برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1400 100 1

break

/ˈbreɪk/ /breɪk/

معنی: وقفه، تفریح، تنفس، شکاف، شکست، شکستگی، فرصت، مهلت، فرجه، انقصال، بادخور، نقض کردن، شکستن، از هم باز کردن، فتق داشتن، مکی کردن
معانی دیگر: خرد کردن یا شدن، ترک، پاره شدن، گشودن، از شدت سقوط یا وزیدن چیزی کاستن، خراب شدن یا کردن (بیشتر در مورد ماشین آلات و ابزار)، تخلف کردن، شکستن قانون و قول و غیره، (رابطه و غیره) قطع کردن، قهر کردن، قطع، شکستن اعتصاب، ترک (عادت و غیره)، درهم شکستن (روحیه و اراده و غیره)، تباه کردن، شکستن سکوت یا یکنواختی و غیره، (در مدرسه و غیره) تنفس، شایع شدن (خبر)، افشا کردن یا شدن، (ورزش) رکورد (حد نصاب) را شکستن، ناگهان تغییر کردن، دگرگون شدن، آغاز شدن یا کردن، شکستن موج بر ساحل، رمز و غیره را کشف کردن، (مسئله ی جنایی و غیره را) حل کردن، دو رگه شدن صدا، (زبان شناسی) دو آوایی شدن، به صورت واکه ی مرکب درآمدن، مرتعش شدن (صدا)، شکستن و وارد شدن، به زور وارد شدن یا باز کردن، فرار کردن، نامنظم کردن، صف را شکستن (در مورد سربازان)، (الکترونیک) مدار را شکستن، (تنیس) بردن دوری که حریف در آن سرو می زند، امتیاز برده شده در این دور (می گویند: a break of serve یا a break)، (بیلیارد و اسنوکر و پول) مجموع امتیازی که بازیکن در هر نوبت کسب می کند، رام کردن (به ویژه اسب)، (حقوق) وصیت نامه را قانونا بی اعتبار و باطل کردن، نق­ کردن، طلوع

بررسی کلمه break

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: breaks, breaking, broke, broken
(1) تعریف: to cause to separate suddenly or forcefully into pieces.
مترادف: demolish, shatter, smash, snap
مشابه: burst, clip, crash, crush, fracture, fragment, grind, mangle, mash, mince, part, pulverize, rend, rift, rupture, splinter, split, sunder, tear

- He broke the dry branch with his foot and threw the pieces onto the campfire.
[ترجمه علیرضا کلانتر] او شاخه خشک را با پا شکاند‌ و تکه‌هایش را در آتش کمپ انداخت.
|
[ترجمه ترگمان] شاخه خشک را با پایش شکست و تکه‌های آن را روی آتش انداخت
[ترجمه گوگل] او شاخه خشک خود را با پای خود شکست و قطعات را به آتش افروخت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I broke the plate when I dropped it in the sink.
[ترجمه علیرضا کلانتر] وقتی آن را در سینک انداختم بشقاب را شکستم.
|
...

واژه break در جمله های نمونه

1. break and entry
(حقوق) شکستن (مدخل) و داخل شدن

2. break (or fly) into flinders
خرد شدن،چند شقه شدن مثل چوبی که تبر بخورد

3. break (or smash, full, tear) to pieces
شکستن (یا خرد کردن یا کشیدن یا پاره کردن) و به تکه‌های کوچک تقسیم کردن،متلاشی کردن،تکه تکه کردن،داغان کردن

4. break a habit
ترک عادت کردن

5. break a leg!
خدا به همراه‌!،به امید خدا ! (عبارتی که برای تشویق به هنرپیشگان و غیره قبل از شروع برنامه‌ی آنها می‌گویند)،موفق باشی‌!

6. break a tie
(در مسابقات و غیره) مسابقه یا امتیاز مساوی را به نفع خود تغییر دادن،برابری را به سود خود به هم زدن

7. break apart
متلاشی شدن،وا رفتن،از هم جدا شدن یا کردن،فرو پاشیدن،فرو ریختن

8. break bread
نان و نمک همدیگر را خوردن،خوردن،هم‌خوراک شدن،همسفره شدن

9. break bread
نان و نمک خوردن (با کسی)،همسفره شدن

10. break camp
اردوگاه را ترک کردن

11. break camp
اردوگاه یا خیمه‌گاه را برچیدن و رفتن

12. break cover
از پناهگاه یا نهانگاه بیرون آمدن

13. brea ...

مترادف break

وقفه (اسم)
suspension , abeyance , break , pause , interval , hiatus , standstill , cease , paralysis , stick , gap , station , timeout , caesura , chasm , jib , deadlock , desuetude
تفریح (اسم)
amusement , break , play , paseo , walk , pastime , recreation , promenade , diversion , divertimento , jaunt
تنفس (اسم)
break , intake , recess , aspiration , breathing , respiration , entr'acte
شکاف (اسم)
crack , fracture , break , hiatus , breach , cut , incision , gap , craze , chap , split , flaw , chink , slot , notch , fraction , nick , breakthrough , seam , slit , slash , chasm , chine , suture , crevice , rip , cleft , rake , hair crack , interstice , scar , stoma
شکست (اسم)
fracture , deflection , break , washout , failure , reverse , defeat , setback , losing , breakage , defeasance , defeature , refraction , flunk , fizzle , plumper , unsuccess
شکستگی (اسم)
fracture , break , fraction , decrepitude , nick
فرصت (اسم)
break , chance , occasion , handle , time , opening , facility , opportunity , by-time , odds , leisure , free time , pudding time
مهلت (اسم)
break , term , timeout , respite , leeway , moratorium , reprieve
فرجه (اسم)
break , interval , value , period , hole , slot , respite , interspace , slit
انقصال (اسم)
break
بادخور (اسم)
break , windage , interlude
نقض کردن (فعل)
break , breach , gainsay , reverse , violate , quash , contravene , disaffirm , infract
شکستن (فعل)
fracture , chop , break , disobey , deflect , refract , shatter , stave , violate , cleave , fraction , nick , knap , pip , smite , crackle , infract
از هم باز کردن (فعل)
break , unravel , hackle , unlink , untwine
فتق داشتن (فعل)
break , split
مکی کردن (فعل)
break , pause , halt

معنی عبارات مرتبط با break به فارسی

ترک عادت کردن
خدا به همراه !، به امید خدا ! (عبارتی که برای تشویق به هنرپیشگان و غیره قبل از شروع برنامه ی آنها می گویند)، موفق باشی !
(در مسابقات و غیره) مسابقه یا امتیاز مساوی را به نفع خود تغییر دادن، برابری را به سود خود به هم زدن
متلاشی شدن، وا رفتن، از هم جدا شدن یا کردن، فرو پاشیدن، فرو ریختن
نان و نمک همدیگر را خوردن، خوردن، هم خوراک شدن، همسفره شدن
نان و نمک خوردن (با کسی)، همسفره شدن، اردوگاه را ترک کردن
اردوگاه را ترک کردن، از پناهگاه یا نهانگاه بیرون آمدن
اردوگاه یا خیمه گاه را برچیدن و رفتن، گونه ای رقص جدید که همراه است با عملیات آکروباتیک و چرخش های تند
از پناهگاه یا نهانگاه بیرون آمدن، 1- خراب شدن، 2- جسما یا روحا بیمار شدن، (از شدت بیماری) افتادن، 3- فایق آمدن، دشمن و حریف را از پای درآوردن، سقوط ناگهانی، درهم شکننده، فروریختن، درهم شکستن، از اثر انداختن، تجزیه کردن، طبقه بندی کردن، تقسیم بندی کردن
گونه ای رقص جدید که همراه است با عملیات آکروباتیک و چرخش های تند، عدول یا سرپیچی (از سنت یا روش و غیره)، جدا شده، جدایی گرای، انشعابی، ترک، (تئاتر و غیره) زودشکن (اشیای قلابی که در صحنه های زد و خورد و غیر ...

معنی break در دیکشنری تخصصی

break
[سینما] وقفه
[عمران و معماری] شکست - گسیختگی
[کامپیوتر] ایست ؛ توقف ؛ مکث ؛ انفصال ؛ قطع - فرمان BREAK
[برق و الکترونیک] وقفه ، ترک 1. قطع موقت ارسال رادیویی مثلاُ برای ارسال در جهت مخالف 2. عیبی در مدار . - شکست ، ترمز
[فوتبال] شکستن
[زمین شناسی] شکست شیب یا شکستگی دامنه تغییر آشکار یا ناگهانی و یا خمیدگی در دامنه یا برش عمودی. این واژه به صورت break of slope و break of profile به کار می رود. اصطلاح ژئوتکنیک کاهش عناصر و مواد زاویه دار در اثر عمل شکستن و یا خرد کردن و یا برخورد مواد با یکدیگر که تبدیل به شن وماسه می شوند.
[نساجی] محل ظریف و نازک در لیف پشم
[ریاضیات] قطع
[نفت] شکست
[پلیمر] پارگی
[برق و الکترونیک] اتصالهای قطع-قبل از- وصل اتصالهایی که مدار را پیش از وصل دیگر ،قطع می کنند.
[زمین شناسی] نیمه فلز کالاى عمومى تفکیک شده که از کالاى کانتینر متمایز است. کشتى اقیانوس پیمایى که محموله خشک فلز با اندازه ها واشکال گوناگون با خود حمل مى کند.
[ریاضیات] تجزیه کردن
[پلیمر] شکست، افت
[نساجی] کشش اولیه ( کشش جزئی در ناحیه غلتکهای عقب ) - کشش اعمالی جهت بازکردن الیاف در ماشین فیتیله
[ریاضیات] سر به سر شدن، بی سود، سر به سر
[حسابداری] تجزیه و تحلیل سر به سر
[ریاضیات] تجزیه و تحلیل نقطه ی سر به سر، تجزیه و تحلیل سر به سری، تحلیل نقطه ی سر به سری
...

معنی کلمه break به انگلیسی

break
• fracture; pause, intermission; crack; opportunity; alteration; divider between one part of a document and another (computers)
• smash into pieces, shatter, crack; be smashed into pieces; be cut off; force into; stop, cancel
• when an object breaks or when you break it, it suddenly separates into two or more pieces, often because it has been hit or dropped. see also broke, broken.
• when you break a bone in your body, you damage it in an accident so that it breaks or cracks.
• when a tool or piece of machinery breaks or when you break it, it is damaged and no longer works.
• if you break a rule, promise, or agreement, you do something that disobeys it.
• 1. to break a connection, contact, or relationship means to destroy or end it. 2. to break something such as a system or situation in which no progress can be made means to end that system or situation.
• to break a habit, feeling, or way of doing something, or to break someone of it, means to stop them having that habit, feeling, or way of doing something.
• if someone breaks their silence, they soemthing about a situation that they were previously refusing to talk about.
• 1. if you break your journey, you stop at a place while you are on your way to somewhere else. 2. if you break for a meal or for a pause in what you are doing, you stop what you are doing for a while.
• if you break a record, you do better than the previous record for a particular achievement.
• to break someone means to destroy their success, career, or hopes.
• when you break a piece of news to someone, or when it breaks, the news is told to someone.
• to break the force of something such as a blow means to reduce its impact.
• a break is also a period of time when you have a rest or a change from what you are doing.
• a break is also a lucky opportunity; an informal use.
• 1. when day or the dawn breaks, it starts to grow light after the nigh ...

break را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

سوگی
شکستن‌،از‌هم‌پاشیدن‌تفکیک‌،تجزیه
ebi
درنگ ، ایست

بُرِه ، بُرش ، بریدگی

جداشدگی ، جدا افتادگی ، رهایی
محمد خ1
ورشکست شدن
عاطفه .موسوی
طلوع کردن
light
شکستن چیزی
آرمین مظاهری
زمان استراحت
Aida
زمان استراحت
زنگ تفریح
تعطیلی موقتی
Elmi ra
شکستن
Sm
زیر پا گذاشتن
سید
فسخ
27an
It's only the break of 10:30
تازه ساعت ده و نیمه
Town
شکستگی و یا شکستن
مستوره نادرى
فرار،فرار کردن
M22
استراحت
مهیار
وارد شدن
SuperSU
اشک کسی رو در اوردن
سیامک
با promise و rule و غیره:
تخطی
Pedram
ببینید در واقع دارای دو معنی است یکی به معنی استراحت و دیگری ضربه خوردن
بابک نقوی
verb
1.
separate into pieces as a result of a blow, shock, or strain.
"the rope broke with a loud snap"
synonyms: shatter, smash, smash to smithereens, crack, snap, fracture, fragment, splinter; More
noun
1.
an interruption of continuity or uniformity.
"the magazine has been published without a break since 1950"
synonyms: interruption, interval, gap, hiatus, lapse of time, lacuna; More
صبا راد
ترک کردن

Sania
lunch break, زمان یا وقفه ی ناهار
محمد ثابتی.
همه این معانی درسته. ولی بیشتر در خراب کردن به کار میره. مثل کارتن ralph Breaks یعنی رالف خرابکار. و وقتی بازی بیلیاردو میخوان شروع کنن از کلمه break یعنی توپهایی که چیدینو میخوام خراب کنم, استفاده میشه. امیدوارم منظورمو رسونده باشم.
مهسا
Break یعنی نان
Amirreza⚽️Dybala
شکستن
جدا شدن
آسیب دیدن
ترک کردن
به معنای منفی در اکثر آسیب‌ها
میلاد علی پور
جُدا شدن، منفصل شدن، رها کردن
معصومه ع
خورد شدن
ashkezari
زنگ استراحت بین دو کلاس
محدثه فرومدی
گسستن، گسلیدن، گسیختن، گسستگی
میلاد علی پور
منتشر شدن،پخش شدن، به بیرون درز کردن
Setare
از بین بردن
niayesh
holley day:تعطیلات

Fati
پخش کردن
Arydago
ازدهم گسستن،گسستن،شکستن،شکستن چیزی
Mobin
Hurt
رخساره محمدخانی
فرصت انجام کار
آق بابا
ترمز کردن هم معنی میده
Brake 》》past》》Break
سبحان طبسی
وقت استراحت
زنگ تفریح
هوشیار
درکاری وقفه ایجاد کردن
f.z.h
شکستن و بریدگی و تجزیه کردن
ایرزاد
break
این واژه آریایی باختری هم ریشه با :
پارسی : بُریدن ( بُرِش ، بُرَک ، بُراک )
آلمانی : brechen

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی break
کلمه : break
املای فارسی : بریک
اشتباه تایپی : ذقثشن
عکس break : در گوگل

آیا معنی break مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )