🔸 معادل فارسی:
• به مرحله ی بحرانی رساندن / به اوج رساندن
• به نقطه ی تصمیم گیری یا انفجار رساندن ( یک وضعیت )
• وارد مرحله ی حساس کردن / به نتیجه ی نهایی کشاندن
🔸 مثال ها:
The conflict was brought to a head by the new government policy.
... [مشاهده متن کامل]
این درگیری با سیاست جدید دولت به اوج و نقطه ی بحرانی خود رسید ( و نیاز به حل نهایی پیدا کرد ) .
The dispute between the two departments finally came to a head.
اختلاف بین دو بخش سرانجام به نقطه ی بحرانی رسید ( و نیاز به تصمیم گیری داشت ) .
The manager’s decision brought the issue to a head.
تصمیم مدیر، موضوع را به مرحله ی حساس و تعیین کننده رساند.
We need to bring this matter to a head before it gets worse.
ما باید این موضوع را قبل از بدتر شدن، به نتیجه ی نهایی برسانیم.
• به مرحله ی بحرانی رساندن / به اوج رساندن
• به نقطه ی تصمیم گیری یا انفجار رساندن ( یک وضعیت )
• وارد مرحله ی حساس کردن / به نتیجه ی نهایی کشاندن
🔸 مثال ها:
... [مشاهده متن کامل]
این درگیری با سیاست جدید دولت به اوج و نقطه ی بحرانی خود رسید ( و نیاز به حل نهایی پیدا کرد ) .
اختلاف بین دو بخش سرانجام به نقطه ی بحرانی رسید ( و نیاز به تصمیم گیری داشت ) .
تصمیم مدیر، موضوع را به مرحله ی حساس و تعیین کننده رساند.
ما باید این موضوع را قبل از بدتر شدن، به نتیجه ی نهایی برسانیم.
دیگه به اینجام رسیده
یعنی بحرانی شدم
یعنی بحرانی شدم
به نقطه اوج/بحران رسیدن
تو فارسی میگیم دیگه به اینجام رسیده ( منظور از اینجا سر است ) که معنیش میشه به اوج چیزی رسیدن/از کنترل و حالت عادی خارج شدن
- به شرایط/نقطه حاد رسیدن
- دیکشنری هزاره: ( بحران و . . . ) به اوج خود رسیدن، به بدترین شکل ممکن در آوردن
- دیکشنری آریان پور: بحرانی شدن
- دیکشنری هزاره: ( بحران و . . . ) به اوج خود رسیدن، به بدترین شکل ممکن در آوردن
- دیکشنری آریان پور: بحرانی شدن