برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1691 100 1
شبکه مترجمین ایران

laid

/ˈleɪd/ /leɪd/

زمان گذشته و اسم مفعول: lay، زمان گذشته ساده فعل lay قسمت سوم فعل lay

بررسی کلمه laid

( verb )
• : تعریف: past tense and past participle of lay

واژه laid در جمله های نمونه

1. asghar laid a wager of five dollars on the race
اصغر پنج دلار روی آن مسابقه شرط بندی کرد.

2. he laid bare his secret relationships
روابط پنهانی خود را آشکار کرد.

3. he laid claim to half of the company's assets
او خواستار نیمی از دارایی شرکت شد.

4. he laid his case before the commission
او قضیه‌ی خود را در حضور کمیته ارائه کرد.

5. he laid his hand on my shoulder
او دست خود را روی شانه‌ام گذاشت.

6. he laid the foundation for a new iran
او ایران نوین را بنیان نهاد.

7. he laid violent hands on his own mother
او مادر خود را کتک زد.

8. rustam laid him low with one blow
رستم با یک ضربه او را فرو افکند.

9. they laid a garland of roses on his tomb
حلقه‌ای از گل سرخ را روی آرامگاه او قرار دادند.

10. they laid heavy taxes on the people
به مردم مالیات‌های سنگینی بستند.

11. they laid her bones to rest in a church
جسدش را در کلیسایی به خاک سپردند.

12. they laid new carpeting on the floor
موکت‌نو به کف اتاق چسباندند.

...

معنی عبارات مرتبط با laid به فارسی

(خودمانی) خونسرد، آرام، بی شتاب
(نوشت افزار) کاغذ خطدار، کاغذی که در متن اصلی ان خطوط موازی وجود داشته باشد
ازکارافتاده، خوابیده
(در مورد طناب و سیم) مشتمل بر سه یا چهار رشته ی به هم تافته (از راست به چپ)، سه لا، چهارلا
(با دقت و به طور محرمانه تهیه شده) دقیق و پنهانی، ژرف بنیاد، امیخته بزیرکی یاحیله، نهانی، موذیانه
علوم دریایى : سفت تابیده
رجوع شود به: cable-laid
(طناب) سه لا و تاب دار
گذشته و اسم مفعول : re-lay
(طناب) چهار رشته ای، دارای چهار بخش به هم تابیده، چهارلا، در مورد طناب تشکیل شده از چهار رشته، چهاررشته ای
ساخته شده از رشته های طناب کهنه، ساخته شده از انتهای رشته های طناب

معنی کلمه laid به انگلیسی

laid
• positioned horizontally; fallen down; placed; displayed; thrown; located; set; caused; appeased
• laid is the past tense and past participle of lay.
laid a hand on him
• touched him with his hand, put his hand on him
laid an egg
• produced an egg (i.e. from a chicken)
laid back
• someone who is laid-back behaves in a calm, relaxed way as if nothing will ever worry them; an informal word.
laid down
• set down, rested upon; declare, state; gave, sacrificed
laid down terms
• explained the conditions, described the terms
laid hands on
• put his hands upon, hit, struck
laid hands on him
• touched him with his hands, put his hands on him
laid his cards on the table
• revealed all that was in his heart, bore open his heart
laid off him
• left him alone
laid the corner stone
• set the corner-stone in place
laid the foundations for
• set the foundations in place, prepare the ground for
laid the table
• set the table, prepared the table for a meal
laid up
• if you are laid up, you have to stay in bed because you are ill.
laid waiting at his doorstep
• got up early to see him
be laid
• have sexual intercourse (slang)
deep laid
• planned carefully and extremely confidential ...

laid را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Fatemeh
تخم گذاشتن
مهدی عبدی
پهن شده، خوابانده شده روی چیزی
SuperSU
سکس داشتن
علی افکاری
to provide people with information that is designed to lead them to a certain conclusion
بهناز
مقرر کردن.تهیه کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی laid

کلمه : laid
املای فارسی : لید
اشتباه تایپی : مشهی
عکس laid : در گوگل

آیا معنی laid مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )