badly

/ˈbædli//ˈbædli/

معنی: بد، بطور ناشایسته، بطور بد
معانی دیگر: بدلندز (فلات جنوب باختری ایالت ساوس داکوتا - امریکا)، به طور بد، به بدی، به طور ناخوشایند یا غلط یا مضر، (عامیانه) بسیار، خیلی، گاهی به غلط به جای bad به کار می رود
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

قید ( adverb )
حالات: worse, worst
(1) تعریف: in a poor or incorrect manner; not well; poorly.
مترادف: poorly
متضاد: well
مشابه: wrong

- He thinks he sings badly, so he always refuses to sing with us.
[ترجمه ترگمان] او فکر می کند که بد می خواند، بنابراین همیشه با ما آواز نمی خواند
[ترجمه گوگل] او فکر می کند که او به شدت آواز می خواند، بنابراین او همیشه حاضر به آواز خواندن با ما نیست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I didn't study, so I wasn't surprised that I did badly on the exam.
[ترجمه ترگمان] من مطالعه نکردم، برای همین تعجب نکردم که در امتحان بد عمل کردم
[ترجمه گوگل] من مطالعه نکردم، بنابراین من تعجب نکردم که در آزمون امتحان بدی کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: in a way that is characterized by obstacles and problems.
متضاد: well

- The voyage went badly.
[ترجمه ترگمان] سفر بد پیش رفت
[ترجمه گوگل] سفر خیلی بد رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: in an unfavorable manner; adversely.
متضاد: well
مشابه: ill

- She always speaks badly of her ex-husband.
[ترجمه ترگمان] اون همیشه از شوهر سابقش بد حرف میزنه
[ترجمه گوگل] او همیشه از شوهر سابق خود صحبت می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: very much; to a great degree.

- I want a new car badly.
[ترجمه ترگمان] من یه ماشین جدید میخوام
[ترجمه گوگل] من یک ماشین جدید را بد می خواهم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She was badly hurt in the accident.
[ترجمه ترگمان] او در تصادف به بدی دچار شده بود
[ترجمه گوگل] او در حادثه بسیار آسیب دیده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. badly adjusted
ناسازگار،ناهماهنگ

2. a badly drafted letter
نامه ای که بد نوشته شده است

3. a badly scuffed stairway
پلکانی که در اثر رفت و آمد خیلی خراشیده شده است

4. a badly ventilated room
اتاقی که هواگیر نیست (که بد تهویه می شود)

5. you badly need the services of a good lawyer
شما به کمک یک وکیل خوب نیاز مبرم دارید.

6. he was badly burned from the waist upward
از کمر به بالا دچار سوختگی بدی شده بود.

7. he was badly laced in the elections
او در انتخابات بدجوری شکست خورد.

8. he was badly wounded before the battle had fairly begun
پیش از آنکه نبرد به طور آشکار آغاز شود سخت زخمی شد.

9. i feel badly about your accident
درباره ی تصادف شما متاسفم.

10. her legs were badly excoriated by the acid
اسید پوست پاهایش را بدجوری برده بود.

11. his reputation was badly wounded
شهرت او سخت آسیب دید.

12. the child was badly savaged by the neighbor's dog
کودک سخت مورد حمله ی سگ همسایه قرار گرفت.

13. the farmers are badly off
اوضاع کشاورزان خوب نیست.

14. the labour did badly in the election
حزب کارگر در انتخابات اخیر بد آورد.

15. the war went badly
جنگ بد پیشرفت می کرد.

16. to use friends badly
با دوستان بدتا کردن

17. a story that reads badly
داستانی که قابل خواندن نیست

18. he speaks english very badly
او انگلیسی خیلی بد حرف می زند.

19. he used to behave badly toward his wife
او نسبت به زنش بدرفتاری می کرد.

20. in sum, we were badly defeated
خلاصه شکست سختی خوردیم.

21. our sales have slumped badly
فروش ما بدجوری افت کرده است.

22. our team was playing badly and the spectators kept jeering at them
تیم ما بد بازی می کرد و تماشاچیان مرتب آنها را هو می کردند.

23. the door had become badly riddled by termites
موریانه ها در را بدجوری سوراخ سوراخ کرده بودند.

24. the manuscript had been badly interpolated
نسخه ی خطی به طور بدی تحریف شده بود.

25. the story itself, while badly written, is not only true but interesting, too
خود داستان با وجود آنکه بد نگاشته شده است نه تنها واقعیت دارد بلکه جالب هم هست.

26. i want to meet her badly
شدیدا مایلم او را ملاقات کنم.

27. two of the soldiers were badly hurt
دو تا از سربازان سخت زخمی شده بودند.

28. after ahmad's retirement, the school became badly disorganized
پس از بازنشستگی احمد مدرسه بسیار نابسامان شد.

29. he had done the job so badly that we had to undo every thing and start all over again
کارها را آن قدر بد انجام داده بود که مجبور شدیم همه را به صورت اول برگردانده و از نو شروع کنیم.

30. the cut on my finger smarted badly
بریدگی انگشتم بدجوری درد می کرد.

31. the silver tray needs to be polished, it is badly tarnished
سینی نقره نیاز به جلا دادن دارد چون بد جوری سیاه شده است.

32. the plan of attack was good in its conception but badly executed
طرح اولیه ی نقشه ی حمله خوب بود ولی بد اجرا شد.

مترادف ها

بد (قید)
badly

بطور ناشایسته (قید)
badly

بطور بد (قید)
badly, meanly

به انگلیسی

• in poor health; sorry, upset; dejected
seriously, gravely; deplorably; in a difficult manner; extremely
if something is done badly, it is done with very little success or effect.
if someone or something is badly hurt or badly affected, they are severely hurt or affected.
if you need or want something badly, you need or want it very much.
you can use badly to say that something harms the reputation of someone or something, or affects them in a harmful way.
see also bad.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیبد، بطور ناشایسته، بطور بدمعانی متفرقهبدلندز ( فلات جنوب باختری ایالت ساوس داکو ...بررسی کلمهقید ( adverb ) حالات : worse, worst • ( 1 ) تعریف: in a poor or incorrect manner; not well; ...جمله های نمونه1. badly adjusted ناسازگار، ناهماهنگ 2. a badly drafted letter نامه ای که بد نوشته شده است 3. ...مترادفبد (قید) badly بطور ناشایسته (قید) badly بطور بد (قید) badly, meanlyانگلیسی به انگلیسیin poor health; sorry, upset; dejected seriously, gravely; deplorably; in a difficult manner; extrem ...
معنی badly، مفهوم badly، تعریف badly، معرفی badly، badly چیست، badly یعنی چی، badly یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف b، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف b، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف b، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف b
کلمه بعدی: badly adjusted
اشتباه تایپی: ذشیمغ
آوا: /بدلی/
عکس badly : در گوگل
معنی badly

پیشنهاد کاربران

بدجور
مزخرف
بدجور، خیلی بد
مطابق میل نبودن .

This is the badly time

این زمان بدیه . ( خوب نیست ) ( مناسب نیست )

It's a badly work

اون کار ( نامناسبیه ) ( رنج آوریه )
بیش از حد
شدیدا، خیلی زیاد
خیلی بد جور
مثلاً: خیلی بد جور دلم هوای ماکارونی کرده
یا:Gatsby’s unconscious mind
led him towards something he could never have, but wanted
so badly.
خیلی بدجور می خواست.
Don't think badly of us, Dan : از ما به دل نگیر دن ( راجع به ما بد فکر نکن و با اون دید بد به ما نگاه نکن )
به شدت ، خیلی زیاد، به طور بد، بد
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما