برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1464 100 1

مندوب


مترادف مندوب: مستحب ، واجب، منتخب، برگزیده

متضاد مندوب: حرام

معنی مندوب در لغت نامه دهخدا

مندوب. [ م َ ] (ع ص ) مستحب. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). (نزد فقهاء) عملی است که در نظر شارع انجام دادن آن راجح بر ترک آن است اما ترک آن جایز است. (از تعریفات جرجانی ). || مرده که بر آن گریند و بشمارند نیکیهای وی را. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). || (نزد نحویان ) متفجع علیه به «یا» یا «وا». (از تعریفات جرجانی ).کسی که بر او تأسف و غمخواری کنند و تأسف خویش رابه لفظ «یا» یا «وا» ادا سازند. و این اظهار تأسف را ندبه نامند و البته لفظ «وا» مخصوص ندبه و لفظ «یا» مشترک بین ندبه و ندا می باشد. و متفجع علیه ، یا کسی است که بر فقدان او تأسف خورند و یا کسی است که مرده وابسته به اوست مثل یا زیداه ، یا عمرواه ، یا حسرتاه ، یا مصیبتاه ، واویلاه ، و حکم مندوب در اعراب و بنا در حکم منادی است و بعضی گفته اند مندوب خود در حکم منادی است. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). نزد نحویان منادای مندوب آن است که بدان تفجع و اظهار درد شود به لفظ «یا» و «وا» مانند «واویلا». (فرهنگ علوم نقلی تألیف سجادی ). || لفظی که در حالت مصیبت یا گریه به طریق نوحه متلفظ نموده شود. (غیاث ) (آنندراج ). لفظی که در حالت مصیبت و یا گریه به طریق نوحه تلفظ کنند. (ناظم الاطباء). || خوانده شده و برانگیخته شده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
- امر مندوب الیه ؛ کار خوانده شده به سوی آن. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
|| متوجه گشته. (ناظم الاطباء). || فرستاده شده در لغت مکه. (از اقرب الموارد). آنکه وی را برای مهمی برگزینند و جایی فرستند. رسول. منتخب. فرستاده. فرسته. سفیر. ایلچی. برانگیخته. (یادداشت مرحوم دهخدا). برگزیده شده. انتخاب شده : او را به مباشرت آن منصب دعوت کردند بدان مسرور و مغرور و از سفارتی که بدان مندوب بود و وساطتی که به اعتماد او منوط و مربوط بود اعراض کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 202).
- مندوب شدن ؛ برگزیده شدن. انتخاب شدن. برگزیده شدن برای رسالتی یا اجرای امر مهمی : من بنده بدان رسالت مندوب شدم. (نفثةالمصدور چ یزدگردی ص 30 و 31).

معنی مندوب به فارسی

مندوب
انتخاب شده، خوانده شده
( اسم ) کسی که وی را برای انجام دادن مهمی برگزینند و بجایی فرستند برگزیده منتخب .
لقب نماینده انگلیس به عراق . لقبی است که مردم بین النهرین به حاکم انگلیسی در عراق می دادند .
( مصدر ) انتخاب شدن برای اجرای مهمی : [ من بنده بدان رسالت مندوب ... شدم ] ( نفثه المصدور.چا.یز.۳۱ - ۳٠ )

معنی مندوب در فرهنگ معین

مندوب
(مَ) [ ع . ] (اِمف .) ۱ - خوانده شده . ۲ - انتخاب شده .

معنی مندوب در فرهنگ فارسی عمید

مندوب
۱. انتخاب شده.
۲. خوانده شده.

مندوب را به اشتراک بگذارید

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی مندوب   • مفهوم مندوب   • تعریف مندوب   • معرفی مندوب   • مندوب چیست   • مندوب یعنی چی   • مندوب یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی مندوب
کلمه : مندوب
اشتباه تایپی : lkn,f
عکس مندوب : در گوگل

آیا معنی مندوب مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )
شبکه مترجمین ایران