برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1474 100 1

Bossy

/ˈbɒsi/ /ˈbɒsi/

معنی: برجسته، متمایل به ریاست مابی، ارباب منش، دارای برجستگی
معانی دیگر: (عامیانه) استیلاجوی، استیلاگر، پر رو، پر مدعا، دارای نقش برجسته، دارای گچبری برجسته، (امریکا) گاو، گاو شیرده

بررسی کلمه Bossy

صفت ( adjective )
حالات: bossier, bossiest
مشتقات: bossily (adv.), bossiness (n.)
• : تعریف: (informal) domineering; overbearing; pushy.
متضاد: submissive
مشابه: overbearing
صفت ( adjective )
• : تعریف: embellished with bosses or studs.
اسم ( noun )
حالات: bossies
• : تعریف: (informal) a cow.

واژه Bossy در جمله های نمونه

1. He wants to be seen as less bossy and high-handed.
[ترجمه ترگمان] اون میخواد کم‌تر رئیس بازی در بیاره
[ترجمه گوگل]او می خواهد به عنوان مدیر کم و دست بالا نگاه کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. She remembers being a rather bossy little girl.
[ترجمه ترگمان] اون یادش میاد که یه دختر کوچولوی رئیس بازی در میاره
[ترجمه گوگل]او به عنوان یک دختر کوچولو وحشی به یاد می آورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. She turned me off with her bossy manner.
[ترجمه ترگمان] اون با رفتار bossy منو از خودش دور کرد
[ترجمه گوگل]او با شیوه ای پرطرفدار من را باز کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Brian may seem bossy, but I'll tell you it's Lisa that really wears the trousers in that relationship.
[ترجمه ترگمان]ب-- رای - - ان \"ممکنه رئیس بازی در بیاره\" اما بهت میگم که این \"لیسا\" - ه که واقعا شلوار تو این رابطه پوشیده
[ترجمه گوگل]برایان ممکن است به نظر برسد، اما به شما می گویم لیزا که واقعا شلوار را در آن رابطه می پوشد
[ترجمه شما ...

مترادف Bossy

برجسته (صفت)
prime , master , striking , leading , protuberant , distinguished , outstanding , illustrious , dominant , bossed , prominent , eminent , bossy , gibbous , bulging , convex , bunchy , famous , predominant , egregious , noted , dome-shaped , kenspeckle , embossed , knobby , laureate , noticeable , overriding , palmary , stereometric , supereminent , torose
متمایل به ریاست مابی (صفت)
bossy
ارباب منش (صفت)
bossy
دارای برجستگی (صفت)
bossy

معنی کلمه Bossy به انگلیسی

bossy
• ruling, domineering
• a bossy person enjoys telling other people what to do; used showing disapproval.

Bossy را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

نیما وکیل زاده
کسی که مدام برای اطرافیان تعیین تکلیف می کند (بار منفی)
حمیده
کسیکه رئیس بازی در می آورد 🤓
تقی قیصری
آمرانه
direct current
سلطه گر
حسین نسبی
ریاست طلب

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی bossy
کلمه : bossy
املای فارسی : بسی
اشتباه تایپی : ذخسسغ
عکس bossy : در گوگل

آیا معنی Bossy مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )
شبکه مترجمین ایران