angry

/ˈæŋɡri//ˈæŋɡri/

معنی: دردناک، ترشرو، خشمگین، خشمناک، دژم، اوقات تلخ، رنجیده، قرمز شده، ورم کرده، براشفته، متغیر
معانی دیگر: غضبناک، عصبانی، متورم و دردناک، اوقات تل

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: angrier, angriest
مشتقات: angrily (adv.)
(1) تعریف: feeling or showing anger (often fol. by "at," "with," or "about").
مترادف: furious, indignant, irascible, irate, livid, mad, sore, wrathful
متضاد: forbearing, forgiving, mild
مشابه: bad-tempered, bitter, choleric, cranky, cross, hot, ill, peevish, petulant, quick-tempered, short-tempered, surly, testy, touchy

- She's still angry at him after the trick he played.
[ترجمه زهرا] بعد از حقه ای که سوار کرد، او هنوز از دستش عصبانی است.
|
[ترجمه ترگمان] بعد از بازی که او بازی کرد هنوز از او عصبانی است
[ترجمه گوگل] او پس از ترفندی که او بازی کرد، عصبانی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- His parents were angry with him for not calling or writing.
[ترجمه ترگمان] پدر و مادرش از او به خاطر زنگ زدن یا نوشتن خشمگین بودند
[ترجمه گوگل] پدر و مادرش برای او خواستار یا نوشتن نیستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Are you still angry about what happened last night?
[ترجمه ترگمان] هنوز از اتفاقی که دیشب افتاد عصبانی هستی؟
[ترجمه گوگل] آیا شما هنوز در مورد آنچه که شب گذشته اتفاق افتاد عصبانی هستید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- We were angry that no one had told us about her illness.
[ترجمه ترگمان] ما عصبانی بودیم که کسی درباره بیماری او چیزی به ما نگفته بود
[ترجمه گوگل] ما عصبانی بودیم که هیچ کس در مورد بیماری او به ما نگفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She was angry to see him out with his buddies when he'd told her he was sick.
[ترجمه Meli] وقتی او را با دوستانش دید عصبی شدزمانی که به او گفته بود مریض است
|
[ترجمه Tahoura] وقتی او به او گفته بود بیمار است، از دیدن او با دوستانش عصبانی بود.
|
[ترجمه ترگمان] وقتی به او گفته بود که مریض است، از دیدن او عصبانی شد
[ترجمه گوگل] او عصبانی بود تا او را با دوستانش ببیند وقتی که او به او گفت بیمار بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: as if exhibiting anger, as a storm.
مترادف: furious, savage
متضاد: mild
مشابه: black, tempestuous, turbulent, violent, wild

- The angry sea tossed the ship.
[ترجمه ترگمان] دریای خشمگین کشتی را به کناری انداخت
[ترجمه گوگل] دریا عصبانی کشتی را برداشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: having inflammation, as a skin sore or rash.
مترادف: inflamed, sore
مشابه: feverish, hot, pyretic, virulent

- The angry sore seemed as if it would never heal.
[ترجمه ترگمان] زخم خشم آلود به نظر می رسید که این درد هرگز التیام نخواهد یافت
[ترجمه گوگل] درد عصبی به نظر می رسید که انگار هرگز بهبود نخواهد یافت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. angry as all get out
فوق العاده خشمگین

2. angry beyond measure
بیش از حد عصبانی

3. angry waves
امواج خشمگین

4. an angry brow
قیافه ی خشمگین

5. an angry lion
شیر شرزه

6. an angry lion
شیر ژیان

7. an angry wound
زخم دردناک

8. his angry tone turned us off
لحن خشم آلود او ما را دلزده کرد.

9. the angry crowd jostled the condemned man
مردم خشمگین مرد محکوم را هل می دادند.

10. the angry men spoke with elevated voices
مردان خشمگین با صدای بلند حرف می زدند.

11. the angry teacher withered me with a look
معلم خشمگین با یک نگاه مرا شرمنده کرد.

12. are you angry with me?
آیا نسبت به من عصبانی هستی ؟

13. he looks angry
او عصبانی می نماید.

14. he shouted angry menaces at her
او با خشم و فریاد آن زن را تهدید کرد.

15. he was angry and i was trying to calm him down
او عصبانی بود و من سعی می کردم او را آرام کنم.

16. he was angry but he answered civilly
عصبانی بود ولی مودبانه پاسخ داد.

17. i wasn't angry or anything
من عصبانی یا تو این مایه حرف ها که می گویی،نبودم.

18. people were angry and there was trouble in the streets
مردم خشمگین بودند و در خیابان ها ناامنی وجود داشت.

19. she got angry and hung up on me!
عصبانی شد و تلفن را گذاشت !

20. to conciliate angry customers
از مشتریان خشمگین دلجویی کردن

21. to wax angry
عصبانی شدن

22. with an angry face, he addressed his son
با سیمایی خشمگین پسر خود را مخاطب قرار داد.

23. with an angry voice
با لحنی خشم آلود

24. to be angry about something
درباره ی چیزی خشمگین بودن

25. to be angry with (at) someone
به کسی خشم کردن

26. he was pretty angry
خیلی عصبانی بود.

27. he was so angry he ripped his own collar
از شدت خشم یقه ی خود را چاک داد.

28. he was very angry and his wife was trying to pacify him
او بسیار خشمگین بود و زنش داشت می کوشید او را آرام کند.

29. i was so angry that i couldn't contain myself
آنقدر عصبانی شده بودم که نتوانستم جلو خودم را بگیرم.

30. it makes me angry the way she is always complaining
(این روش) شکایت دایمی او مرا عصبانی می کند.

31. it was an angry and cumbersome bear
خرس خشمناک و گت و گنده ای بود.

32. our cook got angry and left
آشپز ما قهر کرد و رفت.

33. she met my angry words with a smile
او در برابر حرف های خشم آمیز من لبخند زد.

34. she was getting angry and with some justification
او داشت عصبانی می شد و تا اندازه ای هم حق داشت.

35. suddenly he became angry but quickly controlled the emotion
ناگهان خشمگین شد ولی به سرعت این احساس را مهار کرد.

36. the audience was angry but gradually quieted down
حاضران خشمگین بودند ولی کم کم آرام شدند.

37. the workers were angry and muttering the word "strike"
کارگران خشمگین بودند و کلمه ی ((اعتصاب)) را زیر لب تکرار می کردند.

38. to soothe an angry crowd with promises
جماعت خشمگینی را با قول و وعده استمالت کردن

39. even though he was angry he tried to be civil to everyone
با آنکه عصبانی بود کوشید نسبت به همه مودب باشد.

40. he gave me an angry look
به من نگاه خشمگینی کرد.

41. he spoke in an angry tone
با لحن خشم آمیزی حرف زد.

42. i stood amidst the angry crowd and asked them to be calm
در میان جمعیت خشم آلود ایستادم و آنها را به آرامش دعوت کردم.

43. my words elicited his angry reply
سخنان من پاسخ خشمگین او را برانگیخت.

44. the bark of an angry dog
صدای عوعو یک سگ خشمگین

45. the din of the angry people who had gathered in the square
غوغای مردم خشمگینی که در میدان گرد آمده بودند

46. the roar of an angry lion
غرش یک شیر ژیان

47. to write in an angry strain
با لحن خشم آمیزی نگاشتن

48. when she saw his angry face, she shrank from him
وقتی چهره ی خشمناک او را دید از او دور شد.

49. he tried to mollify his angry wife by giving her a gift
او سعی کرد با دادن هدیه همسر خشمگین خود را نرم کند.

50. the murky waters of the angry river
آبهای گل آلود رودخانه ی خروشان

51. zary shot out a few angry words
زری چند حرف خشم آمیز زد.

52. a monstrous bridge over that frothy, angry river
پل غول پیکری بر روی آن رودخانه ی کف آلود و خشمگین

53. he is impatient and will get angry over nothing
او بی صبر است و بیخود عصبانی می شود.

54. their deportment made every one uneasy and angry
رفتار آنان همه را ناراحت و عصبانی کرد.

55. his eyes had lost their mildness and had become angry
چشمان او مهربانی خود را از دست داده و خشم آلود شده بودند.

56. horses and bulls paw the ground when they are angry
اسب و گاونر هنگام خشم سم به زمین می مالند.

57. windows were smashed and the police beaten by the angry mobs
انبوهی از مردم خشمگین پنجره ها را شکستند و پلیس را کتک زدند.

مترادف ها

دردناک (صفت)
achy, painful, grievous, sore, agonizing, angry, detrimental, dolorous

ترشرو (صفت)
acid, vinegary, angry, grumpy, moody, morose, sullen, petulant, crabbed, dogged, gloomy, sulky, ill-humored, chuffy, rusty, mulish, gruff, huffy, humpy, pettish, huffish, ill-humoured, ill-natured, snuffy, vinegarish

خشمگین (صفت)
angry, exasperate, furious, indignant, irate, fierce, wroth, wrathful, rabid, snappish, snuffy

خشمناک (صفت)
angry, furious, irate, ireful

دژم (صفت)
angry, depressed

اوقات تلخ (صفت)
angry, indignant, glum, stuffy

رنجیده (صفت)
angry, indignant, glum, sulky, fed-up

قرمز شده (صفت)
angry

ورم کرده (صفت)
angry, swollen, tumescent, blubbery, blown, distent, nodular, tumid

براشفته (صفت)
angry, wroth

متغیر (صفت)
uncertain, angry, floating, erratic, mercurial, transitive, fitful, indignant, variable, changing, changeable, changed, shifty, checkered, vicissitudinous, unsteady

به انگلیسی

• furious; seething; gloomy; inflamed
when you are angry, you feel strong emotion about something that you consider unfair, cruel, or insulting.

پیشنهاد کاربران

خشمگین، عصبانی
متضاد

عصبی
heckle بباد طعنه گرفتن
come back

عصبانی
I'm very angry
� I think
How do you answer me
خیلی عصبانی ام
دارم فکر میکنم
چجور جواب تورو بدهم
خروشان: angry sea
عصبانی، بی عصاب
عصبانی

عصبانی، خشمگین
😈😈
she always talk to her self when she is angry
او همیشه با خودش حرف می زند وقتی عصبانی است 🆗
don't laugh at him . he may become angry
به او نخندید . ممکن از عصبانی شود 🚹
نا خوشایند

خشمیدن = خشمگین شدن
م. ث = آدم می خشمه وقتی میبینه این صحنه ها رو.

خشمانیدن = خشمگین کردن
م. ث = با خشموندنِش به هیچ نتیجه ایی نمیرسی .
عصبانی
اعصاب مصاب نداره
اَرغی.
ارغیدن = خشمیدن.
ارغاندن = خشماندن.
If an infected area of the body is angry, it is red and painful:
On her leg was an angry sore.
همون طور که در ابتدای صفحه هم آمده:
در مورد زخم، جای زخم و کلا آسیب، به معنی قرمز، دردناک و گاهی هم ورم کرده است.
منابع• https://dictionary.cambridge.org/dictionary/english/angry
عصبانی، خشمگین
شدیداللحن
angry correspondence = نامه شدیداللحن
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما