خلع

/xal~/

    deposal
    removal from an office
    dethronement
    repudiation
    deposition
    divestment
    divesture

فارسی به انگلیسی

خلع درجه کردن
unmake

خلع سلاح
disarmament

خلع سلاح شدن
disarm

خلع سلاح کردن
disarm, ro disarm

خلع سلاح یک جانبه
unilateralism

خلع شخص از حمایت قانون
outlaw

خلع مقام
impeachment

خلع مقام کردن
impeach, unmake

خلع کردن
depose, expel, strip, unclothe, to depose

خلع کردن از سلطنت
dethrone

خلع کسوت روحانی کردن
defrock, unfrock

خلع کسوت کردن
divest

خلع ید
ouster, seizure

خلع ید کردن
dispossess, evict, seize

مترادف ها

discharge (اسم)
تخلیه، عزل، خلع، ترشح، بده، انفصال

deposal (اسم)
اخراج، عزل، خلع

dethronement (اسم)
خلع، عزل از پادشاهی

پیشنهاد کاربران

خلع. [ خ َ ] ( ع مص ) برگ آوردن. یقال : خلعت العضاة. || گسستن پی پاشنه. || برکندن جامه را از تن. منه : خلع ثوبه. || برکندن نعلین و چکمه. منه : خلع نعله و خلع خفه. || خار برآوردن خوشه. منه : خلع السنبل. || کلان ذکر گردیدن. منه : خلع الغلام ؛ کلان ذکر گردید کودک از رسیدگی. || خلعت دادن. خلعت پوشانیدن. خلع علی فلان. || عاق کردن فرزند. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ) . || معزول کردن از عمل. ( منتهی الارب ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ) . یقال : خلع الوالی فهو مخلوع : و اغلب امت بر خلع او اجتماع کردند. ( ترجمه تاریخ یمینی ) . بسبب قرابت نسبت و. . . خلع او رقت آورد. ( ترجمه تاریخ یمینی ) .
...
[مشاهده متن کامل]

خلع. [ خ ِ ل َ ] ( ع اِ ) ج ِ خلعت. خلعتها. ( یادداشت بخط مؤلف ) : و از دارالخلافه به خلع گرانمایه مخصوص گشت. ( جهانگشای جوینی ) .
خلع. [ خ َ ] ( ع اِمص ) عزل. معزولی. ( ناظم الاطباء ) .
- خلع شدن ؛ معزول شدن. از شغل و عمل خارج شدن.
- خلع عذار کردن ؛ بی آبرویی کردن : چون بازگشتند مستان همه ، وی با غلامان و خاصگان خویش خلع عذار کرد. ( تاریخ بیهقی ) .
- خلع کردن ؛ عزل کردن. معزول کردن. از شغل و عمل خارج کردن : و چون چهار سال پادشاهی کرده بوده اورا خلع کردند. ( فارسنامه ابن بلخی ص 73 ) . در شعبان سنه احدی و ثلاثین و ثلاثمائة او را از خلافت خلع کردند. ( ترجمه تاریخ یمینی ) . || برآمدگی عضو از بندگاه. ( ناظم الاطباء ) . از جا دررفتگی اندامی. ( یادداشت بخط مؤلف ) : خلع و تفرق الاتصال را که عضوی را از عضوی دور کند، چنانکه بند و گشاد عضوی از جای بیفتد. ( ذخیره خوارزمشاهی ) . و ماءالشعیر. . . سود دارد. . . طلی شکستگی و طلی. . . خلع را. ( نوروزنامه ) .
منبع. لغت نامه دهخدا

خَلع: همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست:
جب job ( پهلوی )
واخژ vāxež ( سغدی )
افشوم efŝum ( سغدی: efŝumb )
مطابق تعریف ماده ۱۵۶ قانون مدنی افغانستان، خلع عبارت است از انحلال عقد ازدواج در بدل مالی که زوجه آن را برای زوج می پردازد.
خُلع: یکی از اقسام طلاق که از جانب زوجه در مقابل پرداخت بهاء حاصل میشود.
کم تجربه و نپسندیدن یک پروژه
مثلا میگن نقاشیت خوبه ولی خلع داره ینی کم کاری داره و اماتوره