علم و فلسفه اخلاق
آیا قواعد برای هدایت کردار کفایت میکند؟ دلایلی هست که انسان را به تردید می اندازد ، گاهی میگویند هر قاعده ای استثناهایی دارد ، اگر اینطور باشد هیچ قاعده ای آنطور که باید و شاید همه موارد را در بر نمیگیرد، ولی اگر موردی خاص استثنا باشد باید دلیلی بجز قاعده وجود داشته باشد تا به موجب آن دلیل آن مورد استثنا را تشخیص دهیم ، پس عاملی افزون بر قاعده وجود داشته باشد که در تعیین درستی دخالت کند ؟
١ پاسخ
بله. و دقیقاً به یک مسئله بسیار عمیق در اخلاق و فلسفه عملی رسیدهاید: آیا برای تشخیص اینکه «چه باید کرد»، داشتن مجموعهای از قواعد کافی است؟
به نظرم استدلالی که مطرح کردهاید یک گام مهم دارد که معمولاً در بحثهای اخلاقی از آن عبور میکنند.
فرض کنیم قاعدهای داریم:
> «در شرایط X، باید عمل Y را انجام داد.»
حالا میگوییم این قاعده استثنا دارد.
فوراً سؤال شما پیش میآید:
> از کجا بفهمیم این مورد، مصداق عادی قاعده است یا استثنا؟
اگر پاسخ این باشد که «به یک قاعده دیگر مراجعه کن»، دوباره همان مسئله تکرار میشود:
> قاعده دوم خودش استثنا ندارد؟
اگر داشته باشد، قاعده سوم لازم میشود.
این مسیر میتواند به یک تسلسل بینهایت برسد.
پس بله، اگر اخلاق را صرفاً به صورت مجموعهای از قواعد در نظر بگیریم، ظاهراً قاعده به تنهایی نمیتواند تمام کار تشخیص اخلاقی را انجام دهد.
---
اما یک تفکیک بسیار مهم وجود دارد
«قاعده» با «معیار تشخیص» یکی نیست.
مثلاً قاعده:
> «دروغ گفتن نادرست است.»
اما بعد با موقعیتی مواجه میشویم که یک قاتل از شما میپرسد:
> «دوستت کجاست؟»
آیا باید راست بگویید؟
اگر بگوییم:
> «نه، این مورد استثناست.»
سؤال شما دوباره ظاهر میشود:
چه چیزی این مورد را استثنا کرده است؟
ممکن است پاسخ دهیم:
> «حفظ جان انسان از راستگویی مهمتر است.»
اما حالا یک اصل بنیادیتر وارد سیستم شده است:
> «حفظ جان بیگناه بر راستگویی مقدم است.»
بنابراین ما دیگر صرفاً با «قواعد» کار نمیکنیم، بلکه با اصول، ارزشها، شرایط و تشخیص موقعیت هم کار میکنیم.
---
این همان جایی است که اخلاق از «قانون» فاصله میگیرد
یک قانون حقوقی میتواند بگوید:
> سرعت مجاز ۱۰۰ کیلومتر است.
اما اگر آمبولانسی در حال انتقال بیماری در وضعیت مرگ باشد چه؟
قانون ممکن است برای این وضعیت استثنا پیشبینی کرده باشد.
اما اگر استثنا هم خودش قواعدی داشته باشد، باز مسئله تشخیص پیش میآید.
در نهایت کسی باید بتواند تشخیص دهد:
> آیا این مورد واقعاً همان وضعیتی است که قانون برای آن استثنا در نظر گرفته؟
این دیگر صرفاً دانستن قانون نیست.
نوعی قضاوت عملی است.
---
و اینجا یک مفهوم بسیار مهم در فلسفه اخلاق مطرح میشود
یونانیان به چیزی میگفتند:
phronesis (فرونسیس)
که معمولاً به «حکمت عملی» یا «خرد عملی» ترجمه میشود.
ارسطو میگفت انسان اخلاقی فقط کسی نیست که قواعد اخلاقی را حفظ کرده باشد.
بلکه باید بتواند در شرایط واقعی تشخیص دهد:
> اکنون، در این موقعیت خاص، چه کاری درست است؟
چون زندگی واقعی مثل کتاب قوانین نیست.
در کتاب میتوان نوشت:
> «راست بگو.»
اما زندگی میپرسد:
> به چه کسی؟
در چه شرایطی؟
با چه پیامدی؟
درباره چه چیزی؟
آیا گفتن حقیقت باعث نجات انسان میشود یا مرگ او؟
قاعده به تنهایی پاسخ همه اینها را نمیدهد.
---
اما یک مشکل دیگر هم وجود دارد
ممکن است بگوییم:
> «پس به وجدان مراجعه میکنیم.»
ولی این هم مسئله را کاملاً حل نمیکند.
چون وجدان انسانها متفاوت است.
ممکن است یک نفر واقعاً احساس کند کاری درست است و دیگری همان کار را کاملاً نادرست بداند.
پس باید پرسید:
> چه چیزی وجدان را تصحیح میکند؟
اینجا معمولاً چهار عنصر وارد میشوند:
قاعده + عقل + شناخت واقعیت + وجدان/حکمت عملی
و هیچکدام به تنهایی الزاماً کافی نیستند.
---
و این دقیقاً به بحث قبلی ما درباره ابراهیم مربوط میشود
یادتان هست پرسیدید:
> آیا هر چیزی که خدا فرمان بدهد خیر است، یا خدا به چیزی فرمان میدهد چون آن چیز خیر است؟
حالا سؤال شما یک لایه عمیقتر شده است.
اگر بگوییم:
> «قاعده این است که هر فرمان خدا باید اطاعت شود.»
داستان ابراهیم و اسحاق بلافاصله ما را با مسئله مواجه میکند.
اگر شخصی بگوید:
> «خدا به من فرمان داده این کار را انجام دهم.»
ما به چه دلیل میپذیریم که واقعاً این فرمان از خداست؟
اینجا دیگر صرف «قاعده اطاعت از خدا» کافی نیست.
باید چیزی وجود داشته باشد که بتواند صدق ادعای فرمان الهی را تشخیص دهد.
و اگر آن چیز عقل، اخلاق، وحی معتبر یا قرائن دیگری باشد، دوباره به همان مسئلهای که شما مطرح کردید بازمیگردیم:
> عامل تشخیصدهنده، خودش از کجا اعتبار میگیرد؟
---
این مسئله را میتوان به صورت یک زنجیره دید
قاعده میگوید:
X → Y
اما زندگی واقعی میپرسد:
آیا این وضعیت واقعاً X است؟
و اگر استثنا وجود داشته باشد:
آیا این وضعیت X است یا X'؟
و اگر X' است:
چه چیزی این را تعیین میکند؟
اگر پاسخ:
> «قاعده دوم»
باشد:
قاعده دوم از کجا اعتبار میگیرد؟
اگر پاسخ:
> «اصل بنیادی»
باشد:
چرا آن اصل بنیادی معتبر است؟
اگر پاسخ:
> «عقل»
باشد:
عقل چگونه در تعارض ارزشها تصمیم میگیرد؟
اینجا دیگر وارد قلب فلسفه اخلاق شدهایم.
---
بنابراین شاید مسئله اصلی «داشتن قاعده» نباشد
بلکه این باشد:
> انسان برای عمل درست، علاوه بر قواعد، به توانایی تشخیص موقعیت نیاز دارد.
قاعده به ما میگوید:
چه چیزی معمولاً درست است.
اما حکمت عملی میپرسد:
در این موقعیت خاص، اکنون چه چیزی درست است؟
و این دو یکی نیستند.
حتی میتوانیم یک قدم جلوتر برویم:
قاعده بدون تشخیص موقعیت میتواند به ظلم منجر شود.
ولی از طرف دیگر:
تشخیص بدون قاعده هم میتواند به خودسری منجر شود.
بنابراین انسان بین دو خطر قرار دارد:
> قاعدهگرایی کور ← «چون قانون است، پس انجام بده.»
و
> خودسری اخلاقی ← «من احساس میکنم درست است، پس انجام میدهم.»
شاید اخلاق پخته دقیقاً در فاصله میان این دو قرار میگیرد:
اصل + واقعیت + عقل + تشخیص موقعیت.
و اینجاست که داستانهای ابراهیم، موسی و حتی بسیاری از داستانهای قرآنی و توراتی جذاب میشوند؛ چون به جای اینکه فقط بگویند «این قاعده را اجرا کن»، بارها انسان را در موقعیتی قرار میدهند که مجبور است بین قواعد، ارزشها، فرمان، عقل و واقعیت داوری کند.
به بیان خیلی فشرده، پرسش شما را میشود اینگونه صورتبندی کرد:
> اگر برای تشخیص استثنا به چیزی فراتر از قاعده نیاز داریم، پس اخلاق نمیتواند صرفاً یک نظام بسته از قواعد باشد.
و این استدلال، نقطه شروع بسیار خوبی برای ورود به بحث اخلاق وظیفهگرا، اخلاق فضیلت، مسئله استثنا، عقل عملی و نسبت عقل و وحی است.
سلام، متاسفانه فلسفه اخلاق و بحث در مورد ارزش ها ی اخلاقی با یک مثال و یک کتاب و صد کتاب ووو حل شدنی نیست ، اگر سوالاتی که در ذهن در مورد اخلاقی بودن عملی ، را بخواهیم جواب کافی بدهیم که حداقل خودمان را راضی نگه داریم باز هم جای شک همیشه وجود دارد