آرایه های بیت زیر کدامند ؟
آرایه های بیت زیر کدامند ؟
« هان تا لب شیرین نستاند دلت از دست کان کز غم او کوه گرفت از کمر افتاد »
الف) مراعات نظیر – تشبیه – تلمیح
ب) تلمیح – کراعات نظیر – اسلوب معادله
ج) کنایه – استعاره – ایهام
د) لف و نشر – تلمیح – مجاز
٧ پاسخ
عرض سلام و ادب.
گزینه سوم درست است.
لب شیرین هم استعاره از محبوب است(شیرینی استعاره از دلربایی معشوق است) و هم ایهام دارد: شیرین به معنای اصلی و معنای دوم معشوقه فرهاد.
دل از دست ستاندن کنایه است از عاشق و از خود بیخود شدن
از کمر افتادن کنایه از بیتاب و ناتوان شدن
ایهام دیگر هم در«از کمر افتادن» است : از کمر کوه افتادن و سقوط کردن از کوه و دیگری از پادرآمدن
[حواست باشد لب شیرین یار، دل از کَفَت نرباید چون آنکه از غم عشق شیرین به کوه پناه برد (فرهاد)، از پا درآمد.]
فورانهای اصلی آتشفشان. معمولاً تحت عنوان فوران اصلی از مراحل تشکیل یک آتشفشان جدید صحبت میشود. این فورانها را نمیتوان از فورانهایی که دودکش مسدود دارند مجزا نمود ولی میتوان ادعا کرد که در فورانهای اصلی دودکش جدید حاصل میشود در حالی که در فورانهای گازی فقط دودکش قدیمی دوباره باز میگردد. اما فورانهای گازی متفاوت است، در فوران گازی انفجاری ممکن است دهانه مسدود آتشفشان را باز نماید و یا قله آن را به خارج پرتاب کند در حالی که فاقد هر گونه گدازه است. نوع سوم فوران یعنی در فورانهای آبدار، در حالت کلی هنگامی که سفرههای آبدار زیر زمینی در مجاورت ستونهای ماگمایی قرار گیرد آب آن گرم و به بخار تبدیل میشود.
چرا در برخی واژهها در ترکی یا بلوچی به فارسی شبیه هستند؟ به دلیل قرنها زندگی مشترک، جنگها، تجارت و مدیریت دولتی در ایران، زبانها از هم واژه قرض میگیرند. این نباید ما را فریب دهد! برای مثال، ممکن است یک کلمه در ترکی آذربایجانی کاملاً فارسی باشد مثل کلمه خانواده یا کتاب، اما این به معنای آن نیست که زبان ترکی از خانواده ایرانی است. ما باید همیشه به ساختار جمله Syntax و ریشه اصلی فعلها نگاه کنیم تا بفهمیم زبان واقعاً از چه خانوادهای است. به این اثر همزیستی و وامواژهها یا Language Contact گفته میشود.
پايدارى سخن در ذهن، پيراستن از ناراستی ها
نويسندگی به معناى خاصّ خودش (نه نگارش) مثل شاعرى است. شاعرى، فقط گفتن الفاظ شیک نيست؛ اوّلش پرورش و نضج يافتن انديشه و فكر است كه بعد بايد در قالب شعر بيايد؛ والّا اگر فرض كنيم كه كسی الفاظ را نظم هم ميدهد، نظمش هم هيچ اشكال وزنی و قافيه اى ندارد، امّا فاقد محتوا باشد و مضمونی نداشته باشد، او شاعر نيست؛ نويسندگی هم چنين چيزى است. نويسندگی، يعنی انسان چيزى را در ذهن خودش نضج بدهد و بپروراند و آن را از غلط و اشتباه پاک کند و بپالايد؛ بعد آن را در قالب الفاظِ درست بياورد.
ای از لب تو بخون رخ لعل خضاب
وز خجلت دندانت گهر غرق در آب
چشم و دل من بیاد دندان و لبت
این در خوشاب ریزد آن لعل مذاب
از بانو شاعره رشحه/ بیگم هاتف کاشانی
سلام
در مورد کلنگ.. نه بیل.. چرا اسم کلنگ افتاده توی دهنم، در مورد بیل گیتس هست. نه کلنگ گیتس.
خب.
از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟
گفت: بله فقط یک نفر. پرسیدند: چه کسی؟ گفت: سالها قبل زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی فکر خودم را به طراحی مایکروسافت تمرکز دادم، روزی در فرودگاه نیویورک بودم، قبل از پرواز چشمم به روزنامه افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.
گفتم: آخه من پول خرد ندارم! گفت: برای خودت! بخشیدمش!
سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.
گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه، بهش میبخشی؟!
پسره گفت: آره من دلم میخواد ببخشم؛ از سود خودم میبخشم.
بقدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را میگوید؟!
بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته... یک ماه و نیم تحقیق کردند تا متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره، خلاصه دعوتش کردند اداره؛ از او پرسیدم: منو میشناسی؟
گفت: بله! جنابعالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا میشناسد تون.
گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟
گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.
گفتم: حالا میدونی چه کارت دارم؟ میخواهم اون محبتی که به من کردی را جبران کنم.
جوان پرسید: چطوری؟
گفتم: هر چیزی که بخواهی بهت میدهم. (خود بیلگیتس میگوید این جوان وقتی صحبت میکرد مرتب میخندید) جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟ گفتم: هرچی که بخواهی! اون جوان دوباره پرسید: واقعاً هر چی بخوام؟ بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت میدم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام دادهام، به اندازه تمام آنها به تو میبخشم.
جوان گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی!
گفتم: یعنی چی؟ نمیتوانم یا نمیخواهم؟
گفت: میخواهی اما نمیتونی جبران کنی!
پرسیدم: چرا نمیتوانم جبران کنم؟
جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه. اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی، تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!
بیل گیتس میگوید: همواره احساس میکنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست.
خب بگذریم،
البته اینکه بیل گیتس سرش توی آخور صهیونهای کودک کش هست شکی نیست، حتی شواهدی وجود داره که این مردک از اعضای ایلومناتی هست و با این همه ثروت نوکری اونا رو میکنه، ولی حق شناس بودن اخلاق خوبی هست که میشه از افراد منفی هم یاد گرفت، مولا علی علیهالسلام میفرماید: در سگ ۱۰ ویژگی خوب وجود داره که مومن خوبه اونا رو داشته باشه، که یکی از این ۱۰ ویژگی رو همگی میدونیم وفاداری هستش، خلاصه اگر بیل گیتس از سگ هم کمتر باشه و فقط یک ویژگی خوب داشته باشه، بازم میشه همون یک ویژگی خوب رو الگو گرفت. الان از کلنگ گیتس.. ببخشید از بیل گیتس تعریف کردم یعنی؟ آخه خیلی آدم خوبیه خیر پدرش.
زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
از صورت بی طاقتیم پرده برافتاد
گفتیم که عقل از همه کاری به درآید
بیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد
شمشیر کشیدست نظر بر سر مردم
چون پای بدارم که ز دستم سپر افتاد
در سوخته پنهان نتوان داشتن آتش
ما هیچ نگفتیم و حکایت به درافتاد
با هر که خبر گفتم از اوصاف جمیلش
مشتاق چنان شد که چو من بیخبر افتاد
هان تا لب شیرین نستاند دلت از دست
کان کز غم او کوه گرفت از کمر افتاد
صاحب نظران این نفس گرم چو آتش
دانند که در خرمن من بیشتر افتاد
نیکم نظر افتاد بر آن منظر مطبوع
کاول نظرم هر چه وجود از نظر افتاد
سعدی نه حریف غم او بود و لیکن
با رستم دستان بزند هر که درافتاد
سعدی🍓🍇🍒