broken down

/ˈbroʊkənˈdaʊn//ˈbrəʊkəndaʊn/

بی فایده، به درد نخور، خراب، (در اثر پیری یا بیماری یا فقر و غیره) فرسوده، از کار افتاده، علیل، ازپای درامد

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
• : تعریف: weak or shattered from disease or age.
مشابه: decrepit, old, on the blink, run-down

- a broken-down refrigerator
[ترجمه گوگل] یک یخچال خراب
[ترجمه ترگمان] یک یخچال شکسته
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- a broken-down horse
[ترجمه فرامرز الف] یک اسب ازکارافتاده
|
[ترجمه گوگل] یک اسب شکسته
[ترجمه ترگمان] یه اسب شکسته
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

انگلیسی به انگلیسی

• shattered; out of working order, got ruined (e.g.,"our dishwasher is broken-down"; "broken down car"); infirm, weak from illness or age (e.g., "a broken down horse")
a broken-down vehicle or machine no longer works because it has something wrong with it.

پیشنهاد کاربران

🔸 نکته:
تفاوت این صفت با Broken و Run - down:
Broken ( شکسته ) به چیزی گفته می شود که به طور کامل از کار افتاده یا تکه تکه شده است.
Run - down ( فرسوده / کهنه ) به ساختمان ها یا محله هایی اشاره دارد که نگهداری نشده اند و ظاهری نامرتب دارند.
...
[مشاهده متن کامل]

Broken - down اما خاص ترین گزینه است که به چیزی ( به ویژه وسایل نقلیه ) اشاره دارد که خراب شده و قابل استفاده نیست و در کاربرد مجازی به فردی که از نظر جسمی یا روحی تحلیل رفته است، گفته می شود.

صفت مرکب
🔸 معادل فارسی:
• خراب / از کار افتاده ( در مورد وسایل نقلیه یا ماشین آلات )
• ( در کاربرد روزمره ) فرسوده / کهنه ( در مورد ساختمان ها یا اشیاء )
• ( در کاربرد مجازی ) خسته / تحلیل رفته ( در مورد افراد )
...
[مشاهده متن کامل]

🔸 مثال ها:
در مورد اشیاء:
He drives an old broken - down car.
او یک ماشین قدیمی و خراب سوار می شود.
They live in a broken - down house in the countryside.
آنها در یک خانه ی فرسوده در حومه ی شهر زندگی می کنند.
در مورد افراد:
After years of hard work, he felt broken - down and exhausted.
پس از سال ها کار سخت، او احساس خستگی و تحلیل رفتگی کرد.
The broken - down old man sat on the bench.
پیرمرد خسته و شکسته روی نیمکت نشست.

خرد شده، ریز شده، خرد، ریز
تخریب
قراضه
زهوار در رفته
تخریب شده. خراب شده. داغون شده.
تقسیم شده
منسوخ شده

فروریخته، فروپاشیده، درهم پاشیده، ازهم پاشیده
خراب شده
بخشبندی شدن، تجزیه شدن، دسته بندی شدن، مشتق شدن،
اگر وسایل نقلیه مانند اتومبیل، وانت و . . . از کار بیوفتند
از صفت broken down یعنی "خراب " استفاده می شود
برای سایر وسایل برقی مانند رادیو، تلویزیون و . . . که از کار بیوفتند
صرفا از صفت broken استفاده می کنیم
خُرد شدن

از پا در آمدن
تجزیه شده
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٥)