
[ترجمه ترگمان]من می ترسیدم که تو این ماموریت را سر هم کنی، اما من کسی را نداشتم که بفرستم
[ترجمه گوگل]من ترسیدم که این تخصیص را به هم بزنم، اما هیچ کس دیگری برای ارسال آن نداشتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. That last stupid bungle of his is the end.
[ترجمه ترگمان]این کار آخر سر هم آخر کار او بود
[ترجمه گوگل]آخرین بنگلور احمقانه اش پایان است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. One day went, calculate do not calculate bungle opportunity?
[ترجمه ترگمان]یک روز گذشت و حساب bungle را حساب نکرد؟
[ترجمه گوگل]یک روز رفتم، محاسبه نمیکردم فرصت بجنگم؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. It was the result of a bungle: a bureaucratic rule - change misleadingly announced and over - excitedly reported.
[ترجمه ترگمان]این نتیجه یک bungle بود: یک قانون بروکراتیک تغییر شکل داد و با شور و هیجان گزارش داد
[ترجمه گوگل]این یک نتیجه از یک قاچاق بود که یک حکم دیوان بین المللی قانونی است - به طرز هیجان زده ای به تغییر گمراه کننده اعلام شده و بیش از آن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. Bingle, bangle, bungle I'm so happy in the jungle I refuse to go.
[ترجمه ترگمان]Bingle، bangle، و من توی جنگل خیلی خوشحالم که نمی تونم برم
[ترجمه گوگل]بینگل، النگو، بنگلادش من در جنگل بسیار خوشحالم که حاضر به رفتن نیستم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. Don't let him mend your bike. He's sure to bungle the job.
[ترجمه ترگمان]نگذار bike را ترمیم کند حتما کار را سر هم کرده
[ترجمه گوگل]اجازه ندهید دوچرخه خود را اصلاح کنید او مطمئن است که این کار را انجام دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. The plan seemed simple enough, but the CIA managed to bungle the operation.
[ترجمه ترگمان]نقشه به اندازه کافی ساده به نظر می رسید، اما سازمان سیا توانسته بود عملیات را به پایان برساند
[ترجمه گوگل]این طرح به اندازه کافی آسان به نظر می رسید، اما سازمان سیا موفق به عملیات شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. Obama told CBS Television, television he takes the plan blame for bungle Dashle bungled Daschle nomination.
[ترجمه ترگمان]اوباما به تلویزیون CBS گفت که او این برنامه را برای کاندید شدن bungle Dashle bungled در نظر می گیرد
[ترجمه گوگل]اوباما به تلویزیون سی آی بی سی گفت، تلویزیون وی برنامه را برای نامزدی Dashle bungled Daschle در نظر گرفته است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. If it is found to be contradicted by observation well these experimentalists do bungle things sometimes.
[ترجمه ترگمان]اگر مشاهده شود که این experimentalists گاهی اوقات این کارها را انجام می دهند، برخی اوقات این کار را انجام می دهند
[ترجمه گوگل]اگر به نظر می رسد با مشاهدات تضاد داشته باشد، این افراد آزمایشی گاهی اوقات چیزهایی را می فهمند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. Mr. Obama told CBS Televison television he takes the blame for the bungle bungled Daschle nomination.
[ترجمه ترگمان]آقای اوباما به تلویزیون بی اس بی سی گفت که او مسئول نامزدی bungle bungled نیست
[ترجمه گوگل]آقای اوباما به تلویزیون CBS Televison گفته است که وی را برای نامزدی 'Daschle bungled Daschle' سرزنش می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

سرهم بندی (اسم)
bungle, botch, botching

ناشیگری (فعل)
bungle

خطا کردن (فعل)
mistake, overshoot, miss, sin, make an error, bungle, goof, err

سرهم بندی کردن (فعل)
fudge, slubber, bollix, tinker, vamp, bumble, bungle, botch, foozle, jerry-build

سنبل کردن (فعل)
fumble, bungle, botch

به انگلیسی

• failure; poor workmanship, inferior work
botch, mismanage, screw up; do inferior work
if you bungle something, you fail to do it properly, because you make mistakes or are clumsy.

پیشنهاد کاربران

سرهم بندی کردن
she had bungled every attempt to help
معانی درست اینان دوستان:
کاری را خراب کردن، گند زدن
گندکاری، خرابکاری
خراب کردن، گند زدن،
Mishandle, mess things up, screw up, ruin
, destroy, make a mess of, spoil by behaving clumsily or foolishly
Noun, all awkward, embarrassing mistakes in front of others . . accidents that make you blush.
That president bungled the economy
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما