become fused with

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
• با چیزی یکی شدن / در هم آمیختن
• به طور کامل با چیزی ادغام شدن
• چنان به چیزی چسبیدن که تفکیک ناپذیر شود
• ( در معنای مجازی ) همرنگ جماعت شدن / هم ذات پنداری کامل
🔸 مثال ها:
...
[مشاهده متن کامل]

• ( فیزیکی ) "The two bones became fused with each other after the fracture healed. "
دو استخوان پس از بهبود شکستگی، به هم جوش خوردند ( یکی شدند ) .
• ( مجازی ) "Her identity has become fused with her career over the years. "
هویت او در طول سال ها با حرفه اش یکی شده است.
• ( مجازی ) "The boundaries between reality and fantasy became fused in the film. "
در این فیلم، مرزهای بین واقعیت و خیال در هم آمیخته شد.
• ( فیزیکی ) "The wires became fused with the plastic insulation after the fire. "
سیم ها پس از آتش سوزی با عایق پلاستیکی یکی شدند.