bound up with

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
• گره خورده با / درهم تنیده با
• مرتبط با / وابسته به
• به شدت با چیزی در ارتباط بودن ( به گونه ای که جدایی ممکن نیست )
🔸 مثال ها:
• "The country's economic future is closely bound up with the success of its oil industry. "
...
[مشاهده متن کامل]

آینده ی اقتصادیِ کشور به شدت با موفقیتِ صنعتِ نفتِ آن گره خورده است.
• "Her sense of identity was bound up with her career as a doctor. "
حسِ هویتِ او با حرفه اش به عنوانِ یک پزشک گره خورده بود.
• "The history of the region is bound up with the struggles of its various ethnic groups. "
تاریخِ منطقه با مبارزاتِ گروه هایِ قومیِ مختلفِ آن درهم تنیده است.

عجین شدن
منوط به
وابسته به
بسته به
موکول به
مبتنی بر
پیوند خوردن با