برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1462 100 1

adjustment

/əˈdʒəstmənt/ /əˈdʒʌstmənt/

معنی: تطبیق، تنظیم، تعدیل، اصلاح، میزان، تسویه، اسباب تنظیم، الت تعدیل
معانی دیگر: تطبیق دهی، سازگاری، دکمه یا اسباب تنظیم، رگلاژ، میزان ساز، میزان گر، (بیمه) محاسبه ی (برآورد) میزان خسارت، تنزل قیمت، کم کردن قیمت (به خاطر عیب کالا)

بررسی کلمه adjustment

اسم ( noun )
(1) تعریف: the act or process of adjusting.
مترادف: adaptation, alignment, tune-up
مشابه: accommodation, alteration, compliance, conformity, correction, fitting, modification, regulation

- The adjustment of your rear view mirror is important and takes only a moment.
[ترجمه ترگمان] تنظیم آینه نمای پشت شما مهم است و تنها یک لحظه طول می‌کشد
[ترجمه گوگل] تنظیم آینه دید عقب مهم است و تنها یک لحظه طول می کشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Since she lost some weight, her wedding dress needed some adjustments.
[ترجمه ترگمان] از زمانی که او مقداری وزن از دست داده بود، لباس عروسی اش به کمی تنظیمات نیاز داشت
[ترجمه گوگل] از آنجا که او برخی از وزن را از دست داد، لباس عروسی او نیاز به تعدیل داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the state of being adjusted.
مترادف: adaptation, alignment
مشابه: accommodation, alteration, compliance, conformity, modification, repair

- The zookeepers were pleased with the polar bear's adjustment to its new surroundings.
...

واژه adjustment در جمله های نمونه

1. adjustment education
آموزش تطبیقی

2. adjustment process
فرآیند سازشی

3. the adjustment on the heater
دکمه‌ی تنظیم بخاری

4. emotional adjustment
سازگاری عاطفی

5. foreign students face problems of adjustment
دانشجویان خارجی در سازگاری (با محیط) با مشکل روبرو می‌شوند.

6. the insurance adjuster determined our adjustment
مامور شرکت بیمه میزان خسارت ما را تعیین کرد.

7. he was given a promotion and a salary adjustment of nine percent
به او ترفیع دادند و حقوقش را به میزان نه درصد تعدیل کردند.

8. She went through a period of emotional adjustment after her marriage broke up.
[ترجمه ترگمان]بعد از این که ازدواج او قطع شد، او یک دوره تنظیم عاطفی را طی کرد
[ترجمه گوگل]او پس از ازدواجش، از یک دوره تنظیم عاطفی گذشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. Some adjustment of the lens may be necessary.
[ترجمه ترگمان]ممکن است برخی تنظیمات لنز لازم باشد
[ترجمه گوگل]برخی از تنظیمات لنز ممکن است ضروری باش ...

مترادف adjustment

تطبیق (اسم)
accommodation , match , adjustment , adaptation , comparison , conformation , harmony , collation , identification
تنظیم (اسم)
adjustment , arrangement , regulation , alignment , alinement , set-out
تعدیل (اسم)
adjustment , settlement , regulation , modification , balancing , damping
اصلاح (اسم)
adjustment , reconciliation , modification , repair , correction , amendment , shaving , betterment , rectification , reparation , atonement , revision , reformation , regeneration , emendation , renovation
میزان (اسم)
measure , rate , adjustment , bulk , criterion , level , amount , size , mete , balance , quantum , equilibrium , equipoise , dimension , scales
تسویه (اسم)
adjustment , settlement , clearing , liquidation , settling , smoothing , solution
اسباب تنظیم (اسم)
adjustment
الت تعدیل (اسم)
adjustment , regulator

معنی عبارات مرتبط با adjustment به فارسی

آموزش تطبیقی
فرآیند سازشی
تعدیل نشانی
سازگاری عاطفی
خودمیزانی، انطباق خود با محیط یا چیز دیگری

معنی adjustment در دیکشنری تخصصی

[حسابداری] تعدیل
[عمران و معماری] جورکردن - سرشکنی - جفت و جورکردن - سرشکن کردن - تنظیم - تعدیل
[برق و الکترونیک] تنظیم
[حقوق] جرح و تعدیل، اصلاح، ترمیم، مصالحه در مورد ادعای بیمه
[نساجی] تنظیم - دقیق - مرتب
[ریاضیات] سازگاری، تعدیل، تنظیم، تطبیق
[عمران و معماری] منحنی تطابق - منحنی میزان
[عمران و معماری] ضریب تنظیم
[ریاضیات] تنظیم برای تغییرات تقویمی
[ریاضیات] زمان تنظیم
[ریاضیات] ارزش تعدیل
[عمران و معماری] اجسمنت مثلث بندی هوایی
[عمران و معماری] جفت و جور کردن خطا در یک بلوک - سرشکن کردن خطا در یک بلوک
[برق و الکترونیک] تنظیم جاروبک
[زمین شناسی] تنظیم توازی
[برق و الکترونیک] تنظیم دقیق
...

معنی کلمه adjustment به انگلیسی

adjustment
• adjusting, adaptation; state of being adjusted; settlement of an insurance claim
• an adjustment is an alteration or correction to a machine or a method of doing things.
• adjustment is also the process of changing your behaviour in order to cope with a new situation.
adjustment of the income tax scales
• change in the salary classification system which dictates the estimated taxes to be paid on salaries
financial statements adjustment
• presentation of financial records which take into account the rise of inflation
fire for adjustment
• preliminary shots made to assess the range and angle of a target
rapid adjustment
• quick adaptation to a new place or condition
technical adjustment
• insignificant change, minor change

adjustment را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مهری موسوی
تعدیل و اصلاح
mahsa
تغییر
مهدی
ابزار تنظیم مثل ولوم دستگاه

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی adjustment
کلمه : adjustment
املای فارسی : ادجاستمنت
اشتباه تایپی : شیتعسفئثدف
عکس adjustment : در گوگل

آیا معنی adjustment مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )
شبکه مترجمین ایران