برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1622 100 1
شبکه مترجمین ایران

bustle

/ˈbʌsl̩/ /ˈbʌsl̩/

معنی: جنبش، تقلا، کوشش، شلوغی، تکاپو، تلاش، های و هوی، تقلا یا کشمکش کردن، تکاپو کردن، شلوغ کردن
معانی دیگر: فعالیت (همراه با سر و صدا)، قیل و قال، های و هو، بیا و برو، جنب و جوش، (با شتاب و سر و صدا) کار کردن، حرکت کردن، در جنب و جوش بودن، به تکاپو افتادن، و سر و صدا به آشپزخانه رفت و آمد می کردند.، (مد قدیم لباس زنانه) لفاف گذاری و برجسته سازی نشیمنگاه لباس، هایهو، شلوه کردن

بررسی کلمه bustle

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: bustles, bustling, bustled
(1) تعریف: to move rapidly and energetically (often fol. by "about").
مترادف: hustle, rush, stir
متضاد: plod
مشابه: dart, dash, flutter, hasten, hurry, scamper, scramble, scuttle

- The cook bustled about trying to keep up with the orders.
[ترجمه ترگمان] آشپز با عجله سعی می‌کرد از دستورها پیروی کند
[ترجمه گوگل] آشپز در مورد تلاش برای پیروی با سفارشات شگفت زده شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to swarm abundantly (often fol. by "with").
مترادف: stir, swarm, teem
مشابه: abound, burst, hum, overflow

- The terminal bustled with passengers moving swiftly here and there.
[ترجمه ترگمان] ترمینال با مسافر به سرعت در اینجا و آنجا حرکت می‌کرد
[ترجمه گوگل] ترمینال با مسافرانی که در اینجا و آنجا به سرعت در حال حرکت هستند بوجود می آورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The stores were bustling with activity before the holiday.
[ترجمه ترگمان] فروشگاه‌ها در پیش از تعطیلات پر جنب و جوش بودند ...

واژه bustle در جمله های نمونه

1. the bustle of the airport gave me a headache
آمد و رفت و سر و صدای فرودگاه سرم را درد آورد.

2. the hustle and bustle of the big city
شلوغی و سروصدای شهر بزرگ

3. i don't like the hustle and bustle of the bazaar
از شلوغی و همهمه‌ی بازار خوشم نمی‌آید.

4. The hustle and bustle of the city.
[ترجمه ترگمان]جنب و جوشی شهر را فرا گرفت
[ترجمه گوگل]شلوغی و شلوغی از شهر
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. I love the hustle and bustle of the marketplace.
[ترجمه ترگمان]من از عجله و پر جنب و جوش بازار خوشم می‌آید
[ترجمه گوگل]من عجله و شلوغی از بازار را دوست دارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. We escaped from the hustle and bustle of the city for the weekend.
[ترجمه ترگمان]ما از شلوغی و هیاهوی شهر برای آخر هفته فرار کردیم
[ترجمه گوگل]ما از تعطیلات و سر و صدا شهر برای آخر هفته فرار کردیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

مترادف bustle

جنبش (اسم)
cause , action , stir , move , movement , motion , travel , jiggle , vibration , commotion , inanition , bustle , rock , flicker , locomotion , jar , heartbeat , tremor , libration , tremour , vibratility
تقلا (اسم)
stress , agony , strife , slog , tussle , scramble , bout , tug , effort , exertion , nisus , wrestle , strain , bustle , muss , scrabble
کوشش (اسم)
labor , scramble , tug , effort , assay , stretch , attempt , trial , try , endeavor , strain , bustle , fist , muss
شلوغی (اسم)
jumble , chaos , babel , crowd , bustle , blatancy , to-do
تکاپو (اسم)
search , bustle , prowling , running about
تلاش (اسم)
scramble , effort , fuss , endeavor , bustle , muss , scrabble
های و هوی (اسم)
bustle
تقلا یا کشمکش کردن (فعل)
bustle
تکاپو کردن (فعل)
scour , bustle , run about
شلوغ کردن (فعل)
overset , brattle , bustle , jam

معنی عبارات مرتبط با bustle به فارسی

جنب و جوش، پرکاری و حرارت، شور و غوغا

معنی کلمه bustle به انگلیسی

bustle
• commotion, uproar, lively activity
• be noisy; hurry, rush, run around
• if someone bustles somewhere, they move there in a hurried, determined way.
• bustle is busy, noisy activity.
• see also bustling.
bustle about
• move vigorously, cause to move busily

bustle را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

عاطفه موسوی
به عجله انداختن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

توضیحات دیگر

معنی bustle

کلمه : bustle
املای فارسی : بوستل
اشتباه تایپی : ذعسفمث
عکس bustle : در گوگل

آیا معنی bustle مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )