برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1732 100 1
شبکه مترجمین ایران

bit

/ˈbɪt/ /bɪt/

معنی: ذره، خرده، مته، رقم دودویی، تکه، قطعه، لقمه، سرمته، دهنه، لجام، پاره، ریزه، تیغه رنده
معانی دیگر: (در افسار اسب) دهانه، لبیشه، مهار، هرچیزی که مهار یا کنترل کند، لگام، سوفچه، (بخشی از چپق و پیپ و غیره که در دهان قرار گیرد) دهانگیر، دندانه ی کلید، زبانه، لبه ی شمشیر و غیره، دم، تیغه، تیزی، (در مته) سر، (به اسب و غیره) دهنه زدن، مهار کردن، (کلید را) دندانه دار کردن، کمی، قدری، لختی، (عامیانه) خیلی، نه کم، (امریکا - عامیانه) دوازده و نیم سنت، مقدار بسیار کم، کوچک، نمایش کوتاه که در نمایش دیگر باشد، نقش کوتاه یا کم اهمیت، (عامیانه) هر کار تکراری، زمان گذشته و اسم مفعول فعل: bite، (کامپیوتر) بیت، یک واحد در سیستم دوگانه ی 0 و 1، یکان زبان کامپیوتری

بررسی کلمه bit

اسم ( noun )
(1) تعریف: the metal part of a bridle that is placed in the mouth of an animal, usu. a horse, and used to restrain or control.
مترادف: snaffle
مشابه: bridle, hackamore, halter, harness

(2) تعریف: something that restrains or controls.
مترادف: bridle, check, curb, lease, rein, restraint
مشابه: brake, chain, constraint, control, gag, hindrance, limitation, muzzle, restriction, yoke

(3) تعریف: the pointed tool that is fastened into a drill head for boring or drilling.
مشابه: auger, borer, brace and bit, drill
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: bits, bitting, bitted
(1) تعریف: to put the bit of a bridle in the mouth of.
مترادف: snaffle
مشابه: bridle, halter, harness

(2) تعریف: to restrain or control by means of a bit.
اسم ( noun )
عبارات: do one's bit
(1) تعریف: a small amount; little piece.
مترادف: crumb, drop, fraction, iota, jot, morsel, particle, piece, pinch, scrap, smidgen, speck, trace
متضاد: lot
مشابه: catch, dab, fragment, hint, lick, little, mite, molecule, mote, nub, rag, rap, shred, slice, snatch, snip, touch, trifle, whit

(2) تعریف: a very short time; moment.
مترادف: minute, moment, second ...

واژه bit در جمله های نمونه

1. bit (or piece) of fluff
(خودمانی - زننده) زن،دختر،زن جوان

2. bit by bit
کم‌کم،به تدریج

3. a bit of vinegar will make this food more relishing
قدری سرکه این خوراک را خوش‌طعم‌تر خواهد کرد.

4. a bit role
نقش کوچک

5. a bit tired
کمی خسته

6. curb bit
دهنه‌ی آهنی اسب

7. a bit much
کمی زیاده،بیش از حد

8. a bit much
عملا،در حقیقت خیلی،زیاده،بیش از حد

9. a bit of a
کمی،نه کم

10. every bit as
درست مثل،از هر حیث

11. add a bit of salt!
یک ذره نمک بزن‌!

12. after a bit of rest she became calmer
پس از قدری استراحت آرامتر شد.

13. pedal a bit faster!
کمی تندتر پا بزن‌!

14. she's a bit funny sometimes!
او بعضی وقت‌ها یه چیزش میشه‌!

15. the dog bit itself
سگ خودش را گاز گرفت.

...

مترادف bit

ذره (اسم)
ace , particle , bit , whit , speck , grain , jot , quantum , atomy , minim , nip , iota , shred , mammock , fraction , dust , stiver , corpuscle , flyspeck , vestige , frustum , groat , little bit , little part , scruple , tittle
خرده (اسم)
small , particle , bit , grain , sliver , fragment , fritter , anything small , crumb , debris , filings , mote , piece , shred , shiver , splinter , spall , vestige , groat , snip , small piece , spill , tittle , vestigium
مته (اسم)
bit , drill , auger , borer , gimlet
رقم دودویی (اسم)
bit , binary bit , binary digit , binary numeral
تکه (اسم)
slice , lump , bit , whit , tailing , portion , gob , lot , fragment , item , patch , piece , dab , chunk , morsel , shred , nub , slab , cantle , scrap , doit , dribblet , loaf , ort , smidgen , nubble , pane
قطعه (اسم)
section , tract , lump , bit , part , share , portion , lot , passage , stretch , fragment , segment , mainland , block , panel , piece , goblet , dab , bloc , plank , slab , plat , plot , doit , internode , nugget , pane , snip
لقمه (اسم)
slice , bit , gobbet , piece , mouthful , morsel
سرمته (اسم)
bit
دهنه (اسم)
bit , gap , line , muzzle , harness , jet
لجام (اسم)
snaffle , bit , line , rein
پاره (اسم)
bit , part , portion , rag , bribe , fragment , fritter , piece , shred , mammock , scrap
ریزه (اسم)
particle , bit , mote , chip , midget , detritus , mammock , shiver , mince
تیغه رنده (اسم)
bit

معنی عبارات مرتبط با bit به فارسی

نشانی پذیر تا ذره
کم کم، به تدریج، خردخرد
تراکم ذره ای
(خودمانی - زننده) زن، دختر، زن جوان
الگوی ذره ای
موقعیت ذره
سرعت ذره ای
رشته ذره ای
کمی
کمی
کم کم، به تدریج، خردخرد
(مکانیک) مته ی دستی، مته وکمان فرنگی
سرمته (سرمته ای که سرش تیز است و دو پره ی برنده در طرفین دارد)
برآشفتن، به خود پیچیدن، کلافه شدن
ذره مقابله ای
برای مدتی کوتاه، کمی
(گیاه شناسی) افسار قورباغ ...

مخفف bit

عبارت کامل: Binary Digit
موضوع: کامپیوتر
بیت مخفف کلمات BInary digiT است.
در یک سیستم شمارش در مبنای 2 به 1 رقم گفته میشود. یعنی در این حالت یا میتواند 0 باشد (که به آن "بیت صفر" گفته میشود) و یا اینکه میتواند 1 باشد (که به آن "بیت یک" گفته میشود. )

معنی bit در دیکشنری تخصصی

bit
[عمران و معماری] سرمته - مته
[کامپیوتر] بیت - فقط دو رقم دودویی وجود دارد 1و0 در کامپیوتر بیتها توسط ابزار دو حالته مانند فلیپ فلاپ نمایش داده می شوند حافظه کامپیوتر مجموعه ای از وسایل است که می توانند بیتها را ذخیره کنند یک بایت تعدادی بیت است که یک کارکتر را نشان می دهد حافظه معمولا" با واحدهای کیلوبایت و مگا بایت اندازه گیری می شود نگاه کنید به مموری یکی از ویزگیهای مهم در توانایی ریز پردازنده تعداد بیتهایی است که هر ثبات درونی می تواند رد خود جای دهد مثلا" ریز پردازنده کلاسیک دارای ثباتهای 8 بیتی بود ریز پردازنده اینتل 8088 که در کامپیوتر اولیه ای بی ام به کار می رفت با داشتن ثباتهای 16 بیتی فقط یک گذرگاه 8 بیتی داشت و همین امر موجب اشتباه می شد که این ریزپردازنده 8 بیتی است یا 16 بیتی . ریزپردازنده های جدیدتر دارای 32 یا 64 بیت در هر ثبات هستند به طور کلی پردازنده ای که تعداد بیتهای بیشتری دارد . درهر دستوالعمل می تواند دادهرا با سرعت بیشتری پردازش کند ( اگر چه عوامل دیگری نیز برای تعیین سرعت کامپیوتر وجود دارند )-binary digit - بیت ، رقم دودوئی (Binary Digit ) .
[برق و الکترونیک] بیت علامت اختصاری رقم دودویی ( binary digit ) هر بیت 0یا 1 است . بیت واحد داده ی اصلی در اکثر رایانه های رقمی است . هر بیت معمولاً بخشی از یک بایت یا کلمه ی داده است اما به صورت منفرد نیز برای کنترل یا نوشتن در عملیات منطقی ( قطع - وصل ) استفاده می شود . - بیت ، یک رقم دو دویی
[مهندسی گاز] سرمته ، خرده ، تکه
[نساجی] نمونه گیری از حمام رنگ جهت مقایسه
[ریاضیات] بیت، نوکی، نیش، رقم دودویی، ذره، خرده
[معدن] سرمته (چالزنی) - سرمته (حفاری اکتشافی)
[آمار] بیت (رقم دودویی)
[آب و خاک] مته
[زمین شناسی] سرمته وسیله ای سخت شده و مقاوم در انتهای یک میله حفاری که انرژی شکستن را به سنگ منتقل می کند .
[کامپیوتر] بلوک بیتی .
bit block transfer(bitbl ...

معنی کلمه bit به انگلیسی

bit
• small piece; small coin; drill; part of the bridle in a horses mouth
• single basic unit of information (computers)
• a bit of something is a small amount or piece of it.
• you also use bit to refer to an item or thing of a particular kind.
• in computing, a bit is the smallest unit of information that is held in a computer's memory.
• bit is also the past tense of bite.
• a bit means to a small extent or degree.
• you can use a bit of to make a statement less extreme. for example, the statement `it's a bit of a nuisance' is less extreme than `it's a nuisance'.
• you can say that someone's behaviour is a bit much when you are annoyed about it.
• you say that something is every bit as good or bad as something else to emphasize that they are just as good or bad as each other.
• if you do something for a bit, you do it for a short period of time.
• you use not a bit when you want to make a strong negative statement.
• quite a bit of something is quite a lot of it.
bit by bit
• drop by drop, little by little, gradually
bit depth
• bits per pixel, total number of bits stored for each pixel in a graphic image (computers)
bit error rate
• (telecommunications) ratio of bits received with errors to the total number of bits transmitted (expressed as a fraction or percent), ber
bit error rate test
• test designed to determine the bit error rate in a given transmission and performed using special test monitoring equipment, bert (telecommunications)
bit his fingernails
• chewed on his fingernails, was very nervous
bit his tongue
• kept quiet, didn't say anything
bit map
...

bit را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

mohana
کمی
محنا
کمی
solieman
پاره
Hasti
نیش زدن
مصطفی
(عامیانه) گاز گرفتن
she allegedly bit a police officer
او ظاهرا یک افسر پلیس را گاز گرفت
😊
خرده ريزه
علی
تا حدودی
negawr
کمی، تاحدودی،تکه ای
babak rahimi
0 یا 1 در الکترونیک
علیرضا انگوتی
گاز گرفتن
ایرزاد
bit
این واژه ی ایرانی - اروپایی هم ریشه با واژه ی پارسی :
بِس یا پِس در واژه های زیر به مینه ی خُرد و ریز است:
آبِستَن : آ- بِس- تَن
آ- : پیشوند برای تاکید یا فشارندگی و اِشاره یا نِماره
بِس = خُرد ، ریز
تَن = بَدَن
آبِستَن = کَسی که در بدن اش چیز خُردی دارد
واژه ی دیگر : پِسَر : پِس - اَر
پِس= خُرد
- اَر = پس وند کُنندگی یا فاعلیت
پِسَر = کَسی که خُرد و کوچک است.
Farhood
دهنه
Wind forward to the bit where they discover the body
OopsxD
معنا های زیادی داره مثلا i can speak a little bit of french من میتوانم کمی فرانسوی صحبت کنم یا مثلا میتونه piece هم معنی بده
ak
گاز گرفتن و به دندان گرفتن چیزی.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی bit

کلمه : bit
املای فارسی : بیت
اشتباه تایپی : ذهف
عکس bit : در گوگل

آیا معنی bit مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )