boss

/ˈbɒs//bɒs/

معنی: رئیس، ارباب، برجستگی، بر جسته کاری، متصدی، رئیس کارفرما، خواجه، ریاست کردن بر، اربابی کردن، نقش برجسته تهیه کردن
معانی دیگر: مدیر، سرپرست، سرکارگر، (امریکا) سردمدار سیاسی، کسی که در شهر نفوذ سیاسی دارد (political boss هم می گویند)، سرور، سردسته، (عامیانه - معمولا با about یا around) تحکم کردن، ریاست مابی کردن، ارباب وار رفتار کردن، نقش یا تزیین برجسته، نقشی که نسبت به سطح اطراف خود برجسته باشد، (در گچبری و نجاری و غیره) برجسته کاری سقف و دیوار، (عامیانه) گاو، گاو شیرده، برجسته، اربابی کردن بر
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: a person who employs others or supervises their work; manager.
مترادف: CEO, chief, executive, leader, manager
متضاد: underling
مشابه: administrator, employer, foreman, head, master, overseer, super, superintendent, supervisor, taskmaster

(2) تعریف: a politician who dominates a local party.
مشابه: �minence grise, cacique, kingmaker, leader, man, party, war-horse, whip
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: bosses, bossing, bossed
(1) تعریف: to supervise.
مترادف: administer, lead, manage, oversee, superintend, supervise
مشابه: command, control, direct, head

(2) تعریف: to order in an overbearing way.
مترادف: dictate, domineer
مشابه: command, dominate, lord, oppress, order, overbear, push, ride, rule, tyrannize

- He was always bossing the children around.
[ترجمه A.A] او همیشه به بچه ها امر و نهی میکرد
|
[ترجمه A.A] او همیشه در حال امر و نهی کردن بچه ها بود
|
[ترجمه ترگمان] او همیشه با بچه ها بازی می کرد
[ترجمه گوگل] او همیشه اطفال را سرپرستی می کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to be boss.
مترادف: administer, command, preside, rule
مشابه: direct, lead, order

(2) تعریف: to be overly controlling or authoritative.
مترادف: dominate, domineer, lord it, tyrannize
مشابه: compel, dictate, push

(3) تعریف: (slang) first-rate.
مترادف: first-class, first-rate, top-drawer, topflight, topnotch, tops
مشابه: prime
اسم ( noun )
(1) تعریف: a rounded projection or swelling.
مترادف: bubble, knob, nub
مشابه: billow, blister, bulb, bulge, bump, knurl, node, nubble, stud, swell

(2) تعریف: an ornamental projection, such as a knob or stud.
مترادف: nailhead, stud
مشابه: burl, knob
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: bosses, bossing, bossed
(1) تعریف: to embellish with bosses.
مترادف: stud
مشابه: emboss, gnarl, knot, knurl, welt

(2) تعریف: to emboss.
مترادف: emboss, seal
مشابه: chase, impress, imprint, indent, signet, stamp, welt

جمله های نمونه

1. boss of the new york underworld
رئیس تبهکاران نیویورک

2. her boss is an authoritarian
رئیس او سختگیر و خودکامه است.

3. his boss gave him an advance of ten thousand tumans
رییسش به او ده هزار تومان مساعده داد.

4. his boss is very bad-tempered in the morning
رئیس او صبح ها خیلی زود خشم است.

5. his boss made his life a hell
رئیسش زندگی را بر او تلخ کرده بود.

6. our boss is not a person to be trifled with
رییس ما کسی نیست که بشود او را به شوخی گرفت.

7. the boss disallowed his request to take the afternoon off
رئیس اجازه نداد که بعد از ظهر سرکار نیاید.

8. the boss fixes each worker's wage
رئیس،مزد هر کارگر را معین می کند.

9. the boss fudged the question of pay raises for as long as he could
ارباب تا می توانست درباره ی اضافه حقوق ها تعلل کرد.

10. the boss had an animus against him
رئیس اداره نسبت به او غرض داشت.

11. the boss pitched into me and said i was working poorly
رئیس به من توپید و گفت بد کار می کنم.

12. the boss poured cold water on all of my proposals
رئیس همه ی پیشنهادهای مرا رد کرد.

13. the boss spoke to them in a condescending tone
رئیس بالحنی غرور آمیز با آنها صحبت کرد.

14. a mafia boss
سردسته ی تبهکاران مافیا

15. his past boss
رییس قبلی او

16. our new boss is bald
رئیس جدید ما کچل است.

17. he and his boss are hand and glove
او و اربابش کاملا با هم جور هستند.

18. he buttonholed his boss in the hallway and asked for a raise
در راهرو رئیسش را گیر انداخت و با سماجت درخواست اضافه حقوق کرد.

19. he agitated against his boss
بر ضد رئیس خود تحریک می کرد.

20. he could mimic his boss well
او می توانست خوب ادای رئیسش را درآورد.

21. he kept flattering his boss
او مرتبا پیش رئیس خود چاپلوسی می کرد.

22. his confrontation with the boss cost him his job
رو در رویی او با رئیس به قیمت شغلش تمام شد.

23. if you cross your boss one more time, you'll get fired!
اگر یکبار دیگر با رئیس خودت مخالفت کنی اخراج خواهی شد!

24. he has interest with the boss
او نزد رئیس خرش می رود.

25. he was carpeted by his boss
رئیسش او را مورد موآخذه قرار داد.

26. i won't allow anyone to boss me around!
اجازه نمی دهم هیچکس به من تحکم کند!

27. i am going to tackle my boss for a raise
خیال دارم درباره ی اضافه حقوق با رییسم صحبت کنم.

28. a designing employee who undermined his own boss
کارمند حقه بازی که برضد رئیس خود تبانی کرد

29. he tried to curry favor with his boss
او کوشید با خوش خدمتی خود را پیش رئیسش عزیز کند.

30. each of the party cells had a separate boss
هر یک از ریز یگان های حزب رئیس جداگانه ای داشت.

31. he has been in the doghouse with the boss for weeks
هفته ها است که مورد خشم رئیس است.

32. i suggested that we hire him but the boss demurred
من پیشنهاد کردم که او را استخدام کنیم ولی رئیس سرباز زد.

33. being late got him in a jam with his boss
تاخیر ورود،او را با رئیسش دچار درگیری کرد.

34. the workers decided to bypass the foreman and go directly to the boss
کارگران تصمیم گرفتند به جای مراجعه به سر کارگر مستقیما سراغ رئیس کل بروند.

35. i did not think she would have the courage to challenge her ill-tempered boss
فکر نمی کردم یارای مقابله با رئیس بد خلق را داشته باشد.

36. he incubated the new idea for a few days before presenting it to the boss
پیش از ارائه ی فکر جدید به رییس،چند روزی غور کرد.

مترادف ها

رئیس (اسم)
provost, principal, superior, head, master, manager, director, superintendent, warden, commander, chief, leader, prefect, premier, headman, premiere, boss, chairman, president, ruler, sheik, sheikh, regent, dean, head master, higher-up, syndic

ارباب (اسم)
suzerain, squire, master, boss, lord, overlord, monsieur, esquire, seignior, liege, padrone

برجستگی (اسم)
jut, relief, eminence, knob, swell, boss, prominence, salience, saliency, ness, eminency, flange, notability

بر جسته کاری (اسم)
relief, boss, relievo, fretwork

متصدی (اسم)
superior, head, manager, director, foreman, superintendent, warden, chief, operator, overseer, boss

رئیس کارفرما (اسم)
boss

خواجه (اسم)
neuter, host, boss, eunuch, wether, dignitary, vizier, merchant, owner, man of distinction, wazir, wealthy man

ریاست کردن بر (فعل)
boss, preside

اربابی کردن (فعل)
boss

نقش برجسته تهیه کردن (فعل)
boss

تخصصی

[عمران و معماری] برآمدگی - گلمیخ - ناف
[مهندسی گاز] برجستگی، رئیس، کارفرما
[زمین شناسی] برجستگی ،استوک دایره ای شکل
[نساجی] قسمت مورد استفاده غلتک - قسمت شیاردار غلتک تحتانی - برجستگی - توخالی

به انگلیسی

• employer, manager; leader, person in control; engraving, decorative carving; protuberance, roundish lump (botany, zoology); decorative projection (architecture)
manage; rule over, tyrannize
your boss is the person in charge of the company or department that you work for.
if you are your own boss, you work for yourself or do not have to ask other people for permission to do something.
in informal american english, the leader of a local political party is sometimes referred to as a boss.
if someone bosses you, they keep telling you what to do; used showing disapproval.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیرئیس، ارباب، برجستگی، بر جسته کاری، متصد ...معانی متفرقهمدیر، سرپرست، سرکارگر، ( امریکا ) سردمدار ...بررسی کلمهاسم ( noun ) • ( 1 ) تعریف: a person who employs others or supervises their work; manager. • ...جمله های نمونه1. boss of the new york underworld رئیس تبهکاران نیویورک 2. her boss is an authoritarian رئیس ا ...مترادفرئیس ( اسم ) provost, principal, superior, head, master, manager, director, superintendent, warden ...بررسی تخصصی[عمران و معماری] برآمدگی - گلمیخ - ناف [مهندسی گاز] برجستگی، رئیس، کارفرما [زمین شناسی] برجستگی ، است ...انگلیسی به انگلیسیemployer, manager; leader, person in control; engraving, decorative carving; protuberance, roundish ...

پیشنهاد کاربران

برتر
بالاتر
سرور
سالار
نام یک کمپانی پوشاک

رئیس

رئیس
خان _ رئیس
( مهندسی مکانیک ) سوراخِ بسته شدنِ پیچ
ریئس
A person who is leather of some work. manager
سرکرده
مافوق
A person who in charge of other people at work
مدیر
Meaning:A person who controls a place
where people work
رییس
رئیس، مدیر
خیلی قدیمی به معنی نوعی گاو هم هست
رئیس ، ارباب ، مدیر.
Head , Manager.
Turkish:Patron.
رئیس، رییس، کارفرما، کسی که بما می گوید باید چه انجام دهیم، سرور یا سلطان، دستور دهنده، متضاد برده، متضاد دستور گیرنده.
e. g. I'm afraid my opinion doesn't carry any weight with ( = influence ) my boss
متاسفم، ( نظر ) رئیسم هیچ تاثیری رو نظر من نداره
director
Master
رییس
کارفرما
《 پارسی را پاس بِداریم》
boss
هَم ریشه با واژه یِ " بُد " دَر پارسی مانَندِ :
اَرتِشبُد ، هیربُد ( آتَشبُد ) ، دانِشبُد ( پرُفِسور ) ، رامبُد، . . .
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما