برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1542 100 1
شبکه مترجمین ایران

Bow

/ˈbaʊ/ /baʊ/

معنی: سجود، قوس، کمان، تعظیم، سر فرود اوردن، خمیده شدن، سجود کردن، خم شدن، تعظیم کردن، سرتکان دادن، خم کردن، خمیدن
معانی دیگر: خماندن، خم کردن یا شدن، سر فرود آوردن، سرخم کردن، تسلیم شدن، رضایت دادن، کمر خم کردن (زیر بار غم و غیره)، کج شدن، کرنش، خمش، انحنا، خم شدگی، هرچیز خم شده یا قوس دار، کمانه، کمانش، کباده، هلال، کمانگیر، کمانکش، (مثل کمان) خم کردن یا شدن، انحنا پیدا کردن، قوس دار کردن یا شدن، (ویولن و کمانچه و غیره) آرشه، ضربه یا مالش آرشه بر سیم ویولن و غیره، گره، گره تزیینی (دارای دو یا چند حلقه)، روبان گره زده، دسته ی عینک، کمانی شکل، قوسی، خمیده، خمش دار، (کشتی) سینه، (هواپیما) دماغ، جهت حرکتی که چهل و پنج درجه به سوی راست یا چپ سینه ی کشتی باشد، (کشتی پارویی) پاروزنی که از همه به سینه ی کشتی نزدیک تر است، وابسته به جلو یا سینه ی کشتی، سینه ای، جلویی (fore هم می گویند - در مقابل: stern)، با down مطیع شدن

بررسی کلمه Bow

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: bows, bowing, bowed
(1) تعریف: to bend the head or the upper part of the body forward in greeting, acknowledgment, consent, submission, or the like.
مترادف: bob, nod
مشابه: bend, curtsy, genuflect, kowtow, salaam, salute

(2) تعریف: to yield or submit.
مترادف: bend, defer, submit, yield
مشابه: acquiesce, capitulate, comply, knuckle under, kowtow, surrender

- They finally bowed to social pressure.
[ترجمه ترگمان] سرانجام به فشارهای اجتماعی سر تعظیم فرود آوردند
[ترجمه گوگل] آنها سرانجام تحت فشار اجتماعی قرار گرفتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to bend downward; stoop.
مترادف: bend, stoop
مشابه: sag, slump, warp

- He bowed under the weight of his heavy pack.
[ترجمه ترگمان] خم شد و زیر بار سنگین بار سنگین خود تعظیم کرد
[ترجمه گوگل] او زیر وزن بسته های سنگین او پوشیده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
عبارات: bow and scrape, bo ...

واژه Bow در جمله های نمونه

1. bow and arrow
تیر و کمان

2. bow and scrape
خیلی اظهار ادب کردن،خضوع و خشوع کردن

3. bow down
تعظیم کردن،سرفرود آوردن

4. bow out
رسما کناره‌گیری کردن،رسما ترک کردن

5. bow out (or in)
با تعظیم به بیرون (و درون) راهنمایی کردن

6. the bow and arrow evolved into firearms
تیر و کمان به سلاح‌های آتشین تحول یافت.

7. the bow lights
چراغ‌های سینه‌ی کشتی

8. the bow of the ship cut the sea like a sword and glided on
سینه‌ی کشتی دریا را همچون شمشیری می‌برید و پیش می‌رفت.

9. the bow twanged and the arrow shot across
(چله‌ی) کمان ترنگید و تیر رها شد.

10. to bow to pressure
تسلیم فشار شدن

11. a dignified bow
تعظیم موقرانه

12. a low bow
تعظیم غرا

13. a tightly-strung bow
یک کمان که زه آن تنگ کشیده شده است

14. take a bow
با تعظیم کف زدن و هلهله‌ی حضار را جواب دادن (در کنسرت و نمایش و غ ...

مترادف Bow

سجود (اسم)
adoration , worship , bow , genuflection
قوس (اسم)
bow , arc , arch , chord , archer
کمان (اسم)
bow , arc , arch , fiddlestick
تعظیم (اسم)
bow , obeisance , inclining , curtsey , curtsy
سر فرود اوردن (فعل)
bow
خمیده شدن (فعل)
bow
سجود کردن (فعل)
bow , genuflect
خم شدن (فعل)
decline , bow , lean , bend , be inclined , stoop , sag , recline , leant , buckle , wilt
تعظیم کردن (فعل)
bow , bend , beck
سرتکان دادن (فعل)
bow , beck , nod
خم کردن (فعل)
bow , incline , bend , curve , crank , leant , crook , flex , wry , limber , inflect , hunch , twist
خمیدن (فعل)
decline , halt , cripple , bow , lean , hop , bend , limp , hobble , stoop

معنی عبارات مرتبط با Bow به فارسی

تیروکمان
خیلی اظهار ادب کردن، خضوع و خشوع کردن
پرگار، پرگار صفرزن
تعظیم کردن، سرفرود آوردن
(دارای برآمدگی یا قوس در جلو) جلو قوس دار، جلو سینه ای، دارای سینه یا برآمدگی در جلو
علوم دریایى : دفراى سینه
(نواختن ویولن و کمانگیری و غیره) دستی که با آن آرشه ی ویولن یا بدنه ی کمان را می گیرند، دست چپ، دست راست هنگام نوازندگی
پاچنبری، کجپا
رسما کناره گیری کردن، رسما ترک کردن، با تعظیم به بیرون (و درون) راهنمایی کردن، retire : عقب نشستن، کنار کشیدن، باتعظیم خارج شدن
پاپیون، کروات
پنجره ی بخش جلو آمده ی ساختمان (به ویژه اگر پنجره به صورت نیم دایره باشد)، پنجره های هلالی (bay window هم می گویند)
عوعو، وق وق
کمان زنبورکى، کمان پولادى، گوله کمان
(به شکل کمان کوپید) کمانی، کمان دیس
...

معنی Bow در دیکشنری تخصصی

bow
[عمران و معماری] آهن رکابی - قوس - کمان
[مهندسی گاز] خم کردن ، خم شدن
[نساجی] قطر داخلی شیطانک - قطعه تعویض سر ضربه گیر بافندگی
[ریاضیات] کمان، قوس، خم شدن
[عمران و معماری] پرگار صفرزن
[ریاضیات] نوعی پرگار
[ریاضیات] پرگار کروی
[نساجی] طناب بادبان کشتی
[صنعت] اره کمانی
[برق و الکترونیک] آنتن پروانه ای نوعی آنتن دو قطبی که از سیم سخت یا فلز ورقه ای تحت به شکل یک جفت مثلث عمودی با رأسهای نزدیک به هم شاخته می شود. هر رأس نقطه ی اتصال به خط انتقال است . این آنتن برای دریافت تصاویر تلویزیونی یواچ اف ( UHF ) مناسب است . به کمک یک صفحه ی مشبک سیمی می توان دریافت سیگنال را بهتر کرد.
[عمران و معماری] پنجره پیش آمده کمانی - پنجره قوسی
[نفت] قوس
[نساجی] ضبره گیر چرمی پشت چوب مضراب
[آب و خاک] هاله مه
[آب و خاک] رنگین کمان

معنی کلمه Bow به انگلیسی

bow
• pertaining to the forward section of a vessel
• arc; rainbow; bending forward of the head or body; front end of a ship; rod with horsehair stretched between its two ends (used to play the violin); weapon from which arrows are shot; bowknot
• play music using a bow; prostrate one self, bend down
• when you bow to someone, you briefly bend your body towards them as a formal way of greeting them or showing respect. verb here but can also be used as a count noun. e.g. he opened the door with a bow.
• if you bow your head, you bend it downwards so that you are looking towards the ground.
• if you bow to someone's wishes or bow to pressure, you agree to do what someone wants you to do; a formal use.
• the front part of a ship is called the bow or the bows.
• a bow is a knot with two loops and two loose ends that is used in tying shoelaces and ribbons.
• a bow is also a weapon for shooting arrows, consisting of a long piece of wood bent into a curve by a string attached to both its ends.
• the bow of a violin or other stringed instrument is a long, thin piece of wood with hair from a horse's tail stretched along it. you move the bow across the strings of the instrument in order to play it.
• if you bow down, you bow very low to show great respect.
• if you bow down to what someone says or does, you do as they tell you instead of what you want to do.
• if you bow out of something, you stop taking part in it.
bow down
• bend down
bow legged
• someone who is bow-legged has legs that curve apart.
bow legs
• legs rounded outward at the knees
bow lines
• ropes which help fasten a sail on a boat
bow out
• withdraw, drop out (esp. from a contest or campaign); qui ...

Bow را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

زهرا فرحزادي
پاييون
جواد
سینه یا جلو کشتی
عسل
bend the head
Niloofar
پاپیون
HaMiDPerSiaN
مضراب ویولن
ليلا هاديگل
كمان
Aliiii
یکی از معنی هاش �کمان�هست
Hizan
تعظیم
محمدرضا ایوبی صانع
to move your head or the top half of your body forwards and downwards as a sign of respect or to say hello or goodbye
محمدرضا ایوبی صانع
to cease from competition or resistance.Mer
tinabailari
تعظیم کردن
he bowed to the queen
او برای ملکه تعظیم کرد 🔸
یوهانس
دولا شدن،تعظیم کردن
مهدی عباس پور
⚠️دوستان حواستون به تلفظ باشه⚠️
تعظیم کردن :بَو
کمان: بُو
negin
آرشه‌ی ویولن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی bow

کلمه : bow
املای فارسی : بوو
اشتباه تایپی : ذخص
عکس bow : در گوگل

آیا معنی Bow مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )