برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1681 100 1
شبکه مترجمین ایران

freshen

/ˈfreʃn̩/ /ˈfreʃn̩/

معنی: خنک شدن، نیرو دادن، تازه کردن
معانی دیگر: تر وتازه کردن، (سر و صورت را) صفا دادن، طراوت بخشیدن، تر و تمیز کردن، (باد) تند شدن، شدید شدن، تازه شدن، (گاو- پس از زایمان) دوباره شیر دادن، به شیر افتادن، خنک کردن

بررسی کلمه freshen

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: freshens, freshening, freshened
(1) تعریف: to cause to be fresh; renew.
مشابه: revive

(2) تعریف: to extract the saltiness from.
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: freshen up
(1) تعریف: to become fresh or renewed.
مشابه: revive

(2) تعریف: of a cow, to give birth and thus produce milk.

واژه freshen در جمله های نمونه

1. freshen somebody's drink
(امریکا) لیوان مشروب کسی را دوباره پرکردن (یا سر خالی آن را پر کردن)

2. freshen up
حمام کردن و جامه‌ی تازه پوشیدن،(سر و صورت را) صفا دادن

3. the wind began to freshen
باد شروع به تند شدن کرد.

4. a new coat of white paint will freshen the room
یک رنگ تازه‌ی سفید اتاق را روشن و تمیز خواهد کرد.

5. I'll just freshen up before dinner.
[ترجمه موسی] من فقط قبل از شام دست و صورتم را می شورم.
|
[ترجمه ترگمان]قبل از شام به استراحت احتیاج دارم
[ترجمه گوگل]من فقط قبل از شام میخورم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. A thorough brushing helps to freshen up your mouth.
[ترجمه موسی] مسواک زدن کامل به حس شادابی(طراوت بخشی) دهان کمک می کند.
...

مترادف freshen

خنک شدن (فعل)
keel , chill , freshen
نیرو دادن (فعل)
enliven , energize , reinforce , freshen , nerve
تازه کردن (فعل)
fresh , refresh , freshen

معنی عبارات مرتبط با freshen به فارسی

(امریکا) لیوان مشروب کسی را دوباره پرکردن (یا سر خالی آن را پر کردن)
حمام کردن و جامه ی تازه پوشیدن، (سر و صورت را) صفا دادن

معنی کلمه freshen به انگلیسی

freshen
• refresh, invigorate; be refreshed; enliven, renew; revitalize; desalinate water
• if you freshen something, you make it cleaner and fresher.
• if the wind freshens, it becomes stronger.
• if you freshen up, you have a quick wash and tidy yourself up.

freshen را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

موسی
freshen(verb) = تازه کردن،طراوت بخشیدن،خنک شدن،سرد شدن،از نو ریختن(لیوان را دوباره پر کردن)،سر و صورت را صفا دادن،خانه را صفا دادن(تمیز کردن و جمع و جور کردن خانه)

a freshening onshore breeze = یک نسیم خنک ساحلی

examples:
1- The rain had freshened the air.
باران به هوا طراوت بخشیده بود.
2- The wind will freshen tonight.
باد امشب سرد خواهد شد
3- ?Can I freshen your drink, sir
می‌توانم نوشیدنی‌تان را دوباره پر کنم، قربان؟

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی freshen

کلمه : freshen
املای فارسی : فرشن
اشتباه تایپی : بقثساثد
عکس freshen : در گوگل

آیا معنی freshen مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )