break

/ˈbreɪk//breɪk/

معنی: وقفه، تفریح، تنفس، شکاف، شکست، شکستگی، فرصت، مهلت، فرجه، انقصال، بادخور، نقض کردن، شکستن، از هم باز کردن، فتق داشتن، مکی کردن
معانی دیگر: خرد کردن یا شدن، ترک، پاره شدن، باز کردن، گشودن، از شدت سقوط یا وزیدن چیزی کاستن، خراب شدن یا کردن (بیشتر در مورد ماشین آلات و ابزار)، تخلف کردن، شکستن قانون و قول و غیره، (رابطه و غیره) قطع کردن، قهر کردن، قطع، شکستن اعتصاب، ترک (عادت و غیره)، درهم شکستن (روحیه و اراده و غیره)، تباه کردن، شکستن سکوت یا یکنواختی و غیره، (در مدرسه و غیره) تنفس، شایع شدن (خبر)، افشا کردن یا شدن، (ورزش) رکورد (حد نصاب) را شکستن، ناگهان تغییر کردن، دگرگون شدن، آغاز شدن یا کردن، شکستن موج بر ساحل، رمز و غیره را کشف کردن، (مسئله ی جنایی و غیره را) حل کردن، دو رگه شدن صدا، (زبان شناسی) دو آوایی شدن، به صورت واکه ی مرکب درآمدن، مرتعش شدن (صدا)، شکستن و وارد شدن، به زور وارد شدن یا باز کردن، فرار کردن، نامنظم کردن، صف را شکستن (در مورد سربازان)، (الکترونیک) مدار را شکستن، (تنیس) بردن دوری که حریف در آن سرو می زند، امتیاز برده شده در این دور (می گویند: a break of serve یا a break)، (بیلیارد و اسنوکر و پول) مجموع امتیازی که بازیکن در هر نوبت کسب می کند، رام کردن (به ویژه اسب)، (حقوق) وصیت نامه را قانونا بی اعتبار و باطل کردن، نق­ کردن، طلوع
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: breaks, breaking, broke, broken
(1) تعریف: to cause to separate suddenly or forcefully into pieces.
مترادف: demolish, shatter, smash, snap
مشابه: burst, clip, crash, crush, fracture, fragment, grind, mangle, mash, mince, part, pulverize, rend, rift, rupture, splinter, split, sunder, tear

- He broke the dry branch with his foot and threw the pieces onto the campfire.
[ترجمه علیرضا کلانتر] او شاخه خشک را با پا شکاند و تکه هایش را در آتش کمپ انداخت.
|
[ترجمه ترگمان] شاخه خشک را با پایش شکست و تکه های آن را روی آتش انداخت
[ترجمه گوگل] او شاخه خشک خود را با پای خود شکست و قطعات را به آتش افروخت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I broke the plate when I dropped it in the sink.
[ترجمه علیرضا کلانتر] وقتی آن را در سینک انداختم بشقاب را شکستم.
|
[ترجمه محمدحسین] من بشقابو شکستم وقتی اونو توی سینک ظرفشویی انداختم
|
[ترجمه ممد کورلئونه] وقتی بشقاب را در سینک انداختم، آن را شکستم.
|
[ترجمه ترگمان] بشقاب را شکستم وقتی آن را در ظرف شویی انداختم
[ترجمه گوگل] وقتی آن را در سینک افتادم، صفحه را شکستم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to crack, destroy, or make inoperative or unusable.
مترادف: demolish, destroy, ruin, shatter, wreck
متضاد: mend
مشابه: annihilate, blast, bust, crack, crash, damage, mangle, total

- He broke his computer when he spilled coffee on the keyboard.
[ترجمه ترگمان] وقتی قهوه را روی صفحه کلید ریخت، او رایانه خود را شکست
[ترجمه گوگل] هنگامی که قهوه را بر روی صفحه کلید ریخت، کامپیوتر خود را شکست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to forcefully overcome the strength or resistance of.
مترادف: crush, defeat, overcome, quash, wreck
مشابه: annihilate, batter, bust, dash, demolish, frustrate, overpower, overwhelm, put down, stamp out, subdue, suppress, tame, thwart

- With their cruelty, they broke their prisoner's spirit.
[ترجمه ترگمان] با این بی رحمی آن ها روح prisoner را شکستند
[ترجمه گوگل] با ظلم و ستم آنها روح زندانی خود را شکستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The management broke the workers' strike.
[ترجمه ترگمان] مدیریت اعتصاب کارگران را شکست
[ترجمه گوگل] مدیریت اعتصاب کارگران را شکست داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to move suddenly or forcefully out of; escape from.
مترادف: escape
مشابه: flee

- Some prisoners were able to break from the jail.
[ترجمه ترگمان] برخی زندانیان توانستند از زندان فرار کنند
[ترجمه گوگل] برخی از زندانیان توانستند از زندان آزاد شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to end the sameness of; interrupt.
مترادف: interrupt
مشابه: change, discontinue, disrupt, relieve, violate

- A change breaks the monotony.
[ترجمه ترگمان] یکنواختی این یکنواختی را می شکند
[ترجمه گوگل] تغییر یکنواختی را مختل می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to make bankrupt.
مترادف: bankrupt, bust
مشابه: cripple, impoverish, ruin

- The stock market crash utterly broke her father.
[ترجمه ترگمان] سقوط بازار سهام کاملا پدرش رو شکسته
[ترجمه گوگل] سقوط بازار سهام کاملا پدرش را شکست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to make known.
مترادف: disclose, divulge, expose, reveal, uncover
مشابه: bare, betray

- The newspapers broke the story in a special edition.
[ترجمه ترگمان] روزنامه ها داستان را در یک نسخه ویژه شکستند
[ترجمه گوگل] روزنامه ها داستان را در یک نسخه ویژه شکست دادند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Who will be the one to break the bad news to her?
[ترجمه ترگمان] چه کسی این خبر بد را به او خواهد داد؟
[ترجمه گوگل] چه کسی خواهد بود که خبر بدی را به او ببخشد؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: to fail to act in accordance with.
مترادف: breach, defy, disobey, infringe, transgress, violate
متضاد: keep, observe
مشابه: contravene, disregard, neglect, oppose, shirk

- He broke the law and now he's being punished.
[ترجمه ترگمان] اون قانون شکنی کرده و حالا داره تنبیه میشه
[ترجمه گوگل] او قانون را شکست و در حال حاضر او مجازات شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She broke her promise to share the money.
[ترجمه ترگمان] اون بهم قول داد که پول رو تقسیم کنه
[ترجمه گوگل] او وعده خود را برای به اشتراک گذاشتن پول شکست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: to soften the impact of.
مترادف: cushion, soften
مشابه: check, lessen

- He came off the roof, but the bushes broke his fall.
[ترجمه ترگمان] از روی بام پایین آمد، اما بوته ها شکست
[ترجمه گوگل] او از سقف بیرون آمد، اما بوته سقوط او را شکست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(10) تعریف: to outdo.
مترادف: better, exceed, outdo, surpass, top
مشابه: beat, cap, eclipse, outstrip, overcome

- She may break the world record in this upcoming race.
[ترجمه ترگمان] او ممکن است رکورد جهانی در این مسابقه آینده را بشکند
[ترجمه گوگل] او می تواند رکورد جهانی را در این مسابقه آینده شکست دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: break down, break in
(1) تعریف: to become separated into pieces; shatter.
مترادف: crack, shatter, smash, snap
مشابه: clip, crash, disintegrate, fracture, fragment, splinter, split, tear

- The cup fell to the floor and broke.
[ترجمه ترگمان] جام به زمین افتاد و شکست
[ترجمه گوگل] جام به زمین افتاد و شکست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The thin ice broke as the boy stepped on it.
[ترجمه ترگمان] وقتی پسر به آن قدم گذاشت، یخ باریک شکست
[ترجمه گوگل] یخ نازک به عنوان پسر بر روی آن قدم گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to become ruined or unusable.
مترادف: collapse
مشابه: bust, crack, fail

- Our old toaster finally broke, so we're getting a new one.
[ترجمه ترگمان] بالاخره تستر خراب شد و ما داریم یه جدیدش رو می گیریم
[ترجمه گوگل] توستر قدیمی ما در نهایت شکست خورده است، بنابراین ما یک محصول جدید داریم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to burst or collapse.
مترادف: burst, collapse, rupture, split
مشابه: crash, explode, give

- Water pipes can break when the temperature drops below freezing.
[ترجمه ترگمان] لوله های آب می توانند زمانی که درجه حرارت به زیر صفر می رسد استراحت کنند
[ترجمه گوگل] لوله های آب می توانند زمانی که درجه حرارت زیر انجماد کاهش می یابد، شکست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to stop or disappear suddenly.
مترادف: cease, check, halt, stop
مشابه: disappear, end, vanish

- The fever has finally broken and the patient is more comfortable now.
[ترجمه ترگمان] تب در نهایت شکسته شده و بیمار حالا بیشتر احساس راحتی می کند
[ترجمه گوگل] در نهایت تب تبخیر شده و بیمار راحت تر است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to suddenly erupt, as a storm.
مشابه: appear, burst, erupt, explode, happen, occur

- When the thunderstorm broke, we headed as quickly as we could to shelter.
[ترجمه ترگمان] وقتی طوفان شکست، ما به سرعت به سمت پناه گاه حرکت کردیم
[ترجمه گوگل] هنگامی که رعد و برق شکست خورد، ما به سرعت به عنوان سرپناه رانندگی کردیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to come into public notice, as news.
مشابه: emerge, transpire, unfold

- When the frightening story broke, many people panicked.
[ترجمه ترگمان] وقتی داستان ترسناک شکست، بسیاری از مردم وحشت زده شدند
[ترجمه گوگل] وقتی داستان ترسناکی شکسته شد، بسیاری از مردم ترسناک بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to move away suddenly and rapidly.
مترادف: flee
مشابه: dash, escape, fly, fly the coop, move, run

- The deer broke from cover.
[ترجمه ترگمان] گوزن ها از cover جدا شدن
[ترجمه گوگل] گوزن از پوشش خارج شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The dog broke from its owner when it saw the rabbit.
[ترجمه ترگمان] سگ وقتی خرگوش را دید از صاحبش جدا شد
[ترجمه گوگل] هنگامی که خرگوش را دیدم، سگ از صاحبش می افتاد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: of a pitch in baseball, to curve.
مترادف: curve
مشابه: dip

- The pitch seemed to break right over the plate.
[ترجمه ترگمان] به نظر می رسید که زمین از بالای بشقاب به هم خورده است
[ترجمه گوگل] زمین به نظر می رسید که درست در بالای صفحه قرار می گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
مشتقات: breakable (adj.)
عبارات: break up
(1) تعریف: the act or result of breaking or separating into pieces.
مترادف: breach, fracture, smash
مشابه: chip, crack, cut, fissure, flaw, leak, rent, rift, rupture, slit, snap, splinter, split, tear

- The break in her wrist was serious and healed slowly.
[ترجمه ترگمان] شکستگی مچ دستش جدی بود و به آرامی بهبود یافته بود
[ترجمه گوگل] شکستن مچ دست او جدی بود و به آرامی بهبود یافت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a rapid movement away; escape.
مترادف: escape, flight
مشابه: run

- The prisoner made a break for freedom.
[ترجمه ترگمان] زندانی آزادی خود را به دست آورد
[ترجمه گوگل] زندانی برای آزادی یک بار تعطیل شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a suspending of activity; interruption.
مترادف: discontinuance, hiatus, interruption, pause, suspension
مشابه: catch, cease, cessation, gap, halt, interlude, intermission, interval, recess, relaxation, respite, rest, stop, stoppage

- There was a break in electrical service to our neighborhood that lasted six hours.
[ترجمه ترگمان] یک وقفه ای در خدمات الکتریکی به محله ما وجود داشت که شش ساعت طول کشید
[ترجمه گوگل] تعطیلات برق در محله ما شش ساعت طول کشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The meeting was long but we took a few breaks.
[ترجمه ترگمان] جلسه طولانی بود، اما ما چند استراحت داشتیم
[ترجمه گوگل] جلسه طولانی بود، اما چند بار شکسته شدیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- A break in peace negotiations occurred because of an attack on a village.
[ترجمه ترگمان] یک وقفه در مذاکرات صلح به دلیل حمله ای به یک روستا رخ داد
[ترجمه گوگل] یک شکست در مذاکرات صلح به دلیل حمله به یک روستا رخ داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: an opportunity.
مترادف: chance, opening, opportunity

- The film was a big break for the actress, who now, of course, is a famous star.
[ترجمه ترگمان] این فیلم داستان یک بازی بزرگ برای هنرپیشه بود، که البته اکنون یک ستاره مشهور است
[ترجمه گوگل] این فیلم یک بازی بزرگ برای بازیگر بود که در حال حاضر، البته ستاره معروف است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: a severed connection.
مترادف: breach, rift, separation, severance, split
مشابه: division, flaw, rent, rupture, schism

- A break occurred in their relations a year ago, and now the brothers never speak.
[ترجمه ترگمان] یک سال پیش در روابط آن ها وقفه ای رخ داد، و اکنون این دو برادر هرگز حرف نمی زنند
[ترجمه گوگل] یک سال پیش در یک رابطه شان اتفاق افتاد و اکنون برادران هرگز صحبت نمی کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: a sudden change, as in pitch or direction.
مشابه: alteration, change, modification, modulation

- We heard a break in his voice as he began the eulogy.
[ترجمه ترگمان] همچنان که سخنرانی را آغاز می کرد صدای شکستن صدای او را شنیدیم
[ترجمه گوگل] وقتی شعار را شروع کرد، صدایی از صدا شنیدیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: the first shot in a billiards game, which scatters the balls.

- I retrieved the balls, since it was my turn for the break.
[ترجمه ترگمان] توپ را برداشتم، چون نوبت استراحت من بود
[ترجمه گوگل] توپها را بازیابی کردم، از آنجایی که برای نوبت به نوبت من بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. break and entry
(حقوق) شکستن (مدخل) و داخل شدن

2. break (or fly) into flinders
خرد شدن،چند شقه شدن مثل چوبی که تبر بخورد

3. break (or smash, full, tear) to pieces
شکستن (یا خرد کردن یا کشیدن یا پاره کردن) و به تکه های کوچک تقسیم کردن،متلاشی کردن،تکه تکه کردن،داغان کردن

4. break a habit
ترک عادت کردن

5. break a leg!
خدا به همراه !،به امید خدا ! (عبارتی که برای تشویق به هنرپیشگان و غیره قبل از شروع برنامه ی آنها می گویند)،موفق باشی !

6. break a tie
(در مسابقات و غیره) مسابقه یا امتیاز مساوی را به نفع خود تغییر دادن،برابری را به سود خود به هم زدن

7. break apart
متلاشی شدن،وا رفتن،از هم جدا شدن یا کردن،فرو پاشیدن،فرو ریختن

8. break bread
نان و نمک همدیگر را خوردن،خوردن،هم خوراک شدن،همسفره شدن

9. break bread
نان و نمک خوردن (با کسی)،همسفره شدن

10. break camp
اردوگاه را ترک کردن

11. break camp
اردوگاه یا خیمه گاه را برچیدن و رفتن

12. break cover
از پناهگاه یا نهانگاه بیرون آمدن

13. break down
1- خراب شدن

14. break even
(عامیانه - مسابقات و غیره) مساوی کردن،برابر شدن،سر به سر شدن

15. break faith
عهد شکنی کردن،پیمان شکنی کردن،خیانت کردن،ترک بیعت کردن،مرتد شدن

16. break free
فرار کردن،گریختن (از بند یا زندان و غیره)،آزاد شدن

17. break ground
1- (بنای جدید و غیره) پی کنی کردن،اولین کلنگ حفاری را زدن

18. break ground
1- حفرکردن،کندن 2- شخم زدن 3- پی ریزی کردن،شروع به ساختمان کردن

19. break in
1- با شکستن قفل (و غیره) وارد شدن،ورود غیرقانونی کردن 2- مختل کردن،ایجاد وقفه کردن،قطع کردن (کلام و غیره ی) دیگری 3-آموزش دادن،وارد به کار کردن 4- (کفش و غیره) به پا عادت دادن،جا باز کردن

20. break in on (or upon)
1- مخل شدن،مزاحم شدن،سرزده وارد شدن 2- کلام کسی را قطع کردن

21. break it up
(ماشین آلات و غیره را) 1- پیاده کردن،از هم باز کردن،تکه تکه کردن 2- بس کردن،متوقف کردن

22. break loose
(با زور) آزاد یا رها شدن،از قید راحت شدن،ول شدن

23. break new ground
ابداع کردن،بنای تازه ای را آغاز کردن

24. break off
1- ناگهان قطع شدن (مذاکرات یا توفان و غیره) 2- قطع دوستی کردن،قهر کردن با

25. break one's fast
1- افطار کردن،روزه گشادن،خوراک خوردن 2- روزه شکستن

26. break one's heart
قلب کسی را شکستن،متاـثر کردن

27. break one's neck
نهایت سعی خود را کردن

28. break one's neck
(عامیانه) سخت کوشیدن،جان کندن

29. break one's pace (or step)
(در راه رفتن) گام خود را عوض کردن،جور دیگری راه رفتن یا گام برداشتن

30. break one's word
به وعده ی خود وفا نکردن،قول شکنی کردن،خلف وعده کردن

31. break oneself of a habit
خود را از عادت یا اعتیادی رهانیدن

32. break out
1- ناگهان آغاز کردن یا شدن

33. break step
(مشق نظام) آزاد راه رفتن،قدم رو نکردن

34. break the back (of)
کمر (کسی یا چیزی را) شکستن،از پای در آوردن

35. break the bank
(انگلیس - خودمانی - در قمار) تمام پول بانک را بردن

36. break the ice
1- (بر مشکلات فایق شدن و) کاری را آغاز کردن 2- (در ایجاد آشنایی و صمیمیت) پیشقدم شدن،تعارف را کنار گذاشتن

37. break the rules
از مقررات تخطی کردن،قانون شکنی کردن،تخلف کردن

38. break the speed limit
از سرعت مجاز تجاوز کردن

39. break wind
گوزیدن،چسیدن،ضرطه در کردن

40. break wind
گوزیدن،چسیدن،گوز دادن،ضرطه دادن

41. break with
ترک دوستی یا همبستگی کردن،(از حزب و غیره) انشعاب کردن،(از سنت و غیره) عدول کردن

42. a break in the enemy's defensive positions
شکستی در مواضع دفاعی دشمن

43. a break in the pipe
شکستگی (یا ترک) در لوله

44. i'll break my engagement and come to your party
قرار خود را به هم می زنم و به مهمانی شما می آیم.

45. the break in the two country's diplomatic relations
قطع روابط سیاسی دو کشور

46. the break of day
پگاه،صبح زود

47. to break a spell
طلسم را شکستن

48. to break a strike
اعتصاب را شکستن

49. to break prison
از زندان فرار کردن

50. to break the back of enemy resistance
مقاومت دشمن را در هم شکستن

51. to break the monotony of his life, he tried to find new friends
برای تغییر یکنواختی زندگی اش کوشید دوستان جدیدی بیابد.

52. glass can break because of rapid heating or chilling
شیشه ممکن است به واسطه ی زود گرم شدن یا سرد شدن بشکند.

53. i didn't break it; it was broken to begin with
من آن را خراب نکردم ; از اول خراب بود.

54. if you break that cup, you'll have the police to reckon with
اگر آن فنجان را بشکنی سرو کارت با پلیس خواهد بود.

55. our spring break is nine days long
تعطیلات بهاره ی ما نه روز است.

56. the tea break has become an institution in many offices
تنفس برای صرف چای در خیلی از ادارات رسم شده است.

57. make a break (from)
فرار کردن از زندان،گریختن

58. make or break
موجب موفقیت یا شکست شدن

59. i tried to break up their fight
کوشیدم دعوای آنها را متوقف کنم.

60. i will not break my promise to you
به وعده ی خود وفا خواهم کرد،قولی را که به شما دادم نخواهم شکست.

61. i'll take a break for a few minutes
برای چند دقیقه از کار دست خواهم کشید (استراحت خواهم کرد).

62. you should not break your promise
قول خود را نباید بشکنی.

63. give someone a break
(عامیانه) سخت نگرفتن،ارفاق کردن

64. it is difficult to break a habit
ترک عادت مشکل است.

65. it is unlawful to break and enter somebody else's house
شکستن در و وارد شدن به خانه ی دیگری غیر قانونی است.

66. the torturers tried to break her will
شکنجه گران کوشیدند اراده ی او را درهم بشکنند.

67. they were hired to break strikes
اجیر شده بودند که اعتصابات را بشکنند.

68. sticks and stones may break my bones but words will never hurt me
با سنگ و چوب می توان مرا رنج داد ولی حرف (ناسزا) به من آسیبی نمی رساند

69. the day was about to break when we left
وقتی عزیمت کردیم بامداد داشت فرا می رسید (روز در شرف آغاز بود).

70. don't force it or it will break
به آن زور نیاور که خواهد شکست.

مترادف ها

وقفه (اسم)
suspension, abeyance, break, pause, interval, hiatus, standstill, cease, paralysis, stick, gap, station, timeout, caesura, chasm, jib, deadlock, desuetude

تفریح (اسم)
amusement, break, play, paseo, walk, pastime, recreation, promenade, diversion, divertimento, jaunt

تنفس (اسم)
break, intake, recess, aspiration, breathing, respiration, entr'acte

شکاف (اسم)
crack, fracture, break, hiatus, breach, cut, incision, gap, craze, chap, split, flaw, chink, slot, notch, fraction, nick, breakthrough, seam, slit, slash, chasm, chine, suture, crevice, rip, cleft, rake, hair crack, interstice, scar, stoma

شکست (اسم)
fracture, deflection, break, washout, failure, reverse, defeat, setback, losing, breakage, defeasance, defeature, refraction, flunk, fizzle, plumper, unsuccess

شکستگی (اسم)
fracture, break, fraction, decrepitude, nick

فرصت (اسم)
break, chance, occasion, handle, time, opening, facility, opportunity, by-time, odds, leisure, free time, pudding time

مهلت (اسم)
break, term, timeout, respite, leeway, moratorium, reprieve

فرجه (اسم)
break, interval, value, period, hole, slot, respite, interspace, slit

انقصال (اسم)
break

بادخور (اسم)
break, windage, interlude

نقض کردن (فعل)
break, breach, gainsay, reverse, violate, quash, contravene, disaffirm, infract

شکستن (فعل)
fracture, chop, break, disobey, deflect, refract, shatter, stave, violate, cleave, fraction, nick, knap, pip, smite, crackle, infract

از هم باز کردن (فعل)
break, unravel, hackle, unlink, untwine

فتق داشتن (فعل)
break, split

مکی کردن (فعل)
break, pause, halt

تخصصی

[سینما] وقفه
[عمران و معماری] شکست - گسیختگی
[کامپیوتر] ایست ؛ توقف ؛ مکث ؛ انفصال ؛ قطع - فرمان BREAK
[برق و الکترونیک] وقفه، ترک 1. قطع موقت ارسال رادیویی مثلاُ برای ارسال در جهت مخالف 2. عیبی در مدار . - شکست، ترمز
[فوتبال] شکستن
[زمین شناسی] شکست شیب یا شکستگی دامنه تغییر آشکار یا ناگهانی و یا خمیدگی در دامنه یا برش عمودی. این واژه به صورت break of slope و break of profile به کار می رود. اصطلاح ژئوتکنیک کاهش عناصر و مواد زاویه دار در اثر عمل شکستن و یا خرد کردن و یا برخورد مواد با یکدیگر که تبدیل به شن وماسه می شوند.
[نساجی] محل ظریف و نازک در لیف پشم
[ریاضیات] قطع
[نفت] شکست
[پلیمر] پارگی

به انگلیسی

• fracture; pause, intermission; crack; opportunity; alteration; divider between one part of a document and another (computers)
smash into pieces, shatter, crack; be smashed into pieces; be cut off; force into; stop, cancel
when an object breaks or when you break it, it suddenly separates into two or more pieces, often because it has been hit or dropped. see also broke, broken.
when you break a bone in your body, you damage it in an accident so that it breaks or cracks.
when a tool or piece of machinery breaks or when you break it, it is damaged and no longer works.
if you break a rule, promise, or agreement, you do something that disobeys it.
1. to break a connection, contact, or relationship means to destroy or end it. 2. to break something such as a system or situation in which no progress can be made means to end that system or situation.
to break a habit, feeling, or way of doing something, or to break someone of it, means to stop them having that habit, feeling, or way of doing something.
if someone breaks their silence, they soemthing about a situation that they were previously refusing to talk about.
1. if you break your journey, you stop at a place while you are on your way to somewhere else. 2. if you break for a meal or for a pause in what you are doing, you stop what you are doing for a while.
if you break a record, you do better than the previous record for a particular achievement.
to break someone means to destroy their success, career, or hopes.
when you break a piece of news to someone, or when it breaks, the news is told to someone.
to break the force of something such as a blow means to reduce its impact.
a break is also a period of time when you have a rest or a change from what you are doing.
a break is also a lucky opportunity; an informal use.
1. when day or the dawn breaks, it starts to grow light after the night has ended. 2. when a storm breaks, it begins.
when a wave breaks, the highest part of it falls down.
if you break a secret code, you work out how to understand it.
when a boy's voice breaks, it becomes permanently deeper.
in tennis, if you break your opponent's serve, you win a game in which your opponent is serving.
if you break free or break someone's hold, you free yourself by force from someone who is holding you.
when a company breaks even, it makes neither a profit nor a loss.
if you break ranks with someone that you have been helping in a joint effort or agreement, you stop supporting them.
1. when you break away from a group, you stop being a part of it. 2. if part of something breaks away, it separates and moves away from another, larger thing.
1. when a machine or a vehicle breaks down, it stops working. 2. when a system, plan, or discussion breaks down, it fails because of a problem or disagreement. 3. when a substance breaks down or when something breaks it
1. if someone breaks in, they get into a building by force. 2. if you break in on someone's conversation or activity, you interrupt them. 3. see also break-in.
1. if someone breaks into a building, they get into it by force. 2. if someone breaks into a computer system, they use it via another computer without the permission or knowledge of the owners. 3. if you break into a new area o
1. when part of something breaks off or when you break it off, it is snapped off or torn away. 2. if you break off when you are doing or saying something, you suddenly stop doing it or saying it. 3. if you break off
if something such as a fight, disease, or fire breaks out, it begins suddenly. 2. if you break out in a rash or a sweat or if it breaks out, it appears on your skin.
1. if you break through a barrier, you succeed in forcing your way past it. 2. see also breakthrough.
1. when something breaks up or when you break it up, it separates or is divided into several smaller parts. 2. if you break up with your wife, husband, girlfriend, or boyfriend, or if your relationship with them bre
1. if you break with a group of people, you stop being involved with them. 2. if you break with a particular way of doing things, you stop doing things that way.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیوقفه، تفریح، تنفس، شکاف، شکست، شکستگی، ف ...معانی متفرقهخرد کردن یا شدن، ترک، پاره شدن، باز کردن ...بررسی کلمهفعل گذرا ( transitive verb ) حالات : breaks, breaking, broke, broken • ( 1 ) تعریف: to caus ...جمله های نمونه1. break and entry ( حقوق ) شکستن ( مدخل ) و داخل شدن 2. break ( or fly ) into flinders خرد شدن، چند ش ...مترادفوقفه ( اسم ) suspension, abeyance, break, pause, interval, hiatus, standstill, cease, paralysis, s ...بررسی تخصصی[سینما] وقفه [عمران و معماری] شکست - گسیختگی [کامپیوتر] ایست ؛ توقف ؛ مکث ؛ انفصال ؛ قطع - فرمان BRE ...انگلیسی به انگلیسیfracture; pause, intermission; crack; opportunity; alteration; divider between one part of a documen ...
معنی break، مفهوم break، تعریف break، معرفی break، break چیست، break یعنی چی، break یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف b، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف b، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف b، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف b
کلمه بعدی: break a contract
اشتباه تایپی: ذقثشن
آوا: /بریک/
عکس break : در گوگل
معنی break

پیشنهاد کاربران

شکستن ، از هم پاشیدن تفکیک ، تجزیه
درنگ ، ایست

بُرِه ، بُرش ، بریدگی

جداشدگی ، جدا افتادگی ، رهایی
ورشکست شدن
طلوع کردن
شکستن چیزی
زمان استراحت
زمان استراحت
زنگ تفریح
تعطیلی موقتی
شکستن
زیر پا گذاشتن
فسخ
It's only the break of 10:30
تازه ساعت ده و نیمه
شکستگی و یا شکستن
فرار، فرار کردن
استراحت
وارد شدن
اشک کسی رو در اوردن
گسست
با promise و rule و غیره:
تخطی
ببینید در واقع دارای دو معنی است یکی به معنی استراحت و دیگری ضربه خوردن
verb
1.
separate into pieces as a result of a blow, shock, or strain.
"the rope broke with a loud snap"
synonyms: shatter, smash, smash to smithereens, crack, snap, fracture, fragment, splinter; More
noun
1.
an interruption of continuity or uniformity.
"the magazine has been published without a break since 1950"
synonyms: interruption, interval, gap, hiatus, lapse of time, lacuna; More

ترک کردن


lunch break, زمان یا وقفه ی ناهار
همه این معانی درسته. ولی بیشتر در خراب کردن به کار میره. مثل کارتن ralph Breaks یعنی رالف خرابکار. و وقتی بازی بیلیاردو میخوان شروع کنن از کلمه break یعنی توپهایی که چیدینو میخوام خراب کنم, استفاده میشه. امیدوارم منظورمو رسونده باشم.
شکستن
جدا شدن
آسیب دیدن
ترک کردن
به معنای منفی در اکثر آسیب ها
جُدا شدن، منفصل شدن، رها کردن
خورد شدن
زنگ استراحت بین دو کلاس
گسستن، گسلیدن، گسیختن، گسستگی
منتشر شدن، پخش شدن، به بیرون درز کردن
از بین بردن
holley day:تعطیلات


پخش کردن
ازدهم گسستن، گسستن، شکستن، شکستن چیزی
Hurt
فرصت انجام کار
violate
invade
ترمز کردن هم معنی میده
Brake 》》past》》Break
وقت استراحت
زنگ تفریح
درکاری وقفه ایجاد کردن
شکستن و بریدگی و تجزیه کردن
break
این واژه آریایی باختری هم ریشه با :
پارسی : بُریدن ( بُرِش ، بُرَک ، بُراک )
آلمانی : brechen
در حالت اسمی به چند معنا می آید:
انقطاع و وقفه در چیزی ( مثلا باران ) / استراحت برای غذا و نوشیدنی / مرخصی، تعطیلات، و قفه و انقطاع و دوری از فعالیتی معمول و روزمره، دست از کار کشیدن، تعطیل کردن کار، کاری رو متوقف کردن
بر هم زدن؛ مثلاً برهم زدن تقارن
معانی به شدت متنوعی داره این واژه؛ که البته همشون از یه معنی واحد، سرچشمه میگیرن.

تفکیک، تجزیه، ترمز، پاره کردن، جداکردن، گسیختگی، شکستن، خردکردن، نقض کردن، شکاف و شکست، وقفه، طلوع، فرجه، زنگ تفریح و. . . . همگی ناشی از یه مفهوم واحد شکستنه که در ابعاد گوناگون، ظواهر متفاوتی یافته.
یکی از معانی خاص این واژه، ( بس کنین یا تمومش کنین ) میتونه باشه.
مثلا توی فیلم، دختره تو دعوا داد زد ( Break ) تا اون پسرا از هم جدا شن و دعوا ر تموم کنن.
وقتی دو نفر حرف می زنن و شخص سومی میگه
I should break it
به معنی مداخله ( قطع مکالمه ) می تونه بیاد
۱ - گسستن، پاره شدن ( طناب ) ۲ - شکستن ( اجسام ترد ) ، چندپاره شدن جسمی بر اثر نیروی خارجی، ۳ - ورشکسته گی، ۴ - نوعی رقص، ۵ - باز کردن ( پاره کردن پوشش بسته ) ، ۶ - خرد کردن ( یک جسم به اجزای کوچک تر ) ، ۷ - نرم کردن ( آسیاب کردن ) ، ۸ - به هم زدن ( رابطه )
گشودن، خلق کردن کاری به دست. . . فلانی
1 - شکستن، ترک، وقفه، خوردشدن2 - تفریح، تنفس، استراحت
Break Left or Right

Means "turn" left or right
Applies to aircraft in flight, usually on the drop run, and when given as a command to the pilot, implies expectation of prompt compliance

به سمت چپ یا راست بچرخ/برگرد/بگرد/دور بزن/ . . .
جدایش
شکستن قانون
مثال:prison break : فرار از زندان

تجزیه
برطرف کردن، مثال، break congestion به معنی برطرف کننده احتقان مثال در بینی
در جملات غیر رسمی اگر به صورت اسم استفاده شود معنای شانس یا فرصت هم میدهد
( informal )
an opportunity or chance, especially one leading to professional success.
مثال:
"he got his break as an entertainer on a TV music hall show"


فرصت پیشرفت شغلی
خود رو باختن یا باعث خودباختگی شدن
اقبال
طلوع خورشید، شفق، بیرون آمدن خورشید، لحظه ی صبح که خورشید بیرون می آید
خرد کردن پول ( تبدیل پول بزرگتر به کوچکتر )

به عنوان مثال:
Can you break a 50 = میتونی این ۵۰ دلاری واسم خرد کنی؟
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما