برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1729 100 1
شبکه مترجمین ایران

footing

/ˈfʊtɪŋ/ /ˈfʊtɪŋ/

معنی: وضع، پایه ستون، جای پا
معانی دیگر: محل گذاشتن پا، گام گاه، جاپا، (هنگام راه رفتن یا دویدن) وضع سطح جاده (و غیره)، (رویه ی) راه، وضع (قرارگیری)، وضعیت، موقعیت، موضع، رابطه، رجوع شود به: foothold، (حسابداری و غیره) جمع زدن یک ستون از ارقام، جمع ستونی، جمع عمودی، حاصل جمع ستونی

بررسی کلمه footing

اسم ( noun )
(1) تعریف: a foundation or firm basis on which one can stand, build, or develop.
مشابه: base, foundation, groundwork, root

- a career begun on a firm footing
[ترجمه ترگمان] شغلی که بر پایه یک پایه استوار بود
[ترجمه گوگل] یک حرفه شروع به یک پایه ثابت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the secure placement of the feet, esp. while in motion.

- He lost his footing on the slippery path.
[ترجمه ترگمان] پایش را روی جاده لغزنده از دست داد
[ترجمه گوگل] او پای خود را در مسیر لغزنده از دست داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: the groundwork of a building or other structure.
مشابه: foundation

(4) تعریف: status or reciprocal relationship.
مشابه: situation, term

- We started out on an equal footing.
[ترجمه ترگمان] ما روی یک پایه مساوی حرکت کردیم
[ترجمه گوگل] ما شروع کردیم به یک م ...

واژه footing در جمله های نمونه

1. the footing became slippery after the rain
پس از باران راه لیز شد.

2. to lose one's footing
جاپای خود را از دست دادن (لیز خوردن)

3. our business is on a sound footing
کسب و کار ما برپایه‌ی مستحکمی استوار است.

4. the two former enemies are on a friendly footing now
دو دشمن دیرین اکنون رابطه‌ی دوستانه‌ای دارند.

5. I lost my footing and tumbled down the stairs.
[ترجمه ترگمان]پاهایم را از دست دادم و از پله‌ها پایین آمدم
[ترجمه گوگل]پایه هایم را از دست دادم و به سمت پله ها افتادم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. He struggled to keep his footing on the slippery floor.
[ترجمه ترگمان]سعی کرد پایش را روی زمین لغزنده نگه دارد
[ترجمه گوگل]او تلاش کرد تا پای خود را روی کف لغزنده نگه دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. Mrs Jenkins missed her footing and fell over.
[ترجمه ترگمان]خانم جنکینس تعادلش رو از دست داد و افتاد روی زمین
[ترجمه گوگل]خانم جنکینز از دستش رسیده و افتاده
...

مترادف footing

وضع (اسم)
deduction , stand , speed , action , gesture , behavior , demeanor , situation , status , position , disposition , imposition , trim , stick , pose , self , aspect , setup , ordonnance , bearing , poise , station , footing , deportment , lie , mien , posture , phase , situs , stance
پایه ستون (اسم)
plinth , base of a column , socle , pedestal , footing , base of a pillar
جای پا (اسم)
trace , foothold , footing , toe , rake , footstep , footprint , vestige , toehold , footmark

معنی عبارات مرتبط با footing به فارسی

مجهز واماده جنگ
حالت اماده باش در ارتش، امادگی رزمی

معنی footing در دیکشنری تخصصی

[حسابداری] جمع عمودی
[عمران و معماری] شالوده - پاشنه - کفشک - پی - کفسازی - کرسی چینی - پی سطحی
[زمین شناسی] شالوده ، پاشنه ، کفشک ، پی ، کف سازی ، کرسه چینی ، پی سطحی
[عمران و معماری] پی باسکولی - پی تمسه ای
[زمین شناسی] پی طره ای
[عمران و معماری] پی مدور
[عمران و معماری] شالوده مرکب - پی مرکب - فونداسیون مرکب
[زمین شناسی] شالوده مرکب ، پی مرکب ، فوندانسیون مرکب
[عمران و معماری] شالوده یکسره - پی ممتد - پی یکسره
[زمین شناسی] شالوده یکسره ، پی ممتد ، پی یکسره
[عمران و معماری] شالوده با شبکه بندی تیر فولادی
[عمران و معماری] پی تکی - تک شالوده - شالوده منفرد
[عمران و معماری] پی انعطاف پذیر
[عمران و معماری] شالوده منفرد - پی مجزا - فونداسیون مجزا
[زمین شناسی] پی ستونی

معنی کلمه footing به انگلیسی

footing
• basis, foundation; foothold, place for standing; secure position; stability; terms of a relationship; act of walking
• if you lose your footing, your feet slip, and you fall.
• you use footing to describe the basis on which something is done.
• your footing with someone is your relationship with them.
miss one's footing
• stumble, slip, fall, lose one's balance
on friendly footing
• on friendly terms, in good relations
war footing
• condition of being ready and prepared to take on or sustain war; status of a military force or other organization when functioning under a state of war

footing را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مهدیه حمزه ئی
وضعیت، جای اتکا
Sebastian
جایگاه
فرهاد سليمان‌نژاد
پايه، مبنا، اساس، شالوده، بنياد
م.
on an equal footing (with sb/sth)/on the same footing (as sb/sth)
هم پایه بودن/ برابر بودن/ هم سطح بودن
=in the same state or condition as other people or things

 The new law puts women on an equal legal footing with men.
قانون جدید، زنان را در یک جایگاه قانونیِ برابر با مردان قرار داده است.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

کوشاترین کاربران در یک هفته گذشته

پرگفتگوترین واژگان در یک هفته گذشته

توضیحات دیگر

معنی footing

کلمه : footing
املای فارسی : فوتینگ
اشتباه تایپی : بخخفهدل
عکس footing : در گوگل

آیا معنی footing مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )