be bound to do something

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
• حتماً انجام دادن / به طور قطع کاری را انجام دادن
• ( در کاربرد پیش بینی ) به ناچار اتفاق افتادن
• ( در کاربرد احساسی ) ملزم و موظف بودن ( از روی تعهد )
🔸 مثال ها:
پیش بینی قطعی:
...
[مشاهده متن کامل]

This plan is bound to succeed.
این طرح حتماً موفق خواهد شد.
He’s bound to be late; he always is.
حتماً دیر می کند؛ همیشه اینطور است.
There are bound to be challenges.
حتماً چالش هایی پیش خواهد آمد.
تعهد و الزام:
You are bound by law to report any suspicious activity.
شما طبق قانون موظف به گزارش هر گونه فعالیت مشکوک هستید.
She felt bound to help her friend.
او خود را موظف به کمک به دوستش می دانست.
The company is bound to provide safe working conditions.
شرکت موظف به فراهم کردن شرایط کار ایمن است.

ناچار بودن، بناچار، باید، ملزم بودن
be/ feel bound to do something
to feel that you ought to do something, because it is morally right or your duty to do it:
ما موظف/ مکلف به رعایت …. هستیم
مثلا: ما موظف به رعایت قانون هستیم
We are bound to respect the law