برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1539 100 1
شبکه مترجمین ایران

dizzily


ازروی گیجی، گیج وار

واژه dizzily در جمله های نمونه

1. Her head spins dizzily as soon as she sits up.
[ترجمه ترگمان]به محض اینکه نشست، سرش گیج می‌رود
[ترجمه گوگل]سر او سرشار از سرگیجه به زودی به عنوان او نشسته است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. The skyscrapers towered dizzily above us.
[ترجمه ترگمان]آسمان در بالای سر ما، سر و صدا می‌کرد
[ترجمه گوگل]آسمان خراش ها به طرز چشمگیری بالای ما قرار داشتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. My head still ached dizzily.
[ترجمه منا جهانبخشی] سرم هنوز داشت گیج می رفت.
|
[ترجمه ترگمان]سرم هنوز درد می‌کرد
[ترجمه گوگل]سر من هنوز گیج کننده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. His head swam and he swayed dizzily.
[ترجمه ترگمان ...

معنی کلمه dizzily به انگلیسی

dizzily
• light-headedly, woozily, dazedly, in a dizzy manner

dizzily را به اشتراک بگذارید

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی dizzily

کلمه : dizzily
املای فارسی : دیززیلی
اشتباه تایپی : یهظظهمغ
عکس dizzily : در گوگل

آیا معنی dizzily مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )