برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1404 100 1

obey

/oˈbeɪ/ /əˈbeɪ/

معنی: تسلیم شدن، سرسپردن، تمکین کردن، اطاعت کردن، مطیع شدن، فرمانبرداری کردن، حرف شنوی کردن
معانی دیگر: مطیع بودن، هیرمندی کردن، تسلیم بودن، فرمان بردن، (فرمان یا دستور) انجام دادن، به کار بستن، موافقت کردن

بررسی کلمه obey

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: obeys, obeying, obeyed
(1) تعریف: to follow or carry out the command, instruction, or wishes of (someone).
مترادف: comply with, mind
متضاد: command, defy, disobey
مشابه: abide by, acquiesce to, observe, submit to, surrender, yield to

- The servant had no choice but to obey her mistress.
[ترجمه ترگمان] خدمتکار هیچ چاره‌ای جز اطاعت از معشوقه نداشت
[ترجمه گوگل] خدمتکار هیچ انتخابی نداشت ولی از طرف معشوقهش اطاعت کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to observe or fulfill (rules, requests, or the like).
مترادف: abide by, carry out, fulfill, mind, observe
متضاد: disobey, ignore, violate
مشابه: comply with, conform to, discharge, execute, keep, perform

- The people obeyed the king's command.
[ترجمه ترگمان] مردم فرمان پادشاه را اطاعت کردند
[ترجمه گوگل] مردم از فرمان پادشاه اطاعت کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Most of the students obey the rule, but some ignore it.
[ترجمه ترگمان] اکثر دانش آموزان ا ...

واژه obey در جمله های نمونه

1. obey your betters
از بالا دست‌های خود اطاعت کن.

2. to obey one's conscience
به وجدان خود گوش فرا دادن

3. we must obey the law
باید از قانون اطاعت کنیم.

4. you must obey all of the rules
باید از همه‌ی مقررات پیروی کنی.

5. a soldier must obey his officer
سرباز باید از افسر خود فرمان‌برداری کند.

6. he must needs obey
او ناچار است به اطاعت

7. he has no choice but to obey
او چاره‌ای جز اطاعت ندارد.

8. it pains her to have to obey unfair laws
اجبار به اطاعت از قوانین ظالمانه او را رنج می‌دهد.

9. nobody will bother you so long as you obey the law
تا زمانی که قانون را رعایت کنی کسی مزاحمت نخواهد شد.

10. The little boy made no effort to obey.
[ترجمه ترگمان]پسر بچه کوششی برای اطاعت کردن نکرد
[ترجمه گوگل]پسر کوچک تلاش نکرد تا اطاعت کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. Wicked men obey from fear, good man from love.
...

مترادف obey

تسلیم شدن (فعل)
abandon , surrender , give in , submit , capitulate , succumb , quit , vouchsafe , acquiesce , defer , knuckle , obey
سرسپردن (فعل)
capitulate , obey
تمکین کردن (فعل)
obey , condescend , deign
اطاعت کردن (فعل)
hear , obey
مطیع شدن (فعل)
submit , obey
فرمانبرداری کردن (فعل)
obey
حرف شنوی کردن (فعل)
obey

معنی obey در دیکشنری تخصصی

obey
[کامپیوتر] اطاعت کردن .
[حقوق] اطاعت کردن، فرمانبرداری کردن، پیروی کردن
[ریاضیات] تبعیت کردن، پیروی کردن

معنی کلمه obey به انگلیسی

obey
• comply; listen to, mind
• if you obey a person, a command, or an instruction, you do what you are told to do.
obey dictates
• obey orders
obey nature's call
• urinate or defecate
obey orders
• obey commands

obey را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

علیرضا رحمتی
تمرد یا سرکشی نکردن . فرنبرداری یا اطاعت کردن
علیرضا رحمتی
متضاد disobey
آمل ب.خ
مطیع بودن.اطاعت کردن .تحت امر .
10
یا سرکشی نکردن . فرنبرداری یا اطاعت کردن
متضاد disobey
Maha
Follow rolls
tinabailari
do what you are told to do
ایدا
فرمان بردن
محمدرضا ایوبی صانع
to follow the commands or guidance of (ibid)
Sajjad Ardakani
رعایت کردن
سجاد اردکانی
رعایت‌کردن
نسرین رنجبر
پیروی کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی obey
کلمه : obey
املای فارسی : ابی
اشتباه تایپی : خذثغ
عکس obey : در گوگل

آیا معنی obey مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )