برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1463 100 1

generally

/ˈdʒenərəli/ /ˈdʒenrəli/

معنی: عموما، معمولا، بطور کلی
معانی دیگر: به طور کلی، اکثرا، به طور گسترده، کلا، قاعدتا

بررسی کلمه generally

قید ( adverb )
(1) تعریف: for the most part.
مترادف: basically, chiefly, essentially, fundamentally, mainly, mostly, principally
مشابه: for the most part, on the whole, overall

(2) تعریف: ordinarily; usually.
مترادف: commonly, conventionally, habitually, ordinarily, predominantly, regularly, usually
مشابه: chiefly, frequently, mostly, often, on the average

(3) تعریف: discounting contradictory or exceptional specific instances.
مترادف: commonly, ordinarily, regularly, usually
مشابه: frequently

واژه generally در جمله های نمونه

1. generally speaking
به طور کلی،به طور اعم،معمولا

2. a generally accepted practice
عملی که مورد پذیرش همگان است

3. lions are generally diurnal animals
شیر به طور کلی حیوانی روز کنا است.

4. women are generally shorter than men
زن‌ها معمولا از مردها کوتاهترند.

5. the people of europe are generally white
مردم اروپا اکثرا سفیدپوست هستند.

6. A truly elegant taste is generally accompanied with excellence of heart.
[ترجمه ترگمان]یک مزه واقعا ظریف به طور کلی با برتری قلب همراه است
[ترجمه گوگل]طعم و مزه واقعا ظریف به طور کلی با عالی از قلب همراه است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. Those who are quick to promise are generally slow to perform.
[ترجمه ترگمان]آن‌هایی که به سرعت قول می‌دهند به طور کلی کند عمل کنند
[ترجمه گوگل]کسانی که سریع وعده می دهند عموما آهسته انجام می دهند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. People generally quarrel because they cannot argue.
...

مترادف generally

عموما (قید)
commonly , generally , universally
معمولا (قید)
generally , usually
بطور کلی (قید)
generally

معنی عبارات مرتبط با generally به فارسی

به طور کلی، به طور اعم، معمولا

معنی generally در دیکشنری تخصصی

generally
[ریاضیات] در حالت کلی، به طور کلی، عموما، کلا
[حسابداری] اصول پذیرفته شده حسابداری
[حسابداری] اصول پذیرفته شده حسابداری
[حسابداری] اصو ل پذیرفته شده حسابرسی
[ریاضیات] به طور کلی، قطع نظر از جزئیات، در حالت کلی
[حقوق] چکی که قابل نقد کردن نبوده، فقط قابل واریز به حساب بانکی باشد
[ریاضیات] به طور کلی

معنی کلمه generally به انگلیسی

generally
• mostly; usually, ordinarily; in a general manner
generally accepted accounting principles
• basic ideas of accounting that are agreed upon as conventional (by the body that oversees the accounting profession), gaap
generally recognized as safe
• gras, harmless, not dangerous to one's health (label assigned by the fda to food additives that are considered safe)
generally speaking
• in general terms, generally

generally را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

عادل سوپک
به طور کلی ، عموما ، معمولا، اساسا ، بیشتر
♥Y
totally
میلاد علی پور
بطورِ عام
ROJIN
به طور کلی- کلا
سحر
کلمه های سخت کتاب
کمال
I said
� generally
� Coming Soon
The only prettiest boy I ever saw was the guy who kissed her face
گفت‌و‌گفتم
در کل
به زودی
تنها زیباترین دوران نوجوانی پسری که دیدم همان پسری بود که صورت اورا بوسیدم
کمال تو خودتم برقی یادت باشه بیشعور احمق سیلی زدن به تو هم کمه کچل ، کاشت مو برو ماموت
سجاد صالحی
بطور کلی؛ اساسا؛ علی القاعده؛ قاعدتا؛ اساسا؛ عموما
سید وحید طباطباییان
کمابیش_ کم و بیش
مصطفی
روی‌هم‌رفته

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی generally
کلمه : generally
املای فارسی : گنرللی
اشتباه تایپی : لثدثقشممغ
عکس generally : در گوگل

آیا معنی generally مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )
شبکه مترجمین ایران