🔸 معادل فارسی:
• شکاف خوردن / از هم گسستن
• ترک خوردن / تضعیف شدن
• تیره و متشنج شدن
• به هم خوردن / آسیب دیدن
🔸 مثال ها:
• Morgan said the relationship between the siblings had become pretty fractured.
... [مشاهده متن کامل]
مورگان گفت که رابطه ی آن دو خواهر و برادر به شدت شکاف خورده و تیره شده بود.
• The party became fractured after the leadership dispute.
آن حزب پس از اختلاف رهبری، دچار شکاف شد.
• Their friendship became fractured over money.
دوستی شان بر سر پول تیره شد.
• شکاف خوردن / از هم گسستن
• ترک خوردن / تضعیف شدن
• تیره و متشنج شدن
• به هم خوردن / آسیب دیدن
🔸 مثال ها:
... [مشاهده متن کامل]
مورگان گفت که رابطه ی آن دو خواهر و برادر به شدت شکاف خورده و تیره شده بود.
آن حزب پس از اختلاف رهبری، دچار شکاف شد.
دوستی شان بر سر پول تیره شد.