برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1679 100 1
شبکه مترجمین ایران

adjoin

/əˌdʒɔɪn/ /əˈdʒɔɪn/

معنی: مجاور بودن، افزودن، پیوستن، متصل شدن، متصل کردن، وصلت دادن، پیوسته بودن
معانی دیگر: متصل بودن، هم کنار کردن یا شدن، هم مرز بودن یا کردن، به هم پیوسته کردن، ضمیمه کردن، مجاور بودن به، پیوسته بودن به

بررسی کلمه adjoin

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: adjoins, adjoining, adjoined
• : تعریف: to be next to; abut.
مشابه: abut, butt, join, neighbor, touch

- Our lawn adjoins the one next door.
[ترجمه ترگمان] چمن ما به سمت در بعدی منتهی می‌شد
[ترجمه گوگل] چمن ما در کنار یک در کنار هم قرار دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to be connected.
مشابه: abut, bound, butt, neighbor, touch

- The two hotel rooms adjoined.
[ترجمه ترگمان] دو اتاق هتل در مجاورت آن‌ها قرار داشت
[ترجمه گوگل] دو اتاق هتل کنار هم قرار گرفته اند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه adjoin در جمله های نمونه

1. The stables adjoin the west wing of the house.
[ترجمه ترگمان]اصطبل‌ها در مجاورت ضلع غربی خانه قرار داشت
[ترجمه گوگل]اصطبل ها در قسمت بالایی خانه قرار دارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. The two houses adjoin.
[ترجمه ترگمان]دو خانه مجاور
[ترجمه گوگل]دو خانه در کنار یکدیگر قرار دارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. It's at this point that these three neighbourhoods adjoin.
[ترجمه ترگمان]در این نقطه است که این سه همسایه مجاور هستند
[ترجمه گوگل]این در حالیست که این سه محله در کنار هم قرار دارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Our two houses adjoin.
[ترجمه ترگمان]در همسایگی ما دو خانه است
[ترجمه گوگل]دو خانه ما در کنار یکدیگر قرار دارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. Accordingly we adjoin G1 to our system also.
...

مترادف adjoin

مجاور بودن (فعل)
abut , adjoin , border , bound
افزودن (فعل)
inset , increase , adjoin , add , enhance , augment , append , eke , subjoin , aggrandize , amplify , put on , imp , preponderate , redouble
پیوستن (فعل)
adhere , adjoin , associate , annex , couple , attach , affix , sort , meet , join , ally , affiliate , connect , catenate , weld , cleave , cement , cling , conjoin , consociate
متصل شدن (فعل)
adjoin , draw on
متصل کردن (فعل)
adjoin , join , connect , link , pin , colligate , apply , catenate , joggle
وصلت دادن (فعل)
adjoin , match , unite
پیوسته بودن (فعل)
adjoin

معنی adjoin در دیکشنری تخصصی

adjoin
[ریاضیات] ملحق کردن، ضمیمه کردن، وصل کردن، منضم کردن

معنی کلمه adjoin به انگلیسی

adjoin
• touch; be next to, border on; attach, join
• if one room, place, or object adjoins another, the two are next to each other; a formal word.

adjoin را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمدرضا ایوبی صانع
to add or attach by joining-ibid

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

توضیحات دیگر

معنی adjoin

کلمه : adjoin
املای فارسی : ادجین
اشتباه تایپی : شیتخهد
عکس adjoin : در گوگل

آیا معنی adjoin مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )