broken

/ˈbroʊkən//ˈbrəʊkən/

معنی: شکسته، شکسته شده، نقض شده، منکسر، رام و آماده سوغان گیری
معانی دیگر: خرد شده، گسیخته، نکول شده، (قول یا قرارداد) پیروی نشده، بهم خورده، نابسامان، علیل، درهم شکسته، ناصاف، پر از بریدگی یا پستی و بلندی، ناجور، قناس، (زبان) شکسته پکسته، بریده بریده، اهلی شده، (اسب و غیره) آموخته، دستی، اسم مفعول فعل: break، ورشکسته، منقطع، منفصل، نق­ شده، رام واماده سوغان گیری
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
(1) تعریف: smashed into pieces or no longer usable.
متضاد: entire, intact, operational, working
مشابه: on the blink, out of commission

- broken glass
[ترجمه گوگل] شیشه شکسته
[ترجمه ترگمان] شیشه شکسته
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- a broken toy
[ترجمه گوگل] یک اسباب بازی شکسته
[ترجمه ترگمان] یک اسباب بازی شکسته
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: cracked or fractured.
متضاد: entire, intact

- a broken leg
[ترجمه گوگل] یک پای شکسته
[ترجمه ترگمان] یک پای شکسته
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: breached or violated.
متضاد: intact, kept, unbroken

- a broken promise
[ترجمه گوگل] یک وعده شکسته
[ترجمه ترگمان] یک قول شکسته …
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: in low vitality; weakened; exhausted.

- broken health
[ترجمه نجمه] از دست دادن سلامتی
|
[ترجمه گوگل] سلامتی شکسته
[ترجمه ترگمان] از دست دادن سلامتی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: tamed into submission.
متضاد: unbroken
مشابه: tame

- a broken horse
[ترجمه نجلا] نجم به معنی ستاره هست ولی نجمه هم همون معنی رو داره نه معنی شکسته
|
[ترجمه ح] یک اسب داغون
|
[ترجمه گوگل] یک اسب شکسته
[ترجمه ترگمان] یک اسب شکسته
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: imperfectly spoken.
متضاد: perfect

- broken French
[ترجمه hasechi] فرانسوی را دست و پاشکسته حرف زدن - ماهر نبودن در زبانی
|
[ترجمه گوگل] فرانسوی شکسته
[ترجمه ترگمان] فرانسویان شکسته
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: devastated by sorrow.

- a broken heart
[ترجمه یلدا] قلب تیکه تیکه شده
|
[ترجمه ملیسا] قلب شکسته شده
|
[ترجمه گوگل] یک قلب شکسته
[ترجمه ترگمان] قلب شکسته
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: fragmented.
متضاد: intact, unbroken

- a broken family
[ترجمه گوگل] یک خانواده از هم پاشیده
[ترجمه ترگمان] یک خانواده شکسته
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
( verb )
مشتقات: brokenly (adv.), brokenness (n.)
• : تعریف: past participle of break.

جمله های نمونه

1. broken english
انگلیسی دست و پا شکسته

2. broken glass lacerated his feet
شیشه ی شکسته پایش را مجروح کرد.

3. broken health
سلامتی از دست رفته

4. broken sizes
(لباس) اندازه های ناجور

5. broken terrain
زمین ناصاف

6. a broken bone
استخوان شکسته

7. a broken contract
قرارداد عدول شده

8. a broken horse
اسب سوغان گیری شده

9. a broken promise
قولی که به آن عمل نشده

10. a broken spirit
روحیه ی خراب

11. a broken television set
دستگاه تلویزیون خراب

12. the broken bone will probably knit in a few weeks
استخوان شکسته احتمالا تا چند هفته ی دیگر جوش خواهد خورد.

13. the broken bones of a child unite easily
استخوان های شکسته ی یک کودک به آسانی جوش می خورند.

14. the broken window lets a lot of heat escape
شیشه ی شکسته ی پنجره حرارت زیادی را به خارج انتقال می دهد.

15. a home broken by divorce
منزلی که در اثر طلاق نابسامان شده

16. you have broken the law
شما قانون را زیر پا گذاشته اید (شکسته اید).

17. a jumble of broken china dishes
توده ی درهم وبرهمی از ظروف چینی شکسته

18. he spoke a broken english
انگلیسی دست و پا شکسته ای حرف می زد.

19. she collected the broken glass and dumped it in the trash can
شیشه های شکسته را جمع کرد و در زباله دان ریخت.

20. she spoke in broken phrases
با عبارات بریده بریده جواب داد.

21. the bone is broken in several places
استخوان در چندین جا شکسته است.

22. the glass from broken bottles can be recycled
شیشه ی بطری های شکسته را می توان بازیابی کرد.

23. they plastered her broken foot
پای شکسته اش را گچ گرفتند.

24. to immobilize a broken bone
استخوان شکسته را به حالت ثابت درآوردن

25. to set a broken finger
انگشت شکسته را جا انداختن

26. one of the homes broken up by divorce
یکی از خانواده هایی که طلاق آن را متلاشی کرد

27. the cup's lip was broken
لبه ی فنجان شکسته بود.

28. when i touched his broken foot, he winced
وقتی که دست به پای شکسته اش زدم خود را عقب کشید.

29. i couldn't see any skin broken
پوستش پارگی نشان نمی داد.

30. the ragged edge of the broken glass
لبه ی ناصاف لیوان شکسته

31. as soon as she saw the broken dish, she pouted and. . .
تا بشقاب شکسته را دید لب و لوچه اش آویزان شد و . . .

32. he walks the boundary and mends broken fences
او در مرز گشت می زند و نرده های شکسته را مرمت می کند.

33. i didn't break it; it was broken to begin with
من آن را خراب نکردم ; از اول خراب بود.

34. our radio contact with them was broken
تماس رادیویی ما با آنها قطع شد.

35. the doctor pinned the pieces of broken bone together
دکتر قطعات استخوان را با میله به هم وصل کرد.

36. the issue of water from a broken pipe
برون ریزی آب از لوله ی شکسته

37. the room was a welter of broken glass and china
اتاق پر از قطعات شیشه و چینی شکسته بود.

38. his spill from the horse caused a broken bone
افتادن او از اسب موجب شکستگی استخوان شد.

39. i got a broom and swept the broken glass
جاروب آوردم و شیشه شکسته ها را جارو کردم.

40. the room was strewn with paper and broken glass
توی اتاق،کاغذ و شیشه شکسته پخش و پلا بود.

41. the seals of the packet had been broken
مهر و موم مرسوله باز شده بود.

42. his tardiness was excusable because his car had broken down
تاخیر او موجه بود چون ماشینش خراب شده بود.

43. one of the legs of the table is broken
یکی از پایه های میز شکسته است.

44. the old man whimpered that his leg was broken
پیرمرد ناله کنان گفت که پایش شکسته است.

45. water was shooting with tremendous pressure from the broken pipe
از لوله ی شکسته آب با فشار زیاد جهش می کرد.

46. it's (it is) a nice cup but its handle is broken
فنجان خوبی است ولی دسته ی آن شکسته است.

47. the pact we made with you is never to be broken
عهدی که با تو بستیم هرگز شکستنی نیست

مترادف ها

شکسته (صفت)
doddered, broken, fragmentary, zigzag, fragmental

شکسته شده (صفت)
broken

نقض شده (صفت)
broken

منکسر (صفت)
broken, fractured

رام و آماده سوغان گیری (صفت)
broken

تخصصی

[فوتبال] شکسته شده
[ریاضیات] شکسته، منکسر

به انگلیسی

• smashed into pieces, crushed, no longer in working order
broken is the past participle of break.
an object that is broken has split into pieces or has cracked, usually because it has been hit or dropped.
a bone in your body that is broken has cracked or split as a result of an accident or a blow.
a broken tool or piece of machinery is damaged and no longer works.
a broken line, sound, or process is interrupted rather than continuous.
a broken promise or contract has not been kept or obeyed.
a broken marriage has ended in divorce.
if someone talks, for example, in broken french, they speak slowly and make a lot of mistakes because they do not know french very well.

پیشنهاد کاربران

I'm broken , من غمگینم ، من آرام نیستم ، من ناراحتم
شکسته. خرد شده
( برای ماشین یا هر نوع دستگاه ) خراب
اگر وسایل نقلیه مانند اتومبیل، وانت و . . . از کار بیوفتند
از صفت broken down یعنی "خراب " استفاده می شود

برای سایر وسایل برقی مانند رادیو، تلویزیون و . . . که از کار بیوفتند
صرفا از صفت broken استفاده می کنیم
شکسته شدن، شکسته،
It 's so bad
تقسیم کردن
شکسته شده
not working correctly
you can't watch television , it's broken
تو نمیتونی تلویزیون ببینی اون خرابه
واژه انگلیسی broken در ادبیات انگلیسی معنی شکستن است ولی میتواند در هر جا کارایی خودش را داشته باشد. مثلا شکستن استخوان.
به زور وارد جایی شدن
منکسر و برای ماشین آلات و اشیل معنی خراب میدهد
یه جورایی میشه گفت غیرقابل استفاده
شکسته شدن هر چیزی
( روحیه ) داغون، افسرده
دل شکسته. غمگین. ناامید
I'm broken : غمگینم - ناراحتم
I'm broke : بی پولم - پول ندارم
A broken glass
یک لیوان شکسته

به معنی شکسته شده.
بریده بریده - خط چین
ناتمام
ناقص !!
The internet that we have today is broken
خراب
Not working correctly
دست و پا شکسته ( زبان )
بهم ریخته ، داغون ( عاطفی )
دلمه بستن شیر یا خامه
Broken cream
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما