برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1640 100 1
شبکه مترجمین ایران

belonging

/bɪˈlɔːŋɪŋ/ /bɪˈlɒŋɪŋ/

معنی: متعلقات، دارایی، متعلقات واموال، متعلق، وابسته ها
معانی دیگر: (بیشتر به صورت جمع) متعلقات، چیزها، هست، هست و نیست، وابستگی، همبستگی، وابسته ها بصورت جمع

بررسی کلمه belonging

اسم ( noun )
(1) تعریف: closeness and mutual acceptance in a relationship.
مترادف: intimacy
متضاد: alienation, disaffection
مشابه: acceptance, affection, association, closeness, community, mutuality, warmth

- Being part of the team gave him a feeling of belonging that he'd never had before.
[ترجمه ف. گ.] عضوی از تیم بودن، به او احساس تعلقی می‌داد که پیشتر هرگز تجربه نکرده بود.
|
[ترجمه ترگمان] عضوی از تیم او را احساس کرد که قبلا هرگز ندیده بود
[ترجمه گوگل] بخشی از این تیم به او احساس تعلق می کرد که او هرگز قبلا ندیده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: (pl.) possessions.
مترادف: chattel, dunnage, goods, possessions, property, things, trappings
مشابه: baggage, luggage, paraphernalia, stuff

- Someone stole all his belongings as he slept at the bus station.
[ترجمه ترگمان] یه نفر تمام وسایلش رو وقتی تو ایستگاه اتوبوس خوابیده بود دزدیده
[ترجمه گوگل] وقتی که او در ایستگاه اتوبوس خوابید، کسی همه وسایل خود را به سرقت برد ...

واژه belonging در جمله های نمونه

1. belonging to upper social classes
متعلق به طبقات اجتماعی بالاتر

2. behavior belonging to hoodlums
رفتار در خور لات‌ها

3. human habitations belonging to thousands of years ago
زیستگاه‌های انسان متعلق به هزاران سال پیش

4. the keys belonging to this door
کلیدهایی که به این در می‌خورند.

5. a sense of belonging to this land
احساس وابستگی به این آب و خاک

6. a schedule of household items belonging to the deceased
فهرست اثاث منزل متعلق به متوفی

7. one of the privileges of belonging to this club
یکی از مزایای عضویت در این باشگاه

8. The police impounded cars and other personal property belonging to the drug dealers.
[ترجمه ترگمان]پلیس اتومبیل و سایر اموال شخصی متعلق به فروشندگان مواد مخدر را توقیف کرده‌است
[ترجمه گوگل]پلیس خودروها و دیگر ملک شخصی متعلق به نمایندگی مواد مخدر را محکوم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. They feel deeply the honour of belonging to the Senate.
[ترجمه ترگمان]آن‌ها عمیقا مفتخر هستند که به مج ...

مترادف belonging

متعلقات (اسم)
apanage , appanage , belonging , paraphernalia , appurtenance , purtenance , appurtenant
دارایی (اسم)
wealth , thing , possession , belonging , asset , property , finance , estate , weal , holding , fortune , purse
متعلقات واموال (اسم)
belonging
متعلق (صفت)
dependent , attached , belonging , depending
وابسته ها (صفت)
belonging

معنی belonging در دیکشنری تخصصی

belonging
[ریاضیات] متعلق بودن، تعلق داشتن، تعلق
[ریاضیات] رابطه ی تعلق

معنی کلمه belonging به انگلیسی

belonging
• membership, quality of being a part of, association
belonging to
• fitting to, owned by

belonging را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Alireza
تعلق داشتن
samanemirzaei
تعلقات،وسایل،دارایی،متعلقات
فرهاد سليمان‌نژاد
تعلق (مثل cultural belonging : تعلق فرهنگي)
جلال قاسمی
تعلق خاطر
Farhood
وسائل و متعلقات

They stole her belongings while she lay helpless on the bed
وثوق سائنی
تعلق , وابستگی , اموال , متعلقات , لوازم , چیزها (اسباب) .

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی belonging

کلمه : belonging
املای فارسی : بلنگینگ
اشتباه تایپی : ذثمخدلهدل
عکس belonging : در گوگل

آیا معنی belonging مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )