برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1399 100 1

apart

/əˈpɑːrt/ /əˈpɑːt/

معنی: کنار، جدا، سوا، مجزا از
معانی دیگر: در کنار، جنب، در فاصله ی کم، تنها، به غیر از، گذشته از، مجزا، غیرهمفکر

بررسی کلمه apart

قید ( adverb )
عبارات: take apart, tell apart
(1) تعریف: separated by time or space; at or to a distance.
مشابه: afar, asunder

- Keep them apart.
[ترجمه ترگمان] اونا رو از هم جدا کن
[ترجمه گوگل] آنها را از هم جدا کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: into pieces.
مترادف: asunder

- The vase broke apart.
[ترجمه ترگمان] گلدان از هم جدا شد
[ترجمه گوگل] گلدان از هم جدا شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
• : تعریف: isolated; separate.
مترادف: isolated
مشابه: alone, aloof, distant, remote, removed, separate

- They were raised in a world apart.
[ترجمه ترگمان] آن‌ها در دنیایی جدا از هم بزرگ شده‌اند
[ترجمه گوگل] آنها در یک جهان جدا شده بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه apart در جمله های نمونه

1. apart from
به جز،به غیر از

2. (all) joking apart
از شوخی گذشته

3. break apart
متلاشی شدن،وا رفتن،از هم جدا شدن یا کردن،فرو پاشیدن،فرو ریختن

4. burst apart
تکه پاره شدن،از هم پاشیدن

5. drift apart
کم‌کم از هم جدا شدن،کم‌کم با هم غریبه شدن

6. pick apart (or to pieces)
1- از هم مجزا کردن،(ماشین آلات و غیره) پیاده کردن،از هم پاشاندن،تکه تکه کردن 2- مورد خرده‌گیری دقیق قرار دادن

7. poles apart
کاملا متقابل یا مخالف یا متضاد

8. pull apart
به باد انتقاد گرفتن،مورد خرده گیری دقیق و شدید قرار دادن

9. set apart
1- جدا کردن،سوا کردن 2- (برای کاری) نگهداشتن،کنار گذاشتن

10. take apart
از هم باز کردن،تجزیه کردن

11. tell apart
از هم تمیز دادن

12. fall (come) apart
فروریختن،به هم خوردن

13. tear something apart (or to shreds)
چیزی را پاره پاره کردن،از هم گسستن

14. the shop stood apart from the rest of the vil ...

مترادف apart

کنار (صفت)
away , next , apart
جدا (صفت)
another , separate , apart , detached , discrete , segregate , several
سوا (قید)
apart , asunder , independently
مجزا از (قید)
apart

معنی عبارات مرتبط با apart به فارسی

به جز، به غیر از، قطع نظراز، صرف نظراز
یک نژاد از هم جدا
متلاشی شدن، وا رفتن، از هم جدا شدن یا کردن، فرو پاشیدن، فرو ریختن
تکه پاره شدن، از هم پاشیدن
کم کم از هم جدا شدن، کم کم با هم غریبه شدن
فروریختن، به هم خوردن
1- از هم مجزا کردن، (ماشین آلات و غیره) پیاده کردن، از هم پاشاندن، تکه تکه کردن 2- مورد خرده گیری دقیق قرار دادن
کاملا متقابل یا مخالف یا متضاد
به باد انتقاد گرفتن، مورد خرده گیری دقیق و شدید قرار دادن
1- جدا کردن، سوا کردن 2- (برای کاری) نگهداشتن، کنار گذاشتن
از هم باز کردن، تجزیه کردن
چیزی را پاره پاره کردن، از هم گسستن
از هم تمیز دادن

معنی apart در دیکشنری تخصصی

apart
[ریاضیات] به فاصله، غیر از، جدا، دور از هم، مجزا
[ریاضیات] غیر از
[زمین شناسی] کششی - اسم:ساختار رسوبی پیش فشارشی مشابه بودیناژ(ساخت بالشتکی)، مرکب از لایه هایی که در داخل تختال های نسبتاً کوتاه، کشیده و پاره شده اند، شکاف های متداخل از بالا (یا دربرخی موارد احتمالاً از پایین) پر شده اند.(ناتلند و کونن،1951). - به عنوان مثال رس سفت احاطه شده در ماسه نرم تر و آبدار یا ماسه سنگ فشرده احاطه شده در سنگ رسی هیدروپلاستیک. صفت: به ساختار یا لایه مشخص شده توسط کشش گفته می شود.

معنی کلمه apart به انگلیسی

apart
• separately; aside; into pieces
• besides, but, excluding
• when something is apart from something else, there is a space between them.
• if two things are a particular distance apart, they are that distance away from each other.
• if two events happen a certain amount of time apart, there is that amount of time between their occurrence.
• if two things move apart or are pulled apart, they move away from each other.
• if two people or groups of people grow apart, they no longer have very much in common with each other.
• if you take something apart, you separate it into the pieces that it is made of. if it comes or falls apart, its parts separate from each other.
• if something such as an organization or relationship falls apart, it can no longer continue because it has serious difficulties.
• you use apart from to say that you want to ignore one aspect of a situation so that you can talk about another aspect.
• you also use apart from when you are giving an exception to a general statement.
• if you can't tell two people or things apart, they look exactly the same to you.
apart from
• besides, except for, in addition to
a breed apart
• totally different (in actions, looks, way of thinking, etc.)
broke apart
• were separated from one another, lost contact with each other
came apart
• collapsed, fell down, broke down, break into pieces or fragments
come apart
• collapse, fall down, break down
draw apart
• be distant from (a person)
drift apart
• get carried along, grow apart, get further away from, stay at a distance
his world fell ...

apart را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مهر جان
The husband and wife who have long lived apart
شوهر و همسر که مدت ها از هم جدا شده اند یا جدا از هم زندگی میکنند
علی
جدا،فاصله
♥BILLIE EILISH♥
جدا شدن،فاصله گذاشتن،یا چیز هایی تو همین مایه ها
Tara
برابر پارسی آن "آپارد" میشود. به معنی فاصله و جدایی از چیزی یا کسی.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی apart
کلمه : apart
املای فارسی : پرت
اشتباه تایپی : شحشقف
عکس apart : در گوگل

آیا معنی apart مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )