برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1542 100 1
شبکه مترجمین ایران

branch

/ˈbrænt͡ʃ/ /brɑːnt͡ʃ/

معنی: شاخ، شاخه، شعبه، ترکه، بخش، انشعاب، رشته، فرع، منشعب شدن، شاخه دراوردن، شاخهشاخه شدن، گل و بوته انداختن، مشتق شدن، جوانه زدن، براهجدیدی رفتن
معانی دیگر: شاخ درخت، برزه، برسم، کنگ، شخ، شاخه آوردن، به شاخه بخش شدن، شاخه شاخه منشعب شدن، به چند شاخه تقسیم شدن، شاخه ی رود یا نهر، شاخابه، ریزابه، دریا شاخه، شاخه ی علمی، شاخه ای از درخت خانوادگی، (زبان شناسی) عضو خانواده ای از زبان ها، (ادارات و شرکت ها و غیره) شعبه، هر چیز شاخه مانند (مثل شاخ های فرعی گوزن)، رجوع شود به: branch water، (کامپیوتر) جهش، پرش (رجوع شود به: jump)، به بخش دیگری از برنامه رفتن، پرش کردن، (قلاب دوزی) به طرح شاخ و برگ قلاب دوزی کردن، باtheو forth شاخه دراوردن، باfrom مشتق شدن

بررسی کلمه branch

اسم ( noun )
(1) تعریف: a woody part that grows out from the main body of a tree or shrub; limb.
مترادف: bough, limb
مشابه: offshoot, shoot, spray, stalk, stem, stick, switch, twig

(2) تعریف: any offshoot or subdivision of the main part of something.
مترادف: offshoot
مشابه: affiliate, appendage, appendix, arm, chapter, divide, division, limb, section, subdivision, subgroup, subset

- a branch of the savings bank
[ترجمه ترگمان] شعبه‌ای از بانک پس‌انداز
[ترجمه گوگل] یک شعبه از بانک پس انداز
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- the various branches of philosophy
[ترجمه ترگمان] شاخه‌های مختلف فلسفه
[ترجمه گوگل] شاخه های مختلف فلسفه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a stream or creek.
مترادف: brook, creek, stream
مشابه: feeder, tributary
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: branches, branching, branched
(1) تعریف: to separate or diverge.
مترادف: div ...

واژه branch در جمله های نمونه

1. branch off
1- به چند شاخه تقسیم کردن یا شدن

2. branch out
1- شاخه‌دار شدن،شاخه دادن 2- (از نظر علاقه و فعالیت و غیره) گسترده شدن،منشعب شدن

3. that branch of the family emigrated to america
آن شاخه‌ی فامیل به امریکا مهاجرت کرد.

4. the branch broke and he landed on his back
شاخه شکست و او از پشت بر زمین خورد.

5. the branch broke with a crack
شاخه (ی درخت) ترقی شکست.

6. the branch had been hacked off with a hatchet
شاخه را (به طور ناصاف) با تبر قطع کرده بودند.

7. the branch is bending under its load of snow
شاخه زیر بار برف خم شده است.

8. the branch snapped and i fell to the ground
شاخه با صدا شکست و من بر زمین افتادم.

9. the branch sprang back and hit me in the face
شاخه برگشت و به صورتم خورد.

10. the branch whipped back and hit me in the face
شاخه شلاق‌وار به عقب برگشت و به صورتم خورد.

11. to branch out
شاخه شاخه شدن

12. a cut branch
شاخه‌ی بریده

13. can that branch hol ...

مترادف branch

شاخ (اسم)
ramus , antler , horn , branch
شاخه (اسم)
grain , wing , horn , branch , arm , tributary , limb , bifurcation , bough , sprout , branch line , embranchment
شعبه (اسم)
wing , branch , member , arm , chapter , substation , department , offshoot , prong , embranchment
ترکه (اسم)
switch , branch , rod , offshoot , wand , bequest , twig , sprig , heirloom , spray , bough , wattle , scion
بخش (اسم)
section , party , region , leg , part , share , portion , sect , lot , division , fate , distribution , precinct , segment , canton , branch , member , zone , district , subregion , department , item , piece , heritage , quarter , borough , parish , sector , parcel , commune , county , riding , moiety , installment , squadron , wing of building
انشعاب (اسم)
branch , tributary , offshoot , split , divergence , ramification , shoot , embranchment
رشته (اسم)
tract , connection , field , sequence , string , sphere , chain , branch , suite , system , series , line , rank , clue , strand , thread , fiber , filament , catena , tissue , ligature
فرع (اسم)
interest , branch , offshoot , corollary , consequence , secondary matter
منشعب شدن (فعل)
branch , divaricate , fork , ramify , furcate
شاخه دراوردن (فعل)
branch
شاخهشاخه شدن (فعل)
branch , ramify
گل و بوته انداختن (فعل)
branch
مشتق شدن (فعل)
branch , derive
جوانه زدن (فعل)
grain , tiller , branch , nip , leaf , bud , erupt , peep , germinate , sprout , burgeon , shoot
براهجدیدی رفتن (فعل)
branch

معنی عبارات مرتبط با branch به فارسی

نشانی انشعاب
اهن دهره، شاخه بر
رد و بدل کننده شعبه ای
خط فرعی، شاخه خطفرعی
1- به چند شاخه تقسیم کردن یا شدن، 2- به سوی دیگری رفتن، منحرف شدن
1- شاخه دار شدن، شاخه دادن 2- (از نظر علاقه و فعالیت و غیره) گسترده شدن، منشعب شدن
آب رودخانه یا نهر فرعی، شاخابه
یک شاخه
انشعاب شرطی
پیشنهاد صلح، پیشنهاد آشتی، شاخه ی زیتون (نماد صلح و آشتی)، شا  زیتون، اولاد
ازریشه، اساسا، کاملا
انشعاب غیر شرطی

معنی branch در دیکشنری تخصصی

branch
[عمران و معماری] شاخه - شعبه
[کامپیوتر] انشعاب - دستورالعملی که به کامپیوتر می گوید که به قسمت دیگر برنامه پرش کند . مانند جمله GO TO - انشعاب ؛ شاخه
[برق و الکترونیک] شاخه؛ انشعاب 1. بخشی از شبکه که دارای دو یا چند عنصر دوسر به صورت سری است . 2. محصول به دست آمده از یک مد واپاشی در هسته ای پرتوزا که دارای دو یا چند مد واپاشی است . 3. قطعه خطی که دو گره را به هم یا یک گره را به خودش متصل می کند.4. مجموعه ای از دستور العمل های رایانه ای که بین دو دستورالعمل شرطی متوالی اجرا می شوند. - شاخه ، انشعاب
[مهندسی گاز] انشعاب ، منشعب کردن
[صنعت] شاخه ، شعبه ، انشعاب
[ریاضیات] شاخه ای
[صنعت] انشعاب و تحدید ، شاخه و کران
[آمار] روش شاخه و بُرش
[برق و الکترونیک] مدار فرعی
[کامپیوتر] ساختار کنترل انشعاب
[برق و الکترونیک] جریان شاخه
[ریاضیات] برش فرعی، بریدگی شاخه ای
[نساجی] جای فیوز
[کامپیوتر] دستورالعمل انشعاب
[برق و الکترونیک] دستورالعمل انشعاب دستورالعملی که بسته به شرایط تعیین شده توسط رایانه در حین اجرای برنامه ، منجر به انتخاب زیر برنامه های جانشین از سوی رایانه می شود.
...

معنی کلمه branch به انگلیسی

branch
• bough; affiliate; limb
• fork, divide into branches
• the branches of a tree are the parts that grow out from its trunk and that have leaves, flowers, or fruit growing on them.
• a branch of a business or other organization is one of the offices, shops, or local groups which belong to it.
• a branch of a subject is a part or type of it.
• a road or path that branches off from another one starts from it and goes in a slightly different direction.
• if you branch out, you do something different from your normal activities or work.
branch davidians
• religious destructive cult that originated from the adventists church and are best remembered for the 1993 siege of their compound in waco (texas, usa) by u.s. federal agents which resulted in the death of dozens of their members (including their leader david koresh) when the compound burned to the ground
branch line
• railway line connected (either directly or indirectly) to a main line
• a branch line is a railway line that goes to small towns rather than one that goes between large cities.
branch manager
• director of one of various locations of a major bank
branch off
• fork, divide, ramify
branch out
• expand, extend, develop, diversify, open new locations
a branch
• military division dealing with personnel
bank branch
• one of various locations of a major bank
central branch
• main branch, branch which is located in the center
chief of intelligence branch
• division of the military dealing with intelligence
...

branch را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محسن احمدیانی
نازل ( در آتش نشانی)
امیرعلی
قوه (برای مثال قوه مجریه)
😘멯리
به معنی بخش یا شاخه ای از چیزی
Ngr
شاخه درخت
نوید نامداری
قوه - بخش های مهم حکومتی (the executive branch = قوه اجرایی - the judicial branch = قوه قضایی - the legislative branch = قوه قانون گذاری)
فرهاد سليمان‌نژاد
root-and-branch : همه‌جانبه
سپید ناناز
branch office
دفتر شعبه، دفتر نمایندگی
هخامنش
مهم ترین معنی این کلمه شاخه ای از یک موضوع یا درس است برا مثال chemistery and physics are branches of sience
به معنای : شیمی و فیزیک از زیر شاخه های علوم طبیعی هستند
Rose
به معنی شاخه
حمید مولایی
در حسابداری به معنی شعبه است
محمدامین غلامپور سعدی

شاخه شبکه
یک مسیر مشخص از شبکه که شامل عناصر و اجزایی مثل دیود ، مقاومت و... ( یعنی تمامیه مصرف کننده ها و تولید کننده های مدار )) باشد را شاخه ای از شبکه گویند .
Shayan
شاخه
شعبه
زیر شاخه

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی branch

کلمه : branch
املای فارسی : برانچ
اشتباه تایپی : ذقشدزا
عکس branch : در گوگل

آیا معنی branch مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )