برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1405 100 1

addict

/əˈdɪkt/ /ˈædɪkt/

معنی: معتاد، اعتیاد، اعتیاد دادن، تن در دادن، خو دادن
معانی دیگر: معتاد کردن، عادت دادن، خو گرفته، عادی کردن، n : خو گرفتگی

بررسی کلمه addict

اسم ( noun )
(1) تعریف: one who depends on or craves a habit-forming substance, such as a drug.
مترادف: user
مشابه: alcoholic, drug addict, drunk, drunkard, fiend, head, hound, junkie, slave, wino

- Fearing that the patient would become an addict, the doctor took him off the drug.
[ترجمه ترگمان] دکتر از ترس اینکه بیمار به یک معتاد تبدیل شود، او را از مواد مخدر دور کرد
[ترجمه گوگل] متأسفم که بیمار معتاد می شود، پزشک او را از مواد مخدر خارج کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Many of the prisoners were heroin addicts.
[ترجمه ترگمان] بسیاری از زندانیان معتاد به هروئین بودند
[ترجمه گوگل] بسیاری از زندانی ها معتادان هروئین بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: one who is habitually or obsessively devoted to something such as a hobby or interest.
مترادف: fiend, hound, junkie
مشابه: buff, devotee, fanatic, nut, slave

- I've become a romance novel addict.
[ترجمه ترگمان] من به یک فرد معتاد به رمان تبدیل شدم
[ترجمه گوگل] من به معتاد رمان عاشقانه تبدیل ش ...

واژه addict در جمله های نمونه

1. Because he was a heroin addict, it was essential for Carlos to get the drug each day.
به علت این که "کارلوس" به هرویین معتاد بود، لازم بود که هر روز مواد مخدر استفاده کند

2. Marcia became flabby because she was addicted to ice cream sodas.
مارسیا چاق شد چون به سودا بستنی معتاد شده بود

3. Those who take aspirins and other pain-killers regularly should realize that they may become drug addicts, too.
آن کسانی که آسپرین و سایر مسکن ها را مرتب استفاده می کنند، بایستی بدانند که ممکن است به این داروها نیز معتاد شوند

4. a t. v. addict
خو گرفته به تلویزیون

5. an opium addict
تریاکی،معتاد به تریاک

6. i don't depend on the word of an addict
به قول آدم معتاد اطمینان نمی‌کنم.

7. It's difficult to wean an addict off cocaine once they're hooked.
[ترجمه ترگمان]به سختی می توان یک معتاد را از کوکائین ون جدا کرد زمانی که آن‌ها به دام می‌افتند
[ترجمه گوگل]هنگامی که آنها را در آغوش می گیرند، سخت کوشی کردن معتاد کوکائین مشکل است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. He's only 24 years old and a drug addict.
[ترجمه ترگمان]اون فقط ۲۴ سالشه و یه ...

مترادف addict

معتاد (اسم)
addict , given , hophead
اعتیاد (اسم)
addict , addiction , consuetude
اعتیاد دادن (فعل)
addict
تن در دادن (فعل)
accede , acquiesce , addict , groove
خو دادن (فعل)
addict , habituate , acclimatize , cultivate a habit , familiarize , wont

معنی عبارات مرتبط با addict به فارسی

معتاد به مواد مخدر، خو گرفته به مواد کرخگر

معنی addict در دیکشنری تخصصی

addict
[بهداشت] معتاد

معنی کلمه addict به انگلیسی

addict
• one who is devoted to a certain habit; habitual drug user
• cause to become dependent on, cause to become addicted to (a habit-forming substance); compulsively devote oneself to someone or something
• an addict is someone who cannot stop taking harmful drugs.
• an addict is also someone who is very keen about something.
addict oneself
• cause to become dependent on, cause to become addicted
became a drug addict
• came to be dependent on drugs, became hooked on drugs, became addicted to drugs
cocaine addict
• one who feels a compulsive need to use cocaine
drug addict
• one who is addicted to drugs, one who is dependent or hooked on drugs, "junkie"
he is a tv addict
• he is addicted to watching television
heroin addict
• person addicted to heroin (addictive narcotic)
tv addict
• person who is addicted to watching television

addict را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

متین خدایی
معتاد

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی addict
کلمه : addict
املای فارسی : اددیکت
اشتباه تایپی : شییهزف
عکس addict : در گوگل

آیا معنی addict مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )