درگیر یا دخیل شدن در یک جرم، مسئول چیز بدی بودن، دست داشتن در چیزی
To be involved in a crime, to be responsible for sth bad.
Senior officials were implicated in the scandals.
مقامات ارشد در رسوایی ها دست داشتند.
مقامات ارشد در رسوایی ها دست داشتند.
دخیل بودن در / نقش داشتن در/ عاملِ . . . بودن
Viruses are known to be implicated in the development of some cancers.
می دانیم که ویروس ها در ایجاد برخی سرطان ها نقش دارند.
می دانیم که ویروس ها در ایجاد برخی سرطان ها نقش دارند.