برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1644 100 1
شبکه مترجمین ایران

ball

/ˈbɒl/ /bɔːl/

معنی: توپ، بال، گلوله، گوی، توپ بازی، رقص، مجلس رقص، گرهک، ایام خوش، خوشی، رقصیدن، گلوله کردن
معانی دیگر: جان بال (کشیش و انقلابی انگلیسی که در 1381 میلادی اعدام شد)، هر چیز گرد، ساچمه، تیله، مهره، گرهه، گندله، (بدن) اندام گرد، کره، ورزشی که در آن توپ به کار می رود (به ویژه بیس بال)، به صورت توپ درآوردن، گرد کردن، گره زدن، ستاره، سیاره (به ویژه کره ی زمین)، (بیس بال) بال (پرتاب خطای توپ)، ریشه یا پیاز در گونی پیچیده (و آماده ی حمل)، (خودمانی) چرند، مزخرف، (خودمانی ـ ناپسند - جمع) خایه ها، (خودمانی - ناپسند) دلیری، دل و جرات، خایه داری، (خودمانی - ناپسند) گاییدن، مهمانی رسمی رقص، (خودمانی) وقت خوش، تجربه ی خوشایند

بررسی کلمه ball

اسم ( noun )
عبارات: on the ball
(1) تعریف: a spherical or nearly spherical body .
مترادف: sphere
مشابه: globe, globule, orb, pellet, roll, round, wad

- The cat played with the ball of yarn.
[ترجمه ترگمان] گربه با توپ نخ بازی می‌کرد
[ترجمه گوگل] گربه با توپ از نخ بازی کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a round or oval object, either hollow or solid and commonly used in sports and games.
مترادف: baseball, basketball, football, softball
مشابه: handball

- The outfielder caught the ball against the back fence.
[ترجمه ترگمان] The توپ را به حصار تکیه داده بودند
[ترجمه گوگل] دروازه بان توپ را در برابر حصار پشت سر گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a game played with a ball, esp. baseball.
مترادف: baseball, football, softball
مشابه: basketball, handball

- We used to play ball in the abandoned lot.
[ترجمه Mahsa] ...

واژه ball در جمله های نمونه

1. ball up
(خودمانی) گیج کردن،سردرگم کردن

2. a ball in honor of the new ambassador
مهمانی رسمی رقص به افتخار سفیر جدید

3. golf ball
گوی گلف

4. tennis ball
توپ تنیس

5. the ball didn't have enough of a loft
گوی به اندازه‌ی کافی قوس نداشت.

6. the ball has lost its bounce
گوی،جهندگی خود را از دست داده است.

7. the ball hit him on the head
توپ خورد به سرش.

8. the ball hit the hoop but i tipped it in
توپ به حلقه اصابت کرد ولی من با سرپنجه آن را وارد حلقه‌ی بسکتبال کردم.

9. the ball hopped down the alley
توپ در امتداد کوچه بالا و پایین می‌جهید.

10. the ball met the rocket straight on
توپ مستقیما به راکت خورد.

11. the ball rebounded from the wall
توپ از دیوار پس جهید.

12. the ball rolled down the slope
توپ در سرازیری غلتید.

13. the ball went clean through the hoop
توپ درست از وسط حلقه گذشت.

14. the ball went out of b ...

مترادف ball

توپ (اسم)
ordnance , ball , cannon , gun , roll , bluff
بال (اسم)
wing , whale , ball , fin , sail , pinion
گلوله (اسم)
shot , shaft , gunshot , ball , bullet , pellet , cartridge , missile , pommel , blob
گوی (اسم)
globe , sphere , ball , orb , clue , clew , rundle
توپ بازی (اسم)
ball
رقص (اسم)
ball , dance , dancing , hopping , frolic , haymaker , pas
مجلس رقص (اسم)
ball
گرهک (اسم)
ball
ایام خوش (اسم)
ball
خوشی (اسم)
fun , rejoicing , gaiety , glee , exhilaration , mirth , merriment , spree , solace , pleasure , delight , joy , enjoyment , gust , ball , frolic , festivity , gasser , jollification , consolation , joyfulness , gladness , jollity , merrymaking , lark , hilarity , jamboree , jocundity , pleasance , joyance , laverock
رقصیدن (فعل)
hop , lope , ball , dance , caper , hoof , tumble
گلوله کردن (فعل)
ball , clue , clew

معنی عبارات مرتبط با ball به فارسی

غل و زنجیر، زنجیر و وزنه ی گرد آهنی (که برای جلوگیری از فرار به زندانی می بستند)
(کالبد شناسی) مفصل گرزی، مفصل کروی گودالی (مفصلی که در آن سرمدوریک استخوان در گودی استخوان دیگر قرار دارد مثل مفصل های استخوان لگن و استخوان کتف)، مفصل ماشینی که گلوله دارد و درتوی حفره ای قرارمیگیرد
بلبرینگ، یاتاقان ساچمه ای، کاسه ساچمه، گردونگر، چر  فلزی که روی ساچمه های فلزی کوچکی باسانی میلغزد
(در ورزش های توپ دار مثل تنیس) پسری که کارش جمع آوری توپ ها است، توپ جمع کن، توپ آور
دستگاه فلاش مستراح، سیفون و ابزار متصل به آن، شناور
(فوتبال امریکایی) آهسته کردن بازی توسط تیمی که صاحب توپ است (برای وقت کشی)
(معماری - گچبری یا چوب تراشی) گوی یا گویچه ای که در اطرافش گلبرگ طراحی شده باشد، گوی گل، گل سینه
(تنیس و غیره) دختری که هنگام تمرین توپ ها را جمع می کند و به بازیکنان می دهد
(مکانیک) اتصال چرخشی، اتصال کروی، (اتومبیل) سیبک
(هواشناسی) آذرخش توپی (نوعی صاعقه ی نادر که برای مدت کوتاهی به صورت گوی قرمزی ظاهر می شود)
تخم چ ...

معنی ball در دیکشنری تخصصی

ball
[عمران و معماری] گلوله
[فوتبال] توپ
[زمین شناسی] گوی یا گرهک در رسوب شناسی ساختار رسوبی اولیه به شکل توده کروی شکلی از مواد؛ مانند گوی گلی زره دار، گوی لغزشی دورانی، گوی دریاچه ای را گویند.
[نساجی] بسته فیتیله - غوز پنبه
[ریاضیات] جسم کروی، گلوله، توپی، دکمه، ساچمه، توپ، گوی، مهره
[معدن] گلوله (خردایش)
[زمین شناسی] اتصال مفصلی ، اتصال توپی
[نساجی] تغذیه کننده میانی غیر مداوم فیتیله ای
[نساجی] تغذیه کننده میانی غیر مداوم فیتیله ای
[نفت] روش ساچمه و حلقه
[سینما] کلگی مفصلی [برای سه پایه دوربین ]
[عمران و معماری] اتصال توپی - اتصال مفصلی
[نفت] مفصل زانویی
[خودرو] یاتاقان ساچمه ای
[عمران و معماری] یاتاقان ساچمه ای - کاسه ساچمه - بلبرینگ
[مهندسی گاز] یاتاقان ساچمه ای
[نساجی] بلبرینگ ( یاتاقان ساچمه ای بدون اصطکاک )
[خودرو] گریس خور یاتاقان توپی پمپ آب
...

معنی کلمه ball به انگلیسی

ball
• object with a spherical shape; round toy used in games such as baseball and basketball; game of baseball; formal dance; (vulgar slang) testis, testicle
• make into a ball; form into a ball; mess up; hump, engage in sexual intercourse (vulgar slang)
• a ball is a round object used in games such as tennis, cricket, and football.
• a ball is also something that has a round shape.
• the ball of your foot is the rounded part where your toes join your foot.
• a ball is also a large, formal, social event at which people dance.
• see also balls.
• if you say that the ball is in someone's court, you mean that it is their responsibility to take the next decision or action in a particular situation.
• if someone is on the ball, they are very alert and aware of what is happening.
• if you start the ball rolling, or set the ball rolling, you start something happening.
ball bearing
• small metal ball which is used in pivoting devices
• ball bearings are small metal balls used to make the moving parts of a machine run smoothly.
ball boy
• one who retrieves tennis balls during a match
ball breaker
• demanding person, person who forces others to perform unpleasant tasks; unpleasant task, difficult task
ball clay
• fine highly plastic clay that turns nearly white after firing (used to manufacture fine ceramics)
ball game
• ball games are games played with a ball, such as football, tennis, and hockey.
• a ball game is a baseball match; used in american english.
• if a situation is a whole new ball game, it is completely different from the previous situation.
ball games
• sports which involve the use of balls
...

ball را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

aida
توپ
رهام
هر نوع بازی با توپ
Sara
مجلس رقص
Matin
توپ
aram
کوفته
سروش نظیری
توپ،گلوله
FF
(.n )
Ball=توپ
The little boy was playing with a ball
پسرک در حال بازی کردن با توپ بود .
Nazi
بازی های توپی
حسین یوسف زاده
هر نوع بازی که با توپ انجام می شود( مخصوصا بیستبال)=توپ بازی ، بازی با توپ
مثال:.Joe usually play ball on Mondays
ترجمه:جو معمولا رور=زهای دوشنبه بیستبال بازی میکند.
Amir sins
Thats how we ball out: در موزیک ریحانا به معنی :"این جوری به پول و موفقیت میرسیم"😁😁

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

توضیحات دیگر

معنی ball

کلمه : ball
املای فارسی : بال
اشتباه تایپی : ذشمم
عکس ball : در گوگل

آیا معنی ball مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )