🔸 معادل فارسی:
• به چیزی علاقه شدید داشتن، از چیزی خیلی خوشش آمدن
• برای چیزی ارزش زیادی قائل شدن
• ( در جملات منفی ) موافق چیزی نبودن، از چیزی خوشش نیامدن
🔸 مثال های بیشتر ( با ترجمه فارسی ) :
... [مشاهده متن کامل]
( سفر و ماجراجویی )
"I'm big on traveling to places I've never been before. "
من به سفر به جاهایی که قبلاً نرفته ام خیلی علاقه دارم
( نظم و برنامه ریزی )
"The new teacher is big on homework and deadlines. "
معلم جدید به تکالیف و ضرب الاجل ها خیلی اهمیت می دهد.
( غذا – نظر شخصی )
"She's not big on fast food; she prefers home‑cooked meals. "
او زیاد به فست فود علاقه ندارد؛ غذای خانگی را ترجیح می دهد.
( بازی های کامپیوتری )
"My brother is big on strategy games like chess. "
برادرم به بازی های استراتژیک مثل شطرنج خیلی علاقه دارد.
• به چیزی علاقه شدید داشتن، از چیزی خیلی خوشش آمدن
• برای چیزی ارزش زیادی قائل شدن
• ( در جملات منفی ) موافق چیزی نبودن، از چیزی خوشش نیامدن
🔸 مثال های بیشتر ( با ترجمه فارسی ) :
... [مشاهده متن کامل]
( سفر و ماجراجویی )
من به سفر به جاهایی که قبلاً نرفته ام خیلی علاقه دارم
( نظم و برنامه ریزی )
معلم جدید به تکالیف و ضرب الاجل ها خیلی اهمیت می دهد.
( غذا – نظر شخصی )
او زیاد به فست فود علاقه ندارد؛ غذای خانگی را ترجیح می دهد.
( بازی های کامپیوتری )
برادرم به بازی های استراتژیک مثل شطرنج خیلی علاقه دارد.
توی کاری خوب بودن
توی کاری مهارت داشتن
علاقمند بودن به چیزی یا کاری
اهل چیزی یا کاری بودن
توی کاری مهارت داشتن
علاقمند بودن به چیزی یا کاری
اهل چیزی یا کاری بودن
اهل چیزی یا کاری بودن
عاشق انجام کاری بودن
to like something very much:
I'm not very big on classical music.
عاشق انجام کاری بودن
خیلی علاقمند یا مشتاق چیزی بودن یا چیزی را خیلی دوست داشتن
مثلا I'm big on love stories
مثلا I'm big on love stories