پرسش خود را بپرسید

کلمات زیر را با ذکر مثال معنی کنید

تاریخ
١ ماه پیش
بازدید
٤٨

ابلوج

مأثری

یوسفانه

منگید

میناگر

چوبک زن

٦٨,٣٠٩
طلایی
٢٥
نقره‌ای
١,٢٠٦
برنزی
٢,٦٢٦

٤ پاسخ

مرتب سازی بر اساس:

در اینجا معنی هر کلمه به همراه مثال (اغلب از شعر سبک خراسانی یا متون کهن) آورده شده است:

۱. ابلوج

· معنی: مردمک چشم؛ سفیدی چشم را گویند و گاهی به خود چشم یا سیاهی چشم (مردمک) اطلاق می‌شود.
· مثال: «چو ابلوجِ چشمَت ببارد همی / ز مژگانِ بیدار خونین دمی» (از منوچهری دامغانی، اشاره به سیاهی چشم)

۲. مأثری

· معنی: منسوب به «مأثر» به معنی کارهای نیک و آثار پسندیده‌ی نیاکان؛ یعنی دارای مفاخر، بزرگوار، نیک‌نام.
· مثال: «ستاره‌شمری و مأثری نه‌ای / ولی گوهری و گهری نه‌ای» (ناصرخسرو - منظور این است که نه ستاره‌شناسی و نه دارای مفاخر پدری هستی)

۳. یوسفانه

· معنی: مانند یوسف (حضرت یوسف)؛ کنایه از زیبا، عفیف، صبور یا فریبنده (بسته به بافت).
· مثال: «ز لعلش شکر بیز، زرین کفانه / ز رخسار، ماه تمام یوسفانه» (از فرخی سیستانی – به معنای رخساری همچون ماه و زیبایی یوسف‌گونه)

۴. منگید

· معنی: فعل امر از «منگیدن» به معنی راه رفتن به نرمی و با تکبر و خرامان (معادل خرامیدن) یا گاهی به معنی ترسیدن و عقب کشیدن.
· مثال: «چو مور بر سر دیوار منگید او / چو باد بر سر آباد تنگید او» (از ادیب صابر – یعنی با ناز و خرام راه برو)

۵. میناگر

· معنی: آنکه مِینا (مینا) سازد؛ مینا به معنی شیشه، کاشی رنگین یا ظرف شیشه‌ای؛ در شعرها گاهی به معنای نقاش یا نقش‌بند روی مینا و شیشه.
· مثال: «ز رشک چشم تو میناگر فلک / همیشه در تتق خویشتن کند آزار» (سوزنی سمرقندی – میناگر فلک به معنی نقش‌بند یا زرگر آسمان)

۶. چوبک زن

· معنی: در متون کهن، کسی که چوبی (مانند چوب حراج) می‌زند یا چوبک زدن یعنی با چوب به چیزی زدن؛ در فرهنگ عامیانه‌ی کهن گاهی به معنای پیشکار یا فراش و گاهی به معنی نوازنده‌ی ساز چوبکی (نوعی ساز کوبه‌ای).
· مثال (در معنای زننده‌ی چوب): «خروسک را نه پایی هست چنگال / نبینی پشه را چوبک‌زن ای خو» (از آثار کسایی مروزی – کنایه از جاهای نامتناسب)

٢٢,٥٣٤
طلایی
٧
نقره‌ای
٢,٣٣٩
برنزی
١٣٤
تاریخ
١ ماه پیش

درود بر شما
آفرین

میناگر. [ گ َ ] (ص مرکب ) میناکار. کسی که شغل میناکاری دارد. از عالم (از قبیل ) شیشه گر. (آنندراج ).

لطف تو خواهم که میناگر شود

این زمان این تنگ هیزم زر شود. //مولوی

////

ابلوج . [ اَ ] (معرب ، اِ) معرب از فارسی آبلوچ . قند سفید یا شکر سفید یا قند سوده یا قند نرم سفید یا قند مطلق و یا شکر مطلق.

پیشِ عَطّاری یکی گِل‌خوار رَفت

تا خَرَد اَبْلوجِ قَندِ خاصِ زَفْت. //مولوی

////

چوبک زن . [ ب َ زَ ] (نف مرکب ) نقاره چی .(غیاث اللغات ). طبل نواز. (فرهنگ رازی ). نوبت زن . (فرهنگ خطی ). طبال و نقاره زن . (یادداشت مؤلف ). چوبک زننده . آنکه چوبک زند. (فرهنگ فارسی معین ) 

گر چرخ زنم گرد تو خورشید زنم

ور طبل زنم نوبت جاوید زنم

چون حارس چوبک زن بام تو شوم

چوبک همه بر تارک ناهید زنم. // مولوی

٤,٥٨٠
طلایی
٠
نقره‌ای
١٢٥
برنزی
٩٦
تاریخ
١ ماه پیش

درود بر شما
آفرین
مابقی کلمات را هم بنویسید

- ابلوج: سفیدِ روشن و درخشان  
 مثال: «دندان‌های ابلوج کودک در تاریکی شب می‌درخشید.»

- مأثری: یادگار و اثرِ به‌جامانده از گذشتگان  
 مثال: «تخت جمشید مأثری ارزشمند از ایران باستان است.»

- یوسفانه: بسیار زیبا و دل‌فریب؛ مانند حضرت یوسف  
 مثال: «جوانی یوسفانه وارد مجلس شد و نگاه همه را جلب کرد.»

- منگید: گیج و مبهوت شد  
 مثال: «از شنیدن آن خبر ناگهانی، لحظه‌ای منگید و سخنی نگفت.»

- میناگر: نقاش و هنرمندِ مینیاتورکار  
 مثال: «میناگر با ظرافت، تصویر شکارگاه را ترسیم کرد.»

- چوبک‌زن: کسی که با چوبک فرش یا لباس را می‌کوبد و تمیز می‌کند  
 مثال: «چوبک‌زن قالی‌ها را کنار رودخانه می‌شست.»

تاریخ
١ ماه پیش

درود بر شما
آفرین


ابلوج/

قند یا شکر سفید

پیش عطاری یکی گِل خوار رفت

تا خَرَد اَبلوج قند خاص زفت

ماثری/

آثار نیکی و خوبی

کیمیایی که ازو یک ماثری

بر دخان افتاد گشت آن اختری

یوسفانه/

چون یوسف مثل یوسف

تاببینی کین جهان چاهیست تنگ

یوسفانه آن رسن آری به چنگ

منگید/

غرغرکردن

پس همی منگید با خود زیر لب

در جواب فکرتم آن بوالعجب 

میناگر/

کسی که نقش ونگاربرشیشه می‌زند

کسی که دانش کیمیاگری داند

لطف تو خواهم که میناگر شود

این زمان این تنگ هیزم زر شود

چوبک زن/

پاسبان نگهبان گزمه

عدل باشد پاسبان گامها

نه به شب چوبک زنان بر بامها

١٠٩,٩٩٢
طلایی
١٠٨
نقره‌ای
٧٣٠
برنزی
١,٦٢٢
تاریخ
١ ماه پیش

درود بر شما
آفرین

پاسخ شما